« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

دخترک ومعیر الممالک

نوشته ای است به ظاهر ساده ، از يک دختر نوجوان که با اينترنت کار ميکند و نثر ساده ای هم دارد ، درد دلش تکان ميدهد آدمی را ، که خلاصه اش اينست :
« من 17 سـاله ام دو روز است در خـانه مانده و در رختخواب خفته ام برای کتکی که از دست پـدرِ »
« عـزيزم خورده ام .... دوست ندارد در کتـابچه ام قصه و خـاطره بنويسم ، يا رمان بخوانم . امّا باور »
« نمی کنم اين تقصير پدرم باشد که برايم از جان عزيزتر است ، بلکه اين درسی است که او از جامعه »
« می گيرد . از زمـانی که يـادم هست او بـرای ادب من و دو بـرادرم وسيله ای جز دست هايش و  »
« کمربندش نداشت . پـدرم بايد از که بياموزد که چطور خانه را اداره کند و اهل خانه را ادب کند ؟ »
با خواندن اين نوشتة ساده و صميمی انگار کسی در درون آدمی بيدار ميشود .
قصه گـوئی که به يـادمـان می آورد ، دويست سـال است در مـدح آزادی می نـويسيم و می پـرسد بس نيست ؟
دويست سال گفتن از اينکه می خواهيم به قـافله تمدن بـرسيم بس نيست ؟ اين ها را از زمـانی طلب کرديم که فلات ايـران سبـز بود ، آثـار هزاران سـاله تمدن هنـوز به صورت بناهای تاريخی ، امامزاده ها و قنات هـا در گـوشه ، گـوشه اش پيـدا بود ، جمعيتش پنج ميليون هم نبود ، بازارهايش بوی محصولات خودمان را ميداد نفت هنوز از دلش بيرون نيامده بود ، کتابچه تنظيمات همان زمان ها نوشته شده بود و کمی بعد از آن اميـرکبيری پيدا شد و کتابچه آبله کوبی اجبـاری نوشت و درصدد بود آمـوزش را رايگان کند .
جزوه ای هست از سفر نامة مُعير الممالک که هنوز مجال انتشار نيافته ، شرح سفر اوست به اروپا در سال جادوئی 1900 آغاز قرن بيستم . هم زمان با آنکه دائيش مظفرالدين شاه و پدر زنش اتابک اعظم هم برای حضور در اکسپوزيسيون بزرگ پاريس در آنجا بودند ، همان زمان که يک نهيليست خواست شاه ايران را بکشيد . معير الممالک که قلم شيرينی هم دارد ، به دو حادثه تکان ميخورد و نوشته و بيانش رنگ عرفانی ميگيرد ، يکی موقعی است که برای سر سلامتی شاه ميرود و می بيند آن بيچاره بيمار ، گريه کُنانش ميگويد « دائی جان ديدی چه خاکی داشت بر سر ايران ميشد . » ديگری اينکه در غرفه اتازونی ، او شـاهد است که مرد محترمی ميرسد و چند حُباب دارد و به قوه مغناطيس آن حباب ها روشن ميشود و محيط نمايشگاه همچون روز ، و همان جاست که اين شاهزاده قجر با سواد گمان ميزند دنيا با اختراع اين جناب اديسون دگرگون ميشود و ديگر آن جهان سابق نمی ماند . در اتاق تاريک برادران لومير هم وقتی فيلم متحرک را ميبيند « لا حول ولا قوت الله بالله » ميگويد و می افزايد اين هم از عجايت روزگار خواهد بود که چون خيال ، آدمی را به بازی ميگيرد ، لابد است که به عالم واقع هم اثر ميگذارد ، و آدميزاد را ، جور ديگری تربيت ميکند .
دنبال مکاشفات همان روز معير الممالک در يادداشتهايش مينويسد . « کافی نيست که خودم فکر کنم ، هرگز در عمرم به کسی ظلم نکرده ام ، کافی نيست که گمان دارم چون نمازم را سر موقع خوانده ام ، غيبت نکرده ام مسلمان واقعی هستم ، بايد نگذارم آقا محمود کدخدای ورامين هم ظلم کند . به گمانم ظلم کدخدا به حساب من نوشته می شود که مالک ورامينم .  بايد گاهی هم به طويله کامران ميرزا سری بزنم ، همان جا که ظلمش زبانه کشيد و شاه شهيد را به خاک کشيد و قاجار را بدبخت کرد .
معير الممالک يک روز هم به صحّيه پاريس رفت برای معاينه ، آنجا حکيم وقتی دريافته که او و همه خانواده اش قبل از غذا دست خود را می شويند ، از او پرسيده آيا نوکر و کُلفت و خدمه را هم ياد داده ای که ، حفظ الصحه را رعايت کنند . معير الممالک به فکر فرو ميرود ، حکيم که جواب خود را گرفته بود ، به او نصيحت می کند که : ميکروب زنگوله به گردن ندارد که وقتی می آيد خَبَرت کند ، بی صدا و بی خبر می رسد . در پايان شرح حادثات آن روز معير الممالک در کتابچه سفر می نويسد :
« به گمـانم ظلم هـم همينطـور باشد ، زنگولـه به گـردن نـدارد ، همين طور بی خبر می آيد و » «گردن گيرت ميشود مُسری هم هست ، از تو به خدمتکار سرايت ميکند ، از آنها به رعّيت و طواف و » « علّاف ، آنها هم بـا خودشان  حمل می کنند به خانه ..... سر منزل و همسر داد ميکشند و برای طفلان» « تربيت نشده کمـر بند می گشايند و وقتی در قيلـوله انـد طفلان اين ميکروب « ظلم» را می برند » « درکوچه ، سنگ بر ميدارند و به سگ بيچاره می زنند . »
در زمانيکه معير کتابچه سفر يورپ می نوشت « فرافکنی» وضع نشده بود تا مجبور نشود کُلی بنويسد تا نشان دهد که چطور آدمی با ايراد گرفتن از ظلم و استبداد ديگران ، ستم خود می پوشاند .
دخترک نازک شيرازی در نامة خود نوشته : « باز ميروم و سرم را به زير می اندازم و عذر می خواهم از پدر که آزارش داده ام ، امّا در دل از خودم می پُرسم ، کّی ميشود که کسی به او بياموزد که اين راهش نيست . « شلّاق خيلی درد دارد ، تا خيلی وقت ها اثرش ميماند
نَه بـر پـوست ، بلکه بـر روح »                                            روايتی از مسعود بهنود