« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

یادم رفت اسمش را بپرسم

کارم توی چم گرداب زياد طول نکشيد ، ناچار شدم شام را همان جا بخورم و بعد راه بيفتم بروم پل دختر وقتی آدم ميهمان است و شام می خورد ، خجالت می کشد ، همان لحظه بلند شود و راه بيفتد .
چای خورديم . گپ زديم .
بحث های سياسی کرديم تا شامی را که خورده بوديم حلال شود . موقع خواب بلند شدم .
شب از نيمه گذشته بود و روستای چم گرداب توی خواب عميقی بود .
می ترسيدم لندور قراضه ام را روشن کنم و اهالی را بی خواب کنم . اما چاره ای نبود شب از نيمه گذشته بود و نسيم خنکی می وزيد .
راه افتادم .
جاده خلوت و تاريک بود . صدای باد و موتور ماشين با صدای شب ، حيرت انگيز شده بود .
سر بالائی و سرپائينی جاده را می رفتيم و جاده آسفالته همراهی ام می کرد تا اينکه افتادم توی خاکی و آهنگ طبيعت عوض شد و موسيقی سنگريزه ها که زِير چرخ ماشين می جهيدند جای همه چيز را گرفت .
تا ميان راه اين موسيقی ادامه داشت تا اينکه موتور پشت سر هم ريپ زد . روشن شد .
ريپ زد و روشن شد .
دلهره عجيبی وجودم را فرا گرفت ، دوباره ريپ زد و روشن شد و فهميدم وقتی ماشين يکدست نرم گاز می خورد و می رود مسافت ها چه کوتاه است .
ماشين ريپ خورد و روشن شد و نرم به راهش ادامه داد و من ياد ترانه خواننده ای افتادم که می خواند : دوستم داشته باش عطرها در راهند / دوستت دارم ها ، آه ، چه کوتاهند .
ماشين خاموش شد و وسط بيابان خدا ، جايی که پرنده پر نمی زد ايستاد و من فهميدم آن ريپ زدن ها چه خوب بوده که اگر همان جا می ايستاد ، حداقل تا آبادی راه زيادی نبود .
يکباره همه چيز در سکوت فرو رفت واستارت های مسلول پی در پی هم جز خراشيدن سکوت نتيجه ای نداشت .
سمت چب جاده در دورست ها کور سوی نور ديده می شد .
در و پيکر ماشين را بستم و راه افتادم .
حالا موسيقی کفش ها بود و سنگريزه ها و انعکاس صدای آنها .
گاه فکر می کردم کسی از پشت سرم می آيد .
می ايستادم و به عقب نگاه می کردم .
کسی نبود .
هنوز لندور بيچاره را تک افتاده بود توی بيابان می ديدم .
اما چاره يي نبود بايد کمک می آوردم .
تا صبح هم کسی از اين جاده فرعی رد نمی شد ،  لندور در تاريکی گم شد .
رفتم تا رسيدم به نزديکی تابلوئی که روی آن نوشته شده بود :
مرغداری زرين .
خوشحال شدم و رفتم . مقداری در تاريکی و شب پيش رفتم تا رسيدم به منبع نور .
سوله حقيری که از  توی آن نور می زد بيرون .
رفتم جلوتر .
اتاق کوچکی بود کنار موتور آب ، که صدای موسيقی از داخل آن بيرون می زد .
فکر کنم راديو بود که يکی از سمفونی های بزرگ جهان را پخش می کرد .
آنقدر صدا بلند بود که ناچار شدم فرياد بزنم : « سلام »
کسی جوابم را نداد .
بلندتر فرياد زدم : « سلام ، کسی اينجا نيست ؟ »
باز کسی جوابم را نداد .
رفتم طرف اتاقک و از پشت در چوبی آن داخل را نگاه کردم  .
کسی نبود .
راديو وسط اتاق روی پتو افتاده و انگار موجش بهم خورده بود و رفته بود روی يکی از موج های غربی که سمفونی پخش می کرد .
خواستم بروم داخل ترسيدم سر برسند و تا بيايم توضِح بدهم کار از کار گذشته باشد .
رفتم طرف سوله و فرياد زدن : « سلام ، کسی اينجا نيست ؟ »
صدای سمفونی هنوز به گوش می رسيد .
