« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

مینــا و اشتباه دهم

وقتی از شوهرش جدا شد ديگر کسی به خواستگاری اش نيامد . کارگر شرکت نساجی بود . حقوق و درآمدش ناچيز بود چون وضعيت نساجی ، روز به روز افت می کرد و حتی بعضی از کارخانه ها تعطيل شده بود.
تنها شانس مينا خانم اين بود کارگاه نساجی مال آدمی بود که از پدرش ارث رسيده بود و آنها با اينکه از اين کارگاه درآمدی نداشتند ، اما کار را ادامه می دادند و او هم حقوق بخور و نميری داشت و منتظر بود تاگره بختش باز شود و يک نفر بيايد خواستگاری اش و سرو سامان بگيرد . شوهر اولش خنده های بلندش را برنمی تافت و سرخوشی ساده لوحانه اش را به حساب بی بند و باری می گذاشت . هر چقدر تهديد کرد که سنگين و رنگين شود نشد که نشد و دست آخرش طلاقش داد و از زندگی اولش يک قناری هندی گران قيمت سهم مهريه اش شد .
مينا خانم اگر فکر ميکرد ديگر شوهر شش دانگ گيرش نمی آيد ، هيچ وقت از او جدا نمی شد . اما فکر ميکرد « چيزی که زياده مرده » و با اين اشتباه سرنوشت اش رقم خورد .
مينا خانم درست فکر کرده بود . مرد زياد بود اما مردی که زير بار خانه و مسئوليت زن و زندگی برود ، نبود و همه دل شان می خواست باشند و نباشند و برای همين بازار پيشنهادهای صيغه يي مينا خانم داغ بود . اولين بار کارگر نساجی که يک چشمش کور بود بهش پيشنهاد صيغه داد .
مينا خانم بيچاره از آن زن های چادری ترگل ورگل بود . از خنده ريسه رفت و گفت : « وا خدا به دور ، شاه يه چشم هم بود صيغه ش نمی شدم . و اين دومين اشتباهش بود چون همان کارگر نساجی زن ديگری را صيغه کرد و مدتی را با او گذراند و عقد دائمش کرد و خانه و زندگی برايش مهيا کرد تا دل مينا خانم را بسوزاند تا ديگر از اين حرف های مفت نزند .
او که انتظار نداشت در اين زمانه که مردهای دو چشم زير بار مسئوليت خم می شوند اين کارگر اينقدر باعُِِرضه باشد ، آه از نهادش برآمد و به کس ديگری که به او پيشنهاد صيغه داد بله گفت و شد زن صيغه يي يک راننده اتوبوس که از ترمينال شيراز مسافر می آورد .
شيرازی بود و عرق خور . اين سومين اشتباه مينا خانم بود که به راننده جماعت دل خوش کرد و چون نمی دانست مسافر ، مسافر است و رفتنی ، راننده اتوبوس با اينکه ديوانه مينايش بود اما جاده اش شد ، بندرعباس – شيراز و به او پيشنهاد داد تا برود بندرعباس و خانه و زندگی برايش مهيا کند و چون مينا خانم عاشق تهروون بود ، نرفت که نرفت و راننده اتوبوس يک زن صيغه ای ديگر گرفت و آن پول را به پای زن ديگری ريخت که به لحاظ ريخت و قيافه ناخن کوچک او هم نمی شد و اين شد ، چهارمين اشتباهش . 
راننده مسير شيراز – بندرعباس ، رفيق اش را فرستاد خواستگاری مينا خانم و او اشتباه پنجم را کرد و زن مردک جنوبی سيه چرده نشد که هرچه درمی آورد می ريخت پای زن ها و به قول راننده ها آقا همايون لارژ لارژ بود . به کسی نه نمی گفت و حتی يک بار کاپشن تنش را درآورده بود ، داده بود به رفقش که توی سرما يخ زده و مريض شده بود .
اما اين حرف ها ديگر فايده يي نداشت . راننده ديگری از مسير تهران – شيراز آمد       خواستگاری اش که او هم اهل آبادان بود و جنوبی و چون مينا خانم می خواست اشتباه بار قبل را تکرار نکند به مدتی معلوم زن ابوت شد ، سياه چرده ترياکی که خالی بند بود و حتی چترباز و حتی گاه پول سيگار مالبرواش را هم زنش می داد و او اشتباه ششم اش را تکرار کرد و خدا را صد هزار مرتبه شکر که او می دانست زن های صيغه يي در صورت عدم رضايت می توانند قرارداد يکطرفه را فسخ کنند و گرنه با آن صيغه يک ساله يي که خوانده بودند ، چيزی از اموالش باقی نمی ماند .
مرد ديگری به خواستگاری اش آمد و گچکار بود مينا خانم جواب بله داد .
خودش هم نمی دانست چرا چون مردک بينوا حتی بلد نبود فارسی حرف بزند . ترک بود اما از آن ترک های باهوش . دوتا زن داشت و مينا خانم خبر نداشت وگاف هايي را که ناخودآگاه می داد چنان ماله می کشيد که آدم باورش نمی شد زير اين گچکاری پر از گند و کثافت است .
وقتی زن های اوستا حيدر گچکار آمدند و جيغ و ويغ راه انداختند ، مينا خانم فهميد اشتباه هفتم اش را انجام داده است و وقتی فهميد اوستا حيدر گچکار ترک نيست و فارس فارس است و ترکی را بخاطر نيرنگ ياد گرفته زد زِير خنده و گفت : « امان از دست اِين مردا»
زن های همسايه از آمد و شد مردهايي ، اگرچه با رابطه شرعی به تنگ آمده بودند و هی خرده می گرفتند که بالاخره خوبيت ندارد اما مينا خانم ککش هم نمی گزيد و می گفت : « خلاف که نکردم ، دارندگی و برازندگی » .
و اين اشتباه هشتم اش بود ، چون خودش می دانست بيرونش مردم را کشته و توش خودش را .
در همين موقع جوانی عاشقش شد و از او خواستگاری کرد که شش سال از او کوچکتر بود .
جواب مثبت داد و اشتباه نهم کرد .
پدر و مادر پسره آمدند و گوش پسرشان را گرفتند و کتک زنان از خانه مينا خانم بردند و باز او ماند و خانه يي خالی .
اين بار يکی ديگر به مدت معلوم صيغه اش کرد .
مرد بدی نبود . قد و بالای خوبی داشت .
يک ماهی با هم خوش گذرانده بودند و انگار مردک می خواست پاگير شود .
اما يک روز صبح کله سحر که مينا خانم از خواب بيدار شد ، فهميد اشتباه دهم را کرده است .
مردک برای قناری هندی که سهم مهريه شوهر اولش بود ، آمده بود و آن را با قفس دزيده و برده بود .
بعد از آن  مينا خانم با هيچ مردی حتی حرف نزد ......