« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

فرشته

شبی کـه دوستــان دوران دبيرستان کنار
هـم جمـع بـوديم ، محسن يکـی از رفقـا ،
خاطره بياد ماندنی فرشته را تعريف کرد :
ساعتی بود که برف گرفته بود . توی خيابان واسه خودم چرخ می زدم . دانه های درشت برف آرام می نشست روی شيشه گرم ماشين و زود آب می شد .
صفا دارد توی برف رانندگی کردن با صدای قيژ قيژ  برف پاک کن ها .
دختری کنار خيابان ايستاده بود .
حرکت برف پاک کن ها نم آب ، دختر را پيدا و ناپيدا می کرد . انگار داشت از دور دست تکان می داد . سرعتم کم بود ، کمتر کردم .
می خواست سوارش کنم ، آرام گرفتم بغل ، معلوم بود مدت زيادی کنار خيابان ايستاده است .
دلم سوخت .
نوک دهاغش از سرما سرخ شده بود .
مانتو کهنه اش خيس بود . با اينکه دستکش دستش بود ، دستهاِيش را بهم می ماليد .
گفت : « مستقيم »
سوارش کردم
وقتی در باز شد موجی از سرما زد تو که حالم را جا آورد .
بخاری ماشين را گرم کرده بود . او گفت « آخيش چه گرمائی »
گفتم : « سرده ؟ »
گفت : « خيلی »
گفتم : « کجا ميری ؟ »
گفت : « هر جا که شما بريد »
گفتم : « ميرم خونه ، وزرا  »
گفت : « منم ميام »
فکر کردم مسيرش وزراست .
گفتم : « کجای وزرا ؟ »
گفت : « هرجاش که شما رفتين »
گرما حالش را جا آورده بود .
گفت : « آقا جائی رو سراغ ندارين ، امشب اونجا بمونم »
گفتم : « مگه نميری خونه ؟  »
گفت : « از خونه زدم بيرون  »
گفتم : « خب برگرد  »
گفت : « نمی تونم ، بيرونم کرده »
گفتم : « کی ؟  »
گفت : « نا پدری ام »
گفتم : « مادرت چی ؟ مگه اون نيست ؟  »
گفت : « چرا ولی چکاری می تونه بکنه ! »
گفتم : « چند شبه بيرونی ؟  »
گفت : « ای ... »
فکر کنم خالی می بست
هرچقدر به خيابان وزرا نزديک تر می شديم دلم می لرزيد .
گفتم : « پول بدم بری هتل ؟  »
گفت : « نه ، گرفتاری داره اگه بعد از ظهر بود ، يـه کاريش می کـردم ، نصفه شب کسی راهم نمی ده.. »
راست می گفت
گفتم : « اسمت چيه ؟  »
گفت : « تانيا »
می دانستم دروغ می گويد . به قيافه اش نمی خورد اسمش تانيا باشد
  گفت : « آقا به من کمک ميکنين؟  »
  گفتم : « پول بخوای من يه مقداری دارم  »
گفت : « منو ببرين خونه ، امشب  »
گفتم : « آخه .....  »
گفت : « هر کاری بگين می کنم »
گفتم : « حالا امشبو اومدی خونه من فردارو چی کار می کنی ؟ »
گفت : « فردا وقت دارم می گردم يک کاری می کنم »
گفتم : « چرا امروز  يه فکری نکردی؟  »
گفت : « گرفتار بيمارستان مادرم بودم »
دروغ می گفت به حرف هايش باور نداشتم . حتما اسم های زيادی داشت: مونا ، تانيا ، نرگس و داستانهای زيادی بلد بود، هزار و يک شبی به فراخور آدم هائی که سوارش می کردند . آنچه حقيقت داشت نيمه شب سرد زمستانی بود با دانه های درشت برف و دختری که وقتی سوارش کردم از سرما می لرزيد و حالا سر حال آمده بود و پياده کردنش توی خيابان و سرما سخت بود . توی دلم گفتم : « می برمش خونه ، مگه چی ميشه » از سکوتم فهميد که راضی شده ام .
