« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

جواتی

جواتی تمام عشقش اين بود که کاری از دستش برمی آيد بکند تا همه بفهمند آدم مهم و به درد بخوری است . تو گاراژ برادران بيگدلی کار ميکرد و زمانی که اوستا بهش می گفت :
« جواتی برو چای بيار»
می گفت : « چشم اوستا يه قوری يا دو قوری؟»
و اوستا می گفت : « جواتی مگر چند نفر اينجان»
و جواتی جوابش را نمی داد و می فهميد اوستا با زبان بی زبانی می گويد :
« چای شيرين نشو » جواتی ميدويد.
بهترين روزهای جواتی روزهائی بود که اوستا بارها او را صدا می زد :
« جواتی برو تاليور بيار . »
جواتی برو ديزی بگير . جواتی اين موتورو با نفت بشور »
و خدای لحظه های جواتی زمانی بود که اوستا می گفت :
«جواتی برو اين گوشت رو بده در خونه .»
جواتی اين بار چشم گفتنش با بارهای ديگر خيلی فرق داشت .
با شرم می گفت :
« چشم اوستا»
و مثل سگ شکاری چنان می دويد که همه بچه های گاراژ می فهميدند جواتی می رود خانه اوستا به خاطر مژگان است ، که اين طوری بود .
يک گاراژ بود و يک جواتی .
جواتی به اندازه يک کاميون 10 تن طاقت فحش و شوخی داشت .
هر کسی چيزی بهش می پراند دلگير نمی شد ، می خنديد و همين بر محبوبيتش اضافه می کرد.
اوستا می گفت :
« اين جواتی رو دوس دارم ، جنبه شوخی داره .»
بعضی وقت ها که اوستا ظهرها می رفت خانه بچه های گاراژ جمع می شدند ودم می گرفتند ، جواتی بايد برقصه . جواتی هم ميرفت وسط . يک نفر می زد به ته دبه و جواتی هم می خواند و هم می رقصيد . بيشتر ترانه های فيلم های فارسی را حفظ بود و رقص اش هم بيشتر از آنکه رقص باشد ، تکان های مضحک سر و دست بود . يک بار اوستا سر زده رسيده بود و لودگی اش را طاقت نياورده بود و آچار 13 به طرفش پرت کرده بود که اگر جواتی جا خالی نمی داد کله اش داغون شده بود . هيچ چيز در دنيا نبود که جواتی را ناراحت کند . ناراحتی و غم در زندگی جواتی معنائی نداشت . الکی خوش روزگار بود تا وقتی که يک مشتری آمد تا ماشين اش را تعمير کند . اوستا نبود ، جواتی کاپوت را بالا زد . ماشين جوش آورده بود .
جواتی با اينکه اطلاع زيادی از تعمير موتور ماشين نداشت مثل بقيه تعمير کارها به روی خودش نياورد چرخی دور موتور و گفت : « فکر کنم واشر سر سيلندر سوزونده .» مرد حرفش را جدی گرفت . با اينکه قِيافه جواتی اصلا جدی نبود و فکر هم نمی کرد مشتری جدی بگيردش . کمی هل شد و حرفش را خورد و گفت : « البته اوستا بايد ببينه »
مشتری گفت : « درست گفتی . مکانيک توی ميدون قزوين هم همين رو گفت .
جواتی ته دلش قند آب شد . کاپوت را داد پائين و گفت : « آره ولی اوستا بايد بياد .»
مرد نشست روی صندلی کنار تعميرگاه و شروع کرد به کتاب خواندن .
جواتی زل زده بود به او که مرد گفت :
« کتاب می خونی ؟ »
جواتی گفت :
« نه آقا اما فيلم می بينم .»
مرد گفت :
« کتاب حالش بيشتره »
بلند شد و از ماشين يه کتاب آورد و داد بهش .
جواتی پيراهنش را زد بالا و کتاب را  تا نيمه چپاند توی شلوارش و پيراهنش را انداخت روی آن .
رفت خانه و تا فردا کتاب را تمام کرد و آورد و داد به مرد .
مرد گفت :
« تموم کردی ؟ »
جواتی که هميشه دوست داشت آدم مهم به دردبخوری باشد ، گفت : « بله آقا »
و مرد يه کتاب ديگه به او داد و بعد آدرس خانه اش را داد به جواتی تا هر وقت کتاب خواست برود از او بگيرد .
کم کم جواتی ديگر توی تعميرگاه محبوبيتش را از دست داد .
اوستا غر می زد ، جواتی سر به هوا شده و دل به کار نمی دهد .
هر وقت هم گوشت ميگرفت که بفرستد خانه جواتی از زيرش در می رفت .
اوستا مادر جواتی را صدا زد و گفت :
« می ترسم ، جواتی معتاد شده باشه »
مادرش توی گاراژ او را گرفت زير مشت و لگد و فرياد زد :« چه غلط کردن ها....»
و اين طور شد که جواتی از تعميرگاه رفت و تعميرگاه برادران بيگدلی مدتی از شور و حال افتاد تا اينکه ياور جای جواتی را گرفت .
اگرچه ياور خيلی بامزه و خوش صدا نبود اما رقصش از جواتی بهتر بود و عيب اش اين بود که هر کس به او تيکه می پراند يا فحشی می داد دوتا می گذاشت رويش و جواب ميداد .
جواتی هفته ها ول می گشت و دنبال کار نرفت . کارش شد بود کتاب گرفتن و تو حياط امامزاده يحی خواندن .  
مدتی کسی او را نديد ، گُم و گور شده بود ، شايع شده بود که جواتی به زندان افتاده ، دفعه دومی که به زندان رفت نزديک انقلاب بود ، رفت زندان و حتی بعد از انقلاب هم بيرون نيامد و تا حال هم کسی از او خبری ندارد .
کاش آن مرد هرگز پايش به تعميرگاه برادران بيگدلی نمی رسيد.