« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

راز آقای مهندس

تا وقتی که دزد خانه مهندس را نزده بود ، همه چيز رو به راه بود.
آقای مهندس حدود ساعت 10 صبح از خانه بيرون می زد . صورتش را پاک می تراشيد و بوی ادکلن اش تمام راهرو را بر می داشت به طوری که اگر يک ساعت بعد هم از راهرو می گذشتی ، می فهميدی مهندس يا به خانه آمده يا از خانه رفته بيرون .
تنها آدمی که شارژ مجتمع را به موقع می داد و در جلسات هفتگی شرکت می کرد ، آقای مهندس بود .
هرگز با هيچ يک از همسايه ها درگير نمی شد و حتی روزی که توی حمام بود و سر و صورتش را حسابی با شامپو کف مالی کرده و يکی از همسايه ها رفت فلکه آب را برای تعميرات قطع کرد ، صدايش در نيامد و زنش را فرستاد و گفت : «  آقای مهندس  توی حمومه ، ميشه چند لحظه فلکه رو باز کنين ؟ »
زن مهندس قد بلند و چاق بود و هميشه يکی از آن انگشترهای عقيق که پايه طلا داشت به انگشت می کرد که به دست سفيد و تپل اش می آمد .
اغلب از آن عطرها می زد که بوی شکلات می دهد .
هميشه با همسايه ها آنقدر مودب رفتار می کرد که همه می گفتند آقای مهندس  شانس آورده .
حيرت انگيز آن بود که تنها کسی که به خانه آنها رفت و آمد  داشت ، ملوک خانم بود که هيچ نسبتی نه با آنها که با هيچ همسايه ای نداشت .
ملوک خانم سنتی بود و هر وقت غذائي می پخت که بويش توی مجتمع می پيچيد به اين و آن غذا می داد .
بدون دعوت زنگ همسايه ها رو می زد و مهمان آنها می شد .
راز موفقيت ملوک خانم تحميل بود .
يعنی خودش را تحميل می کرد .
بعد برای اينکه فرصت ندهد تا فکر کنی چه مهمان ناخوانده ئي برايت رسيده حرف می زد و حرف می زد و از در و همسايه ها می گفت .
حتی اگر کسی اهل اين حرف ها نبود ملوک خانم اين قدرت را داشت که او را نيز وارد بازی کند .
همين ملوک خانم بود که گفت آقا مهندس زمانی آه در بساط نداشته و هر چه دارد از صدقه سری زنش است و تازه مهندس هم نيست و زمانی توی جنوب شهر و شهرستان بنا بوده و بعد از اينکه چند تا برج با پول زنش ساخته کم کم  آقای مهندس   شده .
اين حرف ملوک خانم زمانی خريدار نداشت .
وقتی اين حرف را می زد ، همه می گفتند : « خدارو شکر زن و شوهر شريک مال هم اند »
اما حرف های ملوک خانم زمانی رونق گرفت که دزد خانه آقای مهندس  را زد و هر چه توی گاوصندوق بود ، بُرد .
ملوک خانم می گفت : « توی گاوصندوق چيزی نبوده ، يه ميليون تومن تراول بوده و دسته چک و چند تا پاکت بی ارزش »
همان طور که انتظار می رفت آقای مهندس به کلانتری اطلاع نداد و دنبال دزد هم نرفت .
اما در رفتارش تغيير چشمگيری ديده شد .
ديگر بوی ادوکلن نمی داد و کم کم ته ريشی در آورد .
تو راهرو اگر کسی با او احوالپرسی می کرد ، آنقدر حواسش پرت بود که جواب درست و حسابی نمی داد .
گه گاه هم صدای دعوا و مرافعه آقای مهندس با خانمش شنيده می شد .
بيشتر از همه ملوک خانم اسفند روی آتش بود که نمی فهميد ماجرا از چه قراره است .
اگر دزدی فقط در حد يک ميليون تومان بوده اينقدر داد و فغان ندارد .
ملوک خانم تمام حس های لامسه ، بويايی و چشايي خود را به کار انداخت تا بفهمد چه چيزی زندگی رويائي اين زن و مرد را به هم ريخته .
اما نتيجه يي نگرفت .
آقای مهندس کم رفت و آمد شده بود .
اغلب توی خانه بود يا اگر بيرون می رفت روزها به خانه نمی آمد .
همه چشم ها به ملوک خانم بود و اين مسئوليت و اضطراب او را سنگين تر می کرد و او تا زمانی که به معمای پيچيده اين خانواده پی ببرد با ترفندی سنتی همه را راضی نگاه می داشت و             می گفت : « ديدی بيچاره ها رو چشم زدن»
و کسی برای اينکه متهم نشود ، ديگر داستان را پيگيری نمی کرد .
در اين شرايط بود که ملوک خانم توانست با استفاده از حس زنانه اش به راز آقای مهندس و زنش پی ببرد .
در يکی از روزهائی که آقای مهندس  و زنش بگو مگو می کردند ، ملوک خانم کشيک کشيد و وقتی آقای مهندس از خانه بيرون رفت ، رفت ور دل زن مهندس نشست و با مهر و عطوفت و چرب زبانی زير زبان او را کشيد و فهميد آقای مهندس دو زن صيغه ئی هم دارد که آنها را دو ساله صيغه کرده است .
وقتی ملوک خانم اين خبر رت شنيد ، چشم هايش گرد شد و گفت : « وا خاک عالم »
بعد کنجکاو و پيگير شد که بداند زن آقای مهندس از کجا ماجرا را فهميده .
اين قسمت از ماجرا برای او جنبه کاملا شخصی داشت و برای اطلاع رسانی نبود .
می خواست علاج واقعه را قبل از وقوع کند .
و اين موقع بود که فهميد آن دزدی که به خانه آقای مهندس  زده و يک ميليون تومان را برده آن پول را به عنوان پيش پرداخت برداشته و مابقی را زمانی از خانم مهندس گرفته که صيغه نامه ها را در چهار راه پاسداران درست روبروی دفتر آقای مهندس  به او تحويل داده است .