کسی جوابم را نداد .
رفتم جلوتر
در سوله نيمه باز بود .
سرم را کردم تو
صدای وحشت زده مرغ ها که اين طرف ، آن طرف می دويدند به گوش می رسيد .
فرياد زدم : « سلام ، کسی اينجا نيست ؟ »
لحظه ای بعد سکوت شد .
صدای سمفونی هم نيامد .
کسی داشت به عربی حرف می زد .
در سوله کامل باز شد و در ضدنور مردی را ديدم با قدی متوسط ، لاغر با دست های کشيده که کاردی خونی در دست داشت و پرهای خونی مرغ روی دستش چسبيده بود .
گفتم : « سلام»
گفت : « ده بار تا حالا سلام دادی ، وقتی کسی جوابتو نميده چرا گم نمی شی ؟ »
برگشتم بروم .
باز موسيقی تازه ئی پخش شد .
ملايم تر از قبلی بود ، يا هنوز اوج نگرفته بود .
کجا بايد می رفتم ؟
راهی نداشتم .
همان طور که داشتم می رفتم تو دلم گفتم : « مرتيکه احمق.»
و دوباره برگشتم .
هنوز کارد به دست دم سوله منتظر رفتن ( گم شدن) من بود .
گفتم : « ببخشيد ، ماشينم توی بيابون خراب شده ، کسی رو اين طرفا نميشناسين کمکم کنه ؟ »
صدای موسيقی می آمد .
اوج چندانی نگرفته بود .
صدای ويولن بود .
وقتی استيصال من را ديد ، گفت : « وايسا الان ميام »
رفت تو و دوباره برگشت .
رفت سمت موتور آب و با آب حوض چاقو و دست هايش را شست .
دنبالش راه افتادم .
رفت توی اتاقک .
راديو را خاموش کرد .
گفت : « بيا تو »
رفتم تو .
گفت : « بنشين»
نشستم .
گفت : « اسمت چيه؟ »
گفتم : « احمد»
گفت : « اينجا چکار ميکنی ؟ »
گفتم : « داشتم می رفتم پل دختر ماشين خراب شد »
گفت : « پل دختر چی داری ؟ »
گفتم : « کمپ راهسازيه »
تا خواست چيزی بپرسد ،
گفتم : « کسی رو می شناسی کمکم کنه ؟ »
چای ريخت گذاشت جلوم .
دستش را خوب نشسته بود .
لکه خون پشت دستش بود .
گفت : « اين وقت شب ؟ »
گفتم : « چکار کنم ؟ »
گفت : « يا اينجا بمون تا صبح يا تو ماشينت بخواب . صبح برو اصغر مکانيکو بيار ، تو تعمير تراکتور وارده »
گفتم : « مرغداری داری؟ »
گفت : « نه کارگرم»
گفتم : « کار می کردی؟ »
گفت : « حال می کردم»
منظورش را نفهميدم
گفتم : « خيلی خوبه آدم کارشو دوست داشته باشه  »
خنديد و گفت : « صاحب کارگاه حال می کنه . ميگه تو بهترين کارگر منی تو کشتارگاه»
گفتم : « چطور ؟»
گفت : « آخه خيلی ها اينجا دَووم نميارن. بوی خون اذيتشون می کنه ، ميرن»
گفتم : « تو اذيت نمی شی ؟ »
گفت : « من حال می کنم پنج سال اينجام»
گفتم : « چرا شب اونارو می کشی؟»
گفت : « شب حالش خيلی بيشتره. يه حالی ميشم »
اول نفهميدم ، الکی گفتم : « آره »
بعد بلند شد .
گفت : «چايت و بخور ، حموم می گيرم ميام . خواستی تا صبح بمون »
راديو رو واسه من روشن کرد .
حوله را برداشت و رفت .
لحظه ای مات و مبهوت وسط اتاق نشستم .
بلند شدم .
وقتی صدای آواز خواندنش را از توی حمام آجری کنار سوله شنيدم با خودم گفتم :« کاش اسمش را می پرسيدم »
راه افتادم با قدم های پرشتاب و بعد دويدم .
نمی ترسيدم .
فقط می خواستم از آنجا دور شوم .