وقتی گفت : «ممنون آقا» تصميمم را قطعی کردم .
وقتی در را باز کردم و دختر پشت سرم آمد تو ، زنم و دو تا بچه هايم دهنشان از تعجب باز ماند .
می دانستم از من توضيح می خواهند .
رو کردم به دختر و گفتم : « بيا تو ، غريبی نکن »
دختر کوچکم آمد جلو گوشه کاپشنم را کشيد و گفت « بابا اين کيه ؟ »
بجای اينکه دختر را معرفی کنم به او گفتم : « اين دخترم شيدا  »
خم شد و شيدا را بوسيد.
رفتم جلوتر و گفتم : « اين زنم و اين دختر بزرگم ترانه »
وقتی خم شد تا ترانه را ببوسد ، زنم با حيرت گفت : « اين کيه ؟»
گفتم : « ميگم »
و با اعتماد به نفس و جديت گفتم : « دختر پسر عموی آقام از مشهد اومده ، داشتم ميومدم خونه که زنگ زد رفتم دنبالش......»
دختر زنم را بغل کرد و بوسيد . خوشحالم ، خوشحالم ، خوشحالم که با هيچ کدام از فاميل هايم رفت و آمد ندارم و می توانم الان راحت دروغ بگويم .
زنم گفت : « راست بگو »
گفتم : « توی خيابان مونده بود ، امشب رو به ما پناه آورده »
از قصد واژه پناه را گفتم تا روی زنم اثر بگذارم .
گذاشتم .
گفت : « آخی   بيچاره »
بعد با نگرانی گفت : « خطرناک نباشه ؟ »
گفتم : « از ما خطرناکتر نيست »
کنايه می زدم به خودمان که تا به حال دو بار بازداشت شده بوديم .
شيدا سوار کول دختر شده بود داشت اسب سواری می کرد .
ما توی آشپزخانه بوديم و صدای جيغ و داد آنها هال را برداشته بود .
زنم گفت : « چه زود فاميل ميشه »
سکوت کردم ، فقط سرم را تکان دادم و خنديدم .
ترانه داشت رياضی می خواند ، فرياد زد : « شيدا ساکت شو »
دختر رفت جلو گفت :« رياضی می خونی »
ترانه گفت : « امتحان دارم »
نشست کنارش و شروع کرد به ياد دادن .
تا زنم سفره را بياندازد فقط اين جمله ها را می شنيدم : « اين که کاری نداره، اين طوری برو آسون تره »
و ترانه می گفت : « آخ جون چقدر آسون »
شام خورديم . دختر از خودش حرفی نزد ما هم از او سوال نکرديم .
توی انباری تشک انداختيم . آنقدر خسته و سرما زده بود که فوری خوابش برد .
با شيدا که رفتيم به او سر بزنيم ، صدای نفس هايش را می شنيديم .
مثل بچه کوچکی خوابيده بود  .
شيدا گفت : « بابا زود خوابش برد »
گفتم : « خسته س بابا »
خودم روی مبل دراز کشيدم .
قبل از اينکه بخوابم يک بسته صد هزار تومانی گذاشتم روی جا کفشی کنار کفش هاِِيش تا چيزی از خانه ندزدد و همان طور نشسته روی مبل خوابم برد .
از خواب بيدار شدم که تازه صبح شده بود .
رفتم بالای سر دختر ، نبود .
رفتم جلو جاکفشی .
کفش هايش نبود  اما پول سر جايش بود و کاغذی روی آن نوشته بود :
« ممنون که اعتماد کردين ، فرشته »
رفته بود ، چقدر زود . بچه هايم که بيدار شدند و ديدند او رفته ناراحت شدند .
حالا بعضی شبها يادش می افتم می روم توی خيابان و همان جائی که سوارش کردم می ايستم تا شايد بيايد و دوباره ببينمش .
اما تا حال نديدمش . البته نا اميد نيستم ...