« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

شــــعر

■ آخرين قاصدك
 
در لابلاي اين شهر دود و بتن !..
من تنها قاصدكم.                       
اي ساكنين شهر نامهربانان.          
آي انبوه رهگذران.
چه پر شتاب و بي احساس !
آيا كسي براي كسي پيغامي ندارد؟
من آخرين قاصدكم !..
فراموش كرده ايدمرا؟
صدا كنيد مرا .   
بدهيد پيامتان را .                              
پيامي از عشق, محبت, همدلي .
صميميت و دوستي .               
خواهمش برد براي او,
همراه با زمزمة نسيم.
وه كه چه پر شتاب ميرويد .
و بدون لبخند !....              
رفته اند از اين شهر, قاصدكهاي ديگر .
و اگر كوچ كنم, من هم .                 
شهر بدون قاصدك !...                                     
و تهي از صفا و مهرباني .
دلتان هم ميشود از عشق تهي .      
و اين است مرگ عشق .
و چه حقير است مرگ زندگي در برابرمرگ عشق .
 
 
■ اين منم شيدا ! . .
 
مرا از من گرفته اند .
دوستم را هم از خودش گرفته اند .
پدرش را از خودش گرفته اند .
آري .
تو را هم از خودت گرفته اند .
پدرم هيچوقت مرا بيرونِ خانه نمي شناسد ،
ميگويد همه تان سياه پوشيده ايد ! ..
راست مي گويد ، يكدست سياهيم ، سياه .
ترسيده ام ‌,
نكند پدرم روزي ميان اين بي رنگي پيدايم نكند .
از خواب ميپرم .
دهانم را زير شير آب مي گيرم .
آن قدر ميخورم تا خوابم نم بكشد .
نگاهم به پيرزني مي افتد كه توي آئينه مقابلم است ,
‌انگار هنوز خوابم ،
بصورتم آبي ميزنم ،
صورت پيرزن خيس ميشود .
وحشت ميكنم ،
دلم براي پدر ميسوزد ، نبايد بيدارش كنم ،و مادر كه هميشه با كوچكترين صدائي به دلهره بر ميخيزد ،
او نيز نبايد آشفته شود .
هر دو تا ،‌
تمام‌روز را به‌اندازه نيروي‌بيست سالگي‌شان‌كوشيده اند.
برادرم شاهرخ ، به سراغش ميروم ،
اگرچه خواب است،
ترسم را نزد او ميبرم ،
صدايش ميزنم ، با تكان و ناله اي از اضطراب برمي‌خيزد.
گمان ميكنم كه پدر بزرگ روزهاي كودكيم به من خيره شده ،
دوباره مي ترسم .
به او ميگويم ، چيزي نيست بخواب .
تا صبح مينشينم و به آن پيرزن و پيرمرد ـ مادر و پدرم ـ درون اطاقهاي جداگانه شان فكر ميكنم ،
‌فرسوده اند و افسرده .
اين منم ، ‌و نميدانم بي دليل و بي چرا ،
گاهي مي‌آزارمشان ، چرا ؟
نبايد بپرسم ،
و نمي پرسم فرق من با بيست ساله هاي ـ كشورهاي ـ ديگر چيست ؟نمي پرسم به كدامين گناه ,
درشتي ، پاسخ شادي خام جوانيم است .
از رنگها فقط سياه را مي شناسم ،
نه قرمز را ،
نه آبي را ،
نه سبز را
و نه بنفش را .
فرياد شاديم را آواي شوم ميدانند .
چشم هايم را روي شادي مي بندند ،
و گام هايم را از گام برداشتن پرهيز ميدهند و ...
پيرزني شكسته و خميده ! ..
آيا اين منم ؟ شيدا ! ..
دقيق ميشوم .
نه نبايد .
آي انسانها ،
من ميخواهم جوان بمانم ،
سپيد بپوشم ،
شاد باشم ، شاد كنم ، تند نباشم
و به سوي آرمان بلند انديشه ام گام بردارم .
به تصوير خيره ميشوم ، شكسته و خمود ،
خنده ام ميگيرد .گفته بودم كه هنوز جوانم ؟ 
آئينه از هم ميپاشد ،
اين آئينه است كه ترك خورده ، خودم را به خويشتنم باز ميگردانم .
تا تو هم خودت را به خويشتنت باز گرداني .
این منم شیدا - دختر مهندس درخشان


