« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

جلال دلقک

جلال کارش نصب آنتن ماهواره بود .
چند با ر هم دستگير شده و برده بودنش نيروی انتظامی .
جريمه ، بازداشت و زندانی شده بود .
وقتی از زندان آزاد می شد تا مدتی سر به راه بود . اما چيزی نمی گذشت که دوباره روز از نو و روزی از نو .
وقتی کمی سر به راه می شد رفقای دوره کودکی اش که اغلب بچه مسجدی ها بودند می بردنش مسجد و نماز می خواند .
چون خلاف نمی کرد از اين و آن پول قرض می گرفت و پس نمی داد . همه چک هايش برگشت می خورد . صاحبان چک ها می آمدند دم مغازه فکسنی اش کتکش می زدند و قتی می ديدند آه در بساط ندارد تهديدش می کردند و از سر ناچاری اش بهش فرصت می دادند تا قرضش را بدهد .
اما جلال همين موقع سوار موتورش می شد و عشق دنيا را می کرد . با دوستانش می رفت فرحزاد کباب می خورد .
می رفت خانه آنها تا صبح تخته نرد می زد و اغلب دوروبری هايش سر کارش می گذاشتند و می خنديدند اما او بيدی نبود با اين بادها بلرزد .
با اينکه سنی نداشت اما شبيه پيرمردها بود . موهايش يکدست سفيد شده بود و کمرش قوز داشت و جناق سينه اش تو رفته بود . وقتی بچه هم بود باز شبيه پيرمردها بود .
لب هايش يک نخ نازک بود که بيش از اندازه کشيده بود ، شده بود شبيه دلقک ها ، « جلال دلقک» در اين هيرو ويری جلال دو تا زن گرفته بود .
يکی از آنها فاميل شان بود که وقتی 22 سالش بود با او ازدواج کرده بود و يکی ديگر را يک سال پيش يعنی در 28 سالگی گرفته بود .
زن هايش با اينکه می دانستند او دو زنه است اما عاشقش بودند . بگذريم بعضی از وقت ها دعوايشان می شد و تلافی اش را سر او در می آوردند و هر دو راهش نمی دادند و جلال هم از خدا خواسته خراب می شد خانه رفقا و تا صبح حال می کرد .
همه می دانستند اگر به جلال پول قرض بدهند او پس نمي دهد اما باز وقتی می گفت : « به فاطمه زهرا ميدم » بهش قرض می دادند .
بعضی ها با زور ازش پس می گرفتند و بعضی ها سر فروش وسائل دست دوم صوتی يا تعمير لوازم خانگی با او بي حساب می شدند .
جلال هيچ وقت در نمی ماند و کمتر پيش می آمد که خرج خانه اش را در نياورد .
عاشق بچه هايش بود . يک دختر از زن اولش و يک پسر از زن دومش داشت . بچه هايش هر چه اراده می کردند برايشان می خريد .
نداشت قرض می کرد ، قرض نمی دادند ، سر بچه هايش کلاه می گذاشت .
دو تا تردستی می کرد و بچه هايش می گفتند :« بابا ، بابا جون چه جوری اين کارو کردی ؟ »
و او می گفت : « می گم به شرطی که گير ندی دوچرخه بخر »
از اين ترفند بيشتر برای پسرش استفاده می کرد .
دخترش را جور ديگر خر می کرد:« عزيز بابا کيه ؟ »
و دخترک می گفت : « من »
می گفت : « خوشگل بابا کيه ؟»    
دخترک می گفت : « من »
و وقتی می ديد فرصت مناسب است می گفت : « دختر عاقل بابا کيه ؟»   
دخترک می گفت : « من »
چند ماهی که جلال زاهد و عابد می شد ، يک تسبيح هم دستش  می گرفت ولی ذکر نمی گفت . آنها را دانه دانه می شمرد می انداخت يا گاه تابش می داد .
ولی تقوايش زياد دوام نمی آورد و چون مخارج دو خانوار سنگين بود ، باز با ترس و لرز می رفت سراغ نصب آنتن ماهواره .
مدتی کار می کرد و دوباره دستگير می شد باز روز از نو روزی از نو .
اگر برادر کوچک جلال سر تعميرگاه نمی ايستاد ، کارش خراب تر هم می شد اما برادر کوچک تر را با زبان پشت پِيشخوان گذاشته بود و می گفت : « جمال وايسا ، واسه خودت کار کن ، مثل من نشی »
اما هر عصر می آمد و دخل را خالی می کرد و می گفت « خداييش اگه اين يه برادر را نداشتم زندگيم جهنم بود »
جلال پرسپوليسی تير بود . يک روز که با دو تا از دوست هايش رفته بود بازی استقلال و پرسپوليس ، موقع برگشتن با هوندای 125 قرمزش نرسيده به ميدان آزادی تصادف کرد و يک هفته توی کما بود .
مادر پيرش دعا می کرد : « خدايا جلالمو بهم بده »
ولی وقتی جلال به زندگی برگشت هر کدام از زن هايش می گفتند : «  دعاهای ما اون برگردوند »
هرچه بود جلال برگشت و تا چشم باز کرد ، گفت : « من کجام » هيچ کس را نمی شناخت و هيچ چيز ، هيچ چيز حتی خودش را به ياد نمی آورد .
دکترها گفتند : « حافظه ش بر می گرده »
مادر جلال گفت : « کی ؟»
دکترها گفتند : « خدا می دونه »
جلال را بردند خانه . يک هفته خانه مادرش بود .
مادرش سعی می کرد از او پسری بسازد که آرزويش را داشته ، تا گذشته اش را جبران کند .
زن هايش می خواستند از او شوهری بسازند که هميشه از زمانی که دختر بودند در رويايشان بود .
رفقای مسجدی دورش را گرفتند تا او دوباره به کارهای خلاف برنگردد و دوستانش تلاش می کردند او را سر کار بگذارند تا شايد حافظه اش برگردد تا با هم تخته بزنند و بروند فرحزاد .
پسرش حرف نمی زد . دخترش می نشست روی پايش و می گفت : « عزيز بابا کيه ؟ »
وقتی جوابی نمی شنيد ، می گفت : « من »
می گفت : « خوشگل بابا کيه ؟»
وقتی جوابی نمی شنيد ، می گفت : « من »
بعد می گفت : «عاقل بابا کيه ؟»
می گفت : « من »
اين وقت بود که چند قطره اشک گونه های جلال دلقک را خيس می کرد .
برادر کوچک ترش می گفت : « اين حرومزاده همه چيزو می فهمه همه رو گذاشته سر کار »