« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

آقا وفا

آقا وفا شکمی به اندازه طالبی ، بازوهائی لاغر و دست های کشيده داشت . پاهايش چوب کبرِيتی و فاق شلوارش کوتاه بود . بالا تنه اش کشيده تر از پاهايش بود . وسط سرش تاس بود و اطراف سرش موهای فرفری داشت .
زنش فائزه خانم صورتی گرد وو هيکل نيرومند داشت ، وقتی چادر به کمر می بست تا در حياط را بشويد همه بچه ها از ترس فوتبال را جمع می کردند تا او کارش را بکند و برود .
غروب ها فائزه خانم آقا وفا را از خانه می انداخت بيرون و فرياد می زد : «من بيچاره چه گناهی کردم که اين شوهر نصيبم شده » آقا وفا هيچی نمی گفت .
از خانه می آمد بيرون و روی پله سنگی دم در می نشست و سر کچلش را می گرفت پائين و با انگشت هايش بازی می کرد .
يکی دو ساعت بعد فائزه خانم دلش به رحم می آمد و می آمد دم در و با جارو ميزد به پشتش و می گفت :  « وفا ، پاشو برو بخواب »
آقا وفا  پا می شد و آرام از لای در می خزيد تو ، فکر کنم بزرگترين روز زندگی آقا وفا روزی بود که صاحبخانه آقا عبداله با فائزه خانم دعوايش شد . فائزه خانم هرچه از دهانش درمی آمد ، می ريخت بيرون ولی آقا عبداله يک جمله گفت که او را سوزاند .
گفت :« برو زنيکه به خاطر آقا وفاس که هيچی بهت نمی گم » کارد ميزدی ، خون فائزه خانم در نمی آمد .
نعره زد و گفت : « آقا وفا از کی تا حالا آدم شده . تو ملاحظه درجه های خودتو بکن »
آقا وفا  سرش پائين بود اما گاهگاهی سرش را بالا می آورد و با احترام به آقا عبداله نگاه می کرد
 
فائزه خانم که می دِيد هر چه بگويد تف سر بالاست با جارو زد به پشت  آقا وفا و گفت : « همه جوره منو حرص ميدی ؟ » و خودش از پی او رفت توی خانه .
آقا عبداله می خنديد . باورم نشد ، آن همه عصبانيتش يکدفعه فروکش کند .
آقا عبداله گفت : « خوب خدمتش رسيدم » .
آقا عبداله با قدرت دادن به آقا وفا ، فائزه خانم را تحقير کرده بود .
نمی دانم شايد اصلا به همين خاطر با فائزه خانم دعوا کرده بود . چون هرگز آقا عبداله سر فوتبال با کسی دعوا نمی کرد .
آدم ملايمی بود ، خدا رحمتش کند . اما اين کار آقا عبداله باعث شد که فائزه خانم شدت عمل بيشتری به خرج دهد و حتی روزهای بارانی هم آقا وفا را از خانه بيرون کند .
در روزهای بارانی آقا وفا کيسه پلاستيکی به سر می گذاشت و زير سقف کوتاه خانه همسايه توی پياده رو می نشست .
ما بخاطر او گهگاه پيشش می نشستيم و با خودمان حرف می زديم و او فقط گوش می داد . چون درس و مشق داشتيم يکی يکی جيم می شديم و باز او تنها می ماند .
باران شرشر توی خيابان می باريد و من از پشت پنجره زل می زدم به آقا وفا که ساکت نشسته بود توی پياده رو .
حدود يکی دو ساعت بعد ، فائزه خانم می آمد دم در و ديگر حتی صدايش هم نمی کرد ، در را باز می گذاشت و آقا وفا می فهميد که بايد برود خانه .
وقتی از خيابان می گذشت ، نگاهی به پنجره می انداخت و می رفت و من خيالم راحت می شد و می رفتم کنار بخاری .
يکی از اين روزهای بارانی که  آقا وفا همان جا نشسته بود ، در حياط همسايه باز شد و رعنا خانم با يک ليوان چای خوشرنگ که توی سينی بود آمد لای در را باز کرد و گذاشت جلو   آقا وفا .
رعنا خانم با مادرش زندگی می کرد و دوسالی بود که از شوهرش جدا شده بود .
من رعنا خانم را ديدم که پشت در نشسته بود و با آقا وفا حرف می زد .
نمی دانستم به هم چی می گفتند ولی اولين بار بود که می ديدم لب های آقا وفا با شعف باز و بسته می شود . سرش بيشتر مواقع پائين بود و به هيچ جا نگاه نمی کرد .
آقا وفا وقتی سينی چای را هل می داد پشتش ، دستی آرام سينی چای را برمی داشت ،  می فهميدم که فائزه خانم در را باز گذاشته و معنی آن اين است که آقا وفا زود بايد برود خانه .
او بلند می شد و مثل بچه يي که دزدی کرده از خيابان می گذشت و نگاهی به پنجره  می انداخت و لبخندی می زد ، يعنی اين راز بين خودمان باشد .
ديگر ما سه نفر بوديم و هر روز کار رعنا خانم اين بود که بيايد پشت در بنشيند و با آقا وفا حرف بزند .
من به ندرت رعنا را می ديدم و شايد اگر آقا وفا بی احتياطی نمی کرد و وقتی فائزه خانم در را باز می کرد ، از رعنا خانم دل نمی کند و می رفت هيچ وقت آن اتفاق نمی افتاد .
روزی فائزه خانم در را باز گذاشت  و آقا وفا دل نکند که برود ، و سپس سلانه سلانه از خيابان گذشت و حتی ديگر مرا هم نگاه نکرد .
همين بی ميلی او به رفتن ، فائزه خانم را مشکوک کرد و زاغ  آقا وفا را چوب زد و پی برد به رازش .
فائزه خانم چادر را بست به کمرش و با سرعت خودش را انداخت توی راهروی رعنا خانم و گيس هايش را گرفت و کشيد توی خيابان و فرياد زد : « شوهر دزدی می کنی ؟»
رعنا گريه و التماس می کرد و هی قسم می  خورد که اشتباه می کند .
اما گوش فائزه خانم بدهکار نبود .
بالاخره چند تا از حاج خانم ها پادرميانی کردند و رعنا را از دستش نجات دادند .
بعد فائزه خانم افتاد به جان آقا وفا و از همان دم با  دمپائی به سر و صورت او می زد و می گفت : « برو تو . آدم شدی موش مرده »
آقا عبداله رفت بيرون و فرياد زد : « بسه خجالت بکش زن ، آبروی همه رو بردی »  
يکدفعه فائزه خانم ساکت شد .
خيابان ساکت شد و بغض فائزه خانم ترکيد و مثل بچه ها ، های های گريه کرد و رفت توی خانه .
يک هفته بعد رعنا خانم از آن محل رفت و دوباره همه چيز آرام شد .
يکی از آن روزها آقا وفا را ديديم که در خانه شان نشسته بود و فائزه خانم که هر کاری می کرد تو نمی رفت .
شب شد .
باز هم آقا وفا تو نرفت .
بلند شد و رفت تا ته خيابان .
دمپائی هايش را لخ لخ روز زمين می کشيد و تا سر خيابان می رفت و مثل کسی که می ترسيد گم شود دوباره برمی گشت و دم در خانه می نشست .
بار دوم و سوم بود که از پيچ خيابان پيچيد و ديگر هرگز برنگشت .
بعضی ها می گفتند برگشته به دهشان ، بعضی ها می گفتند خودش را گم و گور کرده .
آقا عبداله می گفت : « خدا کند با رعنا خانم قرار مدار گذاشته باشد .»
هرچه بود  آقا وفا رفت و ديگر نيامد .
فائزه خانم هر روز بعد از ظهر می آمد در خانه روی همان سکوئی که زمانی پاتوق آقا وفا بود     می نشست و زل می زد به ته خيابان تا  آقا وفا بيايد اما وقتی خسته می شد اشک گوشه چشمش را پاک می کرد و آرام می رفت تو ..