■ تُربت عشق

اينجاست سرزمين من,        
سرزمين عشق .                         
در كوچه, پس كوچه هاي آن ,           
همراه با بوي باران,
با قاصدك هاي بهاري,              
چون رودي جاري شويم . 
به سفر عشق رويم ,          
در كمندش گرفتارآئيم,
در سرزمين, من,
اگر ميخواهي ايستا باشي,
تكيه گاهي,                                      
ستوني از عشق بايدت,
حتي در بستر غريبي خويش,       
به بلنداي صبحِ, شب يلدا.
آي همسفرانم,  باور كنيد,     
باور كنيد عشق را,                 
غرور را, استواري را, گسستن را.
يعقوب ليث ها, بابك خرم دين ها و آريا برزن ها را.
اينجاست ايران سرزمين من,     
سرزمين ُتربت عشق!...


■ رو در روي كوير

من دگر بار, و براي چندمين بار
باز خواهم گشت.
دگر گونه!...
شايد بشكل پرنده اي, زاغي,
ويا در كالبد انساني.
يا گياهي, درخت صنوبري, گل سرخي,
ولي در آن زمان هم رو در روي كوير مي ايستم ,
بر خلاف باد حركت ميكنم.
گل برگ هايم را باد خواهند كَند,
و هر كدام زورقي خواهند شد,
براي فرزندانم.
و سپس, مَنِ هزار ساله,
دگر بار و براي چندمين بار
دوباره باز خواهم گشت!...                         


■ سرزمين روياها

در زمان كودكيم
بمن نويد دادند,
كه با كشتي بعدي,
مرا به سرزمين روياها روانه خواهند كرد.
ولي هرگز كشتي به ساحل من باز نگشت.
و من, در ساحل
همچنان اميدوارانه منتظر ماندم.
وحال كه پير و فرتوت شده ام
و چشمانم قدرت خود را از دست داده
خيره به افقهاي دور دست,
و منتظر,
در يافته ا م
كه سرزمين روياها
همين ساحلي است كه در آن, به اميدي عمر گذرانيدم,
و افسوس كه دير شده است.
افسوس!......

 
■ سرو جوان !.

ميداني !......
زيباترين رنگ ها سبز است .
انديشه معصوم گلها,
سبزي جاودانه .
بمانند سرو .
وقتي از سر رعنائي چشم ميگشائي,
جهان به نگاهت مي ايستد .
براي رسيدن به تو, همين فاصله است كه تا رسيدن تو به من .
اما براي رسيدن, چقدر خسته ام .
تو هم عزيزم؟...
ولي هراس من از اين نيست كه راه صعب العبور است ,
به ذوق عشق,
خواهم آمد .
اما هراس من از اين است كه اين راه به تو نرسد .
سبزينه ات, ذره ذره در وجودم رخنه كرده,
من هم جوان شده ام .
با موسيقي نگاهت مرا آزاد كن,
سرو جوان .

 
■ شايد شهر بعدي !.

آن دورها شهري بود.
كه غروب هايش دلگير نبود.
و مردمانش همه با صفا, مهربان.
و خيابان هايش همه سنگفرش,
جويهايش هميشه پر آب,
سايه هاي درختانش خنك.
بوي نم آب انبارها.
لبخند بستني فروش دوره گرد.
عطر گل محمدي.
صداي زنجره از لابلاي درختان,
روحنواز بود.
عشق معنا داشت.
و راه خانه دور نبود!...
و سالخوردگي, سِترگي درختي مانند.
رازهاي زندگي, چين ها در چهره.
زندگاني چيز قشنگي بود,
زندگي يعني شكوه.
و مرگ هم نيمي از آن.
من در آن شهر زندگي ميكردم.
و مراجائي به اندازة يك خوابيدن,
كفايت ميكرد.
هيچ ميداني؟...
من به بيداري هم,
خواب آنرا مي بينم.
ذهنم پر خاطرات اندوخته ها ست.
قلب من هم آنجاست.
و اكنون.....
رنگ ديگري گرفته حيات.
شهر چه تيره و غمناك.
تاريكي پاياني ندارد.....
سياهي بر سبزي چيره شده.
عشق يك لحظه شيفتگي است,
و راه خانه چه صعب العبور.
از درختان سِترگ,
بوي نم آبپاشي غروب خيابانها خبري نيست !....
جاي من اينجا نيست.
بطرف خورشيد پرواز خواهم كرد.
تا بالهايم بسوزد.
و در گودالي از آب حيات سقوط كنم.
اين طبيعت ما عقاب هاست.
شايد در حيات بعدي شهر خود را بيابم.
ققنوس وار.

 
■ شايد!....

زماني كه باغ گل را مي نويسد
من پنهاني از روي دستش تقلب مي كنم
و بياد او, 
آنرا با افتخار بنام خودم روي ديوار مي آويزم
ولي دير زماني است كه ديگر روحم در اختيارم نيست
گرهِ اين بغض را به كه گشايم   
كه هزاران سال  است در آتش عشقش مي سوزم      
و هنوز كه هنوز است,
او را نيافته ام .               
شايد در هزاره هاي بعدي!...
وه كه,  
چه تونل غريبي است اين زندگي,
و چه معلم بزرگي.       

 
■ مرغ از قفس پريد!...

چه درد آور است رفتن ,                             
از كمند عادات و قيود.
بريدن از عادت در قفس ماندن!....
بيچاره پرنده اي كه اسير قفس است,        
و با نامهرباني ها, بي همزباني ها دمساز.
اي هم نفس,       
دلم شكست از اين قفس !.     
پرم شكست از اين هوس.
بندها وامي گُسلند.
پرواز ميكند.
از وراي تمام فاصله ها,
آن سايه را مي بيند.    
هنوز پشت قفس پابرجاست.                          
سايه اي مه آلود. 
در هاله اي از كينه و نفرت.    
پرنده ديگر در قفس نيست . 
قفس خالي است.                
و نگهبان بدون اسير,            
چه بي ارزش است !...          



■ مرگ – زندگی

امروز زندگی را آغاز کن .
امروز ، امتحان کن .
امروز کاری کن .
نگذار که به آرامی بميری ؟......
اگر روز مَرگی را تغيير ندهی .
به آرامی آغاز به مُردن ميکنی !....
اگر از شور و حرارت ،
از احساسات فراوان ،
و از چيزهائی که چشمانت را به درخشش و اميدارند ،
ضربان قلبت را تندتر ميکند ،
دوری کنی .....
به آرامی آغاز به مُردن ميکنی !.....
اگر بَرده عادت خود شوی ،
اگر هميشه از يک راه تکراری بروی ،
اگر خود باوری را بکشی ،
اگر از خودت تشکر نکنی ،
به آرامی آغاز به مُردن ميکنی !....
امروز زندگی را آغاز کن و نگذار به آرامی بميری !...

 
■ نامه اي كوتاه

به تو اي همسفرم           
ديري نخواهد پائيد, لحظه هاي جدائي است.
زنگ كاروان را ميشنوم كه در نزديكي است.
بايد بروم.
اين بار بي تو سفر خواهم كرد!......
چمدانم را بايد بردارم.
ميداني چه به همراه ميبرم؟...
همه خاطره هايم......
وقت تنگ است.
اين احساس من است.
ديگر وقتي براي فكر كردنِ به غفلت ها هم نمانده!...
خيلي خسته ام.
شايد در طول سفر استراحت كنم!...
نگران نباش.
همه چيز به راحتي ميگذرد.
اين نامه را در كرياسه در مينويسم.