« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

حسن چهچه

ما توی خيابان نايب السلطنه بوديم و ننه  فاطمه دو خيابان آن طرف تر ما زندگی می کرد .
هنوز آنقدر پير نشده بود که بهش بگويند ، ننه فاطمه اما چون از جوانی بسيار رنج کشيده بود ، صفت ننه خيلی زودتر از آن زمانی که تمام گيس هايش سفِيد شود بهش داده بودند .
ما که ننه فاطمه را نمی شناختيم با پسرش حسن چهچه رفيق بوديم .
می رفتيم خيابان آنها سر پول فوتبال بازی می کرديم ، که بهش می گفتند : « تيغی»
نمی دانم چرا وقتی توی برد و باخت فوتبال پول رد و بدل می شد به آن می گفتند : « تيغی»
اما ميدانستم چرا به حسن می گفتند ، حسن چهچه .
چون صدای خوبی داشت و وقتی بچه ها می رفتند کن و سولقان واسه خوشگذرانی حسن می زد زير آواز و صدای چهچه اش تو دل کوه می پيچيد و آنقدر طنين  زيبائی داشت که انگار طبيعت هم سکوت می کرد تا به صدای او گوش کند .
حسن بچه بدی نبود ، کمی لات و لوت بود و زير جلکی خلاف هم می کرد اما عيان نبود و خوش مشرب بودنش نمی گذاشت عيب هايش ديده شود .
همين آوازخوانی اش و خوش مشرب بودنش بود که او را از ما جدا کرد و با خيلی ها رفيق  کرد .
رفِيق بازی در محله ما يعنی آخرش دعوا و دوا و حسن چون هنرمند بود با اولی کار نداشت و گرفتار دوا و دوائی شد . معتاد بودن در آنجا عيبی نبود که ما را از هم جدا کند .
برای همين فوتبال و رفاقت ما ادامه داشت و فوتبال هر روز بعد از ظهر رو به روی خانه ننه فاطمه به راه بود .
حسن برای اينکه پول موادش را در بياورد برای برد از جان مايه می گذاشت و از هميشه عالی تر بازی می کرد و بالاخره هم دست خالی بر نمی گشت .
ننه فاطمه که همين يکدانه پسر را داشت ، لای در می نشست تا توپ به او نخورد و فوتبال پسرش را نگاه می کرد
بعضی وقتها هم يک سينه چای برايمان می آورد و ما توی پياده رو می نشستيم و می خورديم و حسن اينجور موقع ها جيم می شد و ما ميدانستيم رفته با پول هائی که برده خودش را بسازد .
تا زمانيکه حسن توازن را بهم نزده بود همه چيز خوب پيش می رفت تا اينکه عملش سنگين شد و ديگر با برد توی فوتبال خرجش در نمی آمد . حسن رفت طرف آدم هائی که وقت بيشتری برای کار خلاف می گذاشتند .
راهش از ما جدا شد و فقط هر وقت ما را توی خيابان می ديد سلام و عليکی می کرد و چند کار نمايشی با توپ انجام می داد ، يعنی من هنوز هستم .
او برای ما هنوز بود و فکر می کرديم دوباره برمی گردد و بايد برگردد . اما حسن آب پاکی را ريخت روی دست همه ، وقتی مادرش را کتک زد و او را کشان کشان برد امامزاده عبداله تا قبری را که پدرش برای ننه فاطمه خريده بود بفروشد و پولش را به او بدهد .
حسن آن موقع که بر سر ننه فاطمه فرياد ميزد که پول قبر را برای اين می خواهد که ماشين بخرد تا کار کند و خرج خودش و ننه فاطمه را در بياورد من اطمينان داشتم راست می گويد .
ولی وقتی پول به دستش رسيد حسن يک ماه غيبش زد و رفت که رفت و وقتی برگشت که ننه فاطمه مرده بود .
وقتی برگشت آنقدر سياه و لاغر شده بود که انگار از قبر بلند شده است .
وقتی فهميد ننه فاطمه مرده همانجا روی سکوی جلوی خانه نشست و زار زار گريه کرد .
همه ما می گفتيم خانه را می فروشد و دود می کند .
اما اينطور نشد .
حسن رفت توی خانه ، آنقدر کم می آمد بيرون ، که همه ما ، فراموشش کرديم .
فقط گهگاهی صدای آوازش را می شنيديم و بعدش گريه های بلند او را و بعدش سکوت . .
مدتی بعد سر و کله حسن پيدا شد .
نشست روی سکوی خانه و زل زد به فوتبال ما .
به جز سلام که حسن جواب آن را هم نمی داد کسی چيزی از او نپرسيد
هر روز می آمد ، می تشست و فوتبال ما را تماشا می کرد و می رفت توی خانه و می زد زير آواز و بعد گريه می کرد و بعد سکوت .
با اينکه ديگر ما توی آن خيابان فوتبال بازی نمی کنيم اما حسن ساعتی می آيد در خانه می نشيند سيگاری دود می کند و می رود تو بدون اينکه با کسی حرف بزند يا کاری بکند .
روزها از پس هم گذشت ...
يک روز که رفتم کن و سولقان ، ديدم صدای چهچه آوازی می آيد .
صدای حسن بود .
خودش بود ، محال بود اشتباه کنم .
پی صدا را گرفتم تا پيدايش کردم .
حسن نبود . کس ديگری بود ، عده ای دورش نشسته بودند و دم گرفته بودند .
در فاصله دوری از آنها نشستم و نمی دانم چرا دلم می خواست گريه کنم .