« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

رســـــول

حوادث زيادی برايش اتفاق بود . از آن آدم های شر بود که انگار هر لحظه منتظر حادثه اند . بچه که بود از پشت بام افتاد . خانه شان يک طبقه بود . بيهوش شد 10 ، 15 تا بخيه به سرش زدند و يک هفته بعد غيبش زد . يکی دو ماه بعد که کله اش خوب شد سر و کله اش توی خيابان پيدا شد . شيشه قدی همسايه را پائين آورد و دوتا خانواده با هم درگير شدند . هفته يی نبود که مدير مدرسه پدرش را صدا نزند . با خودکار می افتاد به جان بچه ها ، خودکار بيک نوک فلزی . دعوا و مرافه کار هر روزش بود و چند نفر را با نوک خودکار سوراخ سوراخ کرده بود . آنهائی که هم زورش بودند يا می خوردند اما شکاِيت نمی کردند . اما تعداد آنها کم بود و روزی نبود که رسول را به ايوان نبرند و جلوی همه او را سرکوفت نزنند . اول ها سرش را پائين می انداخت و خجالت می کشيد ولی بعدها عادی شد . سينه اش را سپر می کرد و سرش را بالا نگه می داشت . روزی رسول با پرويز يکی از بچه های کلاس که اصلا اهل دعوا نبود دعوايش شد يقه اش را گرفته بود و با مشت به صورتش می کوبيد . بچه ها دورشان جمع شده بودند .
بعضی ها به حمايت از پرويز جلو می رفتند تا آنها را از يکديگر جدا کنند و اين رسول را بيشتر عصبانی می کرد . بالاخره با صدای مدير همه پراکنده شدند .
پرويز افتاده بود روی زمين و خون روی کاشی کثيف مدرسه را پر کرده بود .
مدير بالای سر پرويز ايستاد ، گفت : « چی شده ؟ »
پرويز گفت : « آقا نفهميديم کی ما رو هل داد .»
دستش را گرفت زير بينی اش که از آن خون می رفت .
مدير گفت : « برو صورتت را بشور بيا دفتر.»
پرويز دم دفتر بود .
مدير با خط کش دو تا به کف دست هاِش زد و گفت :
« با کی دعوا می کردی ؟ »
پرويز فقط می گفت :
« آقا به خدا هلمون دادن .»
پرويز آمد سر کلاس . سکوت عجيبی در کلاس بود .
آنقدر که معلم گفت :
« کسی مرده ؟ »
بعضی ها خنديدند ولی کسی حرف نزد .
رسول سرش  پائين بود .
بعد از آن ابهت رسول فرو ريخت ، بيشتر از همه پيش خودش .
آرام شد . سرش را می انداخت پائين می آمد سر کلاس .
درس نمی خواند ، فقط همين که کلاس را به هم نمی ريخت معلم ها حيرت زده به او نمره می دادند و رسول برای اولين بار در شهريور با يک تجديدی و با استفاده از تک ماده قبول شد و اين در تاريخ زندگی اش بی نظير بود .
بعد انگار که توی رودربايستی خودش مانده باشد ، شروع کرد به درس خواندن و وارد دانشکده افسری شد و مدتی ما او را با لباس دانشکده افسری ديديم .
ولی بعد از دانشکده افسری وارد ساواک شد و ديگر ما نديديمش .
تا امروز هم او را نديده ام و ازش خبری ندارم .
حتی پرويز بارها سراغش را ازم گرفته ولی همه از او بی خبريم .
فرار کرده خارج ، نمی دانيم ، در جريان انقلاب مرده ، نمی دانيم  .
مثل يکی از ما تو آژانس کار می کند و خالی می بندد ،  نمی دانيم .
اگر پرويز آن روز او را لو می داد الان سرنوشتش چه بود ،   نمی دانيم .
راستی چرا بعضی از آدم ها گم می شوند ......