« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

آقا مرتضی

عاشق فردين بود .
دورتادور کاميونش را عکس های کوچک و بزرگ فردين چسبانده بود . يک بنز خاور ده تن داشت . زندگی اش بنز ده تن بود ، بعد فردين
اول يک بنز خاکستری داشت آن را فروخت و يک نارنجی خريد .
ما عاشق بنز نارنجی اش بوديم .
دو تا ميله پلاستيکی که سرش دو تا توپ سياه بود از دو طرف گلگيرهايش بيرون زده بود .
ما فکر می کرديم آن را برای خوشگلی نصب کرده اند .
وقتی آن را تکان می داديم آقا مرتضی ناراحت می شد و می گفت : « مگه مرض دارين ؟ »
بعد وقتی گفت اينها علامت است برای اينکه راننده بفهمد کمپرس از در گاراژ تو می رود يا نه ، ديگر به آنها دست نزديم .
من ديوانه گريس کاری بودم . هر پنجشنبه که می شد می گفتم : « آقا مرتضی گريس کاری       نمی کنی ؟ » 
و او که احتياج به کمک داشت ، می گفت : « بعد از ظهر »
بعد از ظهر لباس کارش را می پوشيد و شروع می کرد به گريس کاری .
من شلنگ گريس کاری را فرو می کردم توی مهره های گرد ريزی که سرشان سوراخ بود و آقا مرتضی تلمبه گريس را می زد و وقتی گريس مثل عسل از بغل های چرخ ِيا فنرها می زد بيرون با هيجان داد می زدم : « بسه .... بسه......»
ديوانه بوی گريس بودم . خيلی دلم می خواست سوار کاميون شوم اما می ترسيدم به آقا مرتضی بگويم .
البته همه ما از راننده ها می ترسيديم .
اما آقا مرتضی را همه محل می شناختند .
دو تا پسر داشت و يک دختر که ما با پسرهايش دوست بوديم .
اما آنها هيچ کدام عشق کاميون نداشتند ، حتی از دست پدرشان در می رفتند .
بخصوص وقتی می خواست چرخ کاميون را پنچرگيری کند .
البته ما هم آن موقع در می رفتيم .
خيلی دلم می خواست يک روز آقا مرتضی مرا سوار کاميون کند .
بارها شب خواب ديده بودم سوار کاميون شده ام و از آن بالا بالا ها دارم ماشين های کوچک را نگاه می کنم .
هِيچ وقت در بيداری موقعيتی پيش نيامد که سوار کاميون شوم .
وقتی جنگ شروع شد دو تا پسرهای آقا مرتضی شهيد شدند و دخترش هم که من فکر می کردم اگر بزرگ شوم با او عروسی می کنم گذاشت رفت خانه شوهر و اصلا نفهميدم کی و چه وقت ازدواج کرد .
آقا مرتضی ماند و کاميونش و زنش عذرا خانم که آنقدر پير و تنها شده بود که اغلب می آمد درِ خانه می نشست .
کاميون هميشه توی خيابان پارک بود .
آقا مرتضی اصلا به آن رسيدگی نمی کرد .
يک روز ديدم دارد دور و برماشين می پلکد ، رفتم جلو و گفتم : « آقا مرتضی کمک نمی خواهی ؟»
خنديد .
انگار يادش آمد ، روزهای گريس کاری را .
گفت : « نه می خوام برم ماشينمو بذارم گاراژ ، اينجا مزاحم مردمه .»
گفتم : « تنهائيد ، منم بيام »
خنديد و گفت : « کاری نداری ؟ »
گفتم : « نه »
گفت : « صبر کن الان برمی گردم »
رفت خانه کليد را بياورد .
ولی فکر کردم بيشتر به اين بخاطر رفت که به زنش بگويد نگران نباش زود می رود و برمی گردد.
آقا مرتضی در کاميون را باز کرد و رفت بالا . از داخل در را برايم باز کرد .
پا گذاشتم روی رکاب و بالا رفتم . ماشين بوی گازوئيل و گريس می داد .
داشتم به آرزويم می رسيدم ، اگرچه خيلی دير .
روی صندلی های سرخ رنگ کاميون نشستم و از آن بالا خيابان خودمان را زير نظر گرفتم .
خيابانی که برای ما از بزرگ ترين استاديوم های فوتبال دنيا هم ، بزرگ تر و دوست داشتنی تر بود .
بی هوا گفتم :« خدا و يحيی رو بيامرزه . »
آقا مرتضی استارت زد و همان موقع اشک از گوشه چشم هاِيش پائين ريخت .
چقدر دل نازک شده بود . هيچ عکسی ديگر دور تا دور اتاقک ماشين نبود .
گفتم : « پس عکس ها ؟ »
خنديد ، هيچ نگفت .
حالا از آن بالا دنيا يک جور ديگر بود .
ماشين ها کوچکتر بودند و آدمها کوچک تر.
آقا مرتضی انداخت توی جاده قدِم ساوه
گفتم : « مگه گاراژتون عوض شده ؟ »
خنديد و سکوت کرد .
باز هم توی جاده رفتيم .
با خودم گفتم ، شايد می خواهد برود سر خاک بچه هايش .
اگر اينطور می شد عالی بود .
اما اين طور نشد چون راهر مه می رفت بهشت زهرا را هم رد گذراند .
گفتم : « آقا مرتضی ، کجا ميريم ؟»
گفن : « عجله نکن ميريم ، اشکال نداره که تنها برگردی؟»
گفتم : « کاری دارين اونجا؟ »
گفت : « آره »
بعد از توی ماشين همه چيزی که بدرد می خورد ريخت توی کيسه کوچکی و داد به من و گفت : « بده عذرا خانم»
و دوباره زل زد به خط های جاده .
نزديکی های پاسگاه حسن آباد گرفت توی خاکی و از شانه خاکی رفت جلو و دم پاسگاه ايستاد .
ترمز دستی را کشيد ماشين سوت کشداری کشيد و بعد خاموش شد .
آقا مرتضی چالاک تر از سنش پريد پائين و رفت طرف پاسگاه و گفت : « پياده شو پسر ، آخر خطه»
دنبالش راه افتادم .
رفت روبروی افسر پاسگاه و ايستاد و آرام چيزی گفت .
افسر از جايش بلند شد و دوباره نشست و آقا مرتضی را به دعوت به نشستن کرد .
  آقا مرتضی کليد بنز ده تن ، تصديق و کارت ماشينش را گذاشت روی ميز و افسر آنها را برداشت و ريخت توی کشو و با نگاهش به سرباز دم در فهماند که او را ببرند بازداشگاه .
وقتی آقا مرتضی از رو به رويم گذشت ، پيرتر از قبل شده بود .
اما هرگز او را آنقدر آرام نديده بودم . لحظه ای ايستاد و گفت :« عيب نداره که تنها برگردی ؟ »
گفتم : « نه کاری دارين ؟»
خنديد گفت : « ديگه نه »
افسر نگهبان صدايم کرد و گفت :« زياد اينجا نمی مونه، به فکر سند و رضايت باشين»
حال فهيده بودم چرا آقا مرتضی مدت ها بود که ديگر کاميون را نمی برد و چرا همه عکس ها را کنده بود .