« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

امیر عشقی

امير به خواستگاری همه دخترهای محله رفته بود.
اولين بار عاشق دختر ماست بند محل شد . نمی دانم چطوری و کجا او را ديده بود که يک دل نه صد دل عاشقش شد .
بارها نامه نوشت ولی به او نداد .
بارها پنهانی اشک ريخت و به زبان نياورد و چنان افسرده شد که ما ناچار شديم بهش بگوئيم اگر می خواهد ما برويم با پدر دختر حرف بزنيم .
اما قبول نکرد و گفت : « شما کار را خراب می کنيد »
ظهر ها سر خيابان می ايستاد تا ريحان از مدرسه بيايد و فقط نگاهش کند .
موهايش را با آب شانه می زد و با اينکه لباسهای شيکی نداشت و اغلب کهنه و فرسوده شده بودند اما آنها را اتو می زد و تکيه می داد به ديوار خانه شان و با اينکه می دانست ريحان ساعت دو بعد از ظهر از مدرسه می آيد ولی ساعت دوازده بيرون بود و زل می زد به  ته خيابان .
وقتی می گفتن امير تا ساعت دو خيلی مانده بيا بريم تا پارک و برگرديم ، می گفت : « نه اگه برويم زودتر تعطيل شدن چی ؟ »
ما می رفتيم و برمی گشتيم و هنوز امير سر کوچه بود .
توی زمستان زير برف می ايستاد تا ريحان بيايد و برود .
کارش اين بود تا زل بزند به او .
نه چيزی می گفت و نه قدمی برمی داشت .
فکر می کرد چون عاشقش است و زير برف و باران می ماند حتما ريحان قدرش را می داند.
يک بار امير پاهايش را سرما زد چون کف کفش هايش به اندازه يک پنج ريالی سوراخ بود .
اما ريحان قدرش ندانست و با پسر عمويش که چاق و گنده بود و موتوری گازی با خورجين کثيف داشت ازدواج کرد و امير را بهت زده کرد .
امير از آن روز فهميد بايد چون شکارچی قهاری به کمين زن ها بنشيند و در زمانی مناسب شليک کند .
بعد از ازدواج زيحان ، امير يکی دو روز گم و گور شد و چون مادر نداشت و پدرش هم الکلی بود و دائم روی آسمان ها بود ، کسی دنبالش نگشت به جز خواهرش مريم که توی خيابان ها افتاد ، و از ما و بقيه می پرسيد : « از امير ما خبری ندارين ؟ »
من خبر داشتم امير کجاست ولی هر کاری کردم که به مريم نگويم دلم نيامد .
مريم گفت : « جون مادرت تو می دونی کجاس . بگو ، مادرم اونو سپرده بود به من »
و گريه کرد .
نمی دانم چرا زن ها اينقدر زود گريه می کنند و گريه شان هم هر آدمی را نرم می کند .
اما من بيشتر بخاطر خود امير جايش را گفتم .
او رفته بود توی اتاقک بالای گاراژ عمو رجب که پاتوق خلافکارها بود و من نگرانش بودم .
مريم رفت گاراژ و امير را پيدا کرد و آورد خانه و چوب غيرتی شدن او را من خوردم که امير با مشت زد دماغم را شکست و دوستی مان به هم خورد .
بعد از ريحان امير عاشق دختر همسايه روبرويشان شد . و چون آنها خانواده امير را می شناختند و می دانستند پدرش آسمان جل است و الواط ، به امير جواب رد دادند .
امير توی ذوقش خورد و يکی دو روزی رفت توی گاراژ عمو رجب ماند و دوباره سر و کله اش پيدا شد .
آرام شده بود و سر به زير و تو دار .
همين روزها بود که باز رفقا دور هم جمع شديم .
امير از يکی دخترهای حاج هاشم خواستگاری کرد که که چهار تا دختر زشت نره غول داشت ، دخترهائی با صورت پفی و سيه چرده .
اما پدرشان پول داشت و امير نمی دانست آنها دست رد به سينه خواستگارهای زيادی زده اند ، خواستگارهائی که نه برای آنها بلکه برای خود حاج هاشم آمده بودند .
امير که واقعا از دختر کوچک حاجی خوشش آمده بود پا جلو گذاشت و از بهار که هيچ شباهتی به بهار نداشت خواستگاری کرد و جواب رد شنيد .
همه ما واقعا اين بار شوکه شديم . نمی دانستيم حاجی اين چهار دختر زشت را می خواهد چه کار و چطور می خواهد آنها را آب کند .
حالا که جمع ما جمع بود دور امير را گرفتيم تا اين شکست سنگين را تحمل کند .
نمی دانم کدام يک از ما توی آن جمع برای اينکه امير را آرام کند ، گفت : « امير تو که عشقی ای بی خيال ، اين نشد يکی ديگه ، خدا بزرگه آخر يکی به قلابت گير می کنه »
از آن روز امير شد « امير عشقی» و به خواستگاری هيچ کس نرفت و عاشق هيچ کس نشد .
بعد مدتی گم و گور شد و سال ها هيچ کس از او خبر نداشت .
حتی وقتی پدرش مرد به خانه نيامد .
حتی وقتی خواهرش عروسی کرد و رفت هم باز نيامد .
حتی وقتی ريحان از پسر عموی ماست بندش طلاق گرفت و هر روز ساعت دو به بهانه يي می آمد از جلو خانه آنها می گذشت هم نيامد که نيامد .
تا روزی که عکس امير عشقی را توی محل کار در روزنامه ديدم و خواندم قرار است در ملاء عام اعدامش کنند درجا خشکم زد .
از اينکه اعدام کسی را ببينم برايم غير قابل تصور بود .
اما برای ديدن امير ، فقط ديدنش رفتم .
سرش را تراشيده بودند و آنقدر لاغر شده بود که هيچ شباهتی به آن امير نداشت .
وقتی امير را بالا کشيدند کف دمپائی هايش به اندازه ِيک پنج ريالی سوراخ بود و مدت زيادی توی پايش نماند و از آن بالا در ميان فرياد جمعيت افتاد پائين و زود گم شد .
روزی که جلوی خانه امير عشقی نشسته بودم ، ريحان آمد و گفت :« راستی احمد آقا از اون رفيقتون خبر دارين ؟ » توی چشم هاِش نگاه نکردم ، چون می ترسيدم نتوانم جلوی اشک هايم را بگيرم . ساعت دو و پنج دقيقه بود و امير فقط پنج دقيقه دِير کرده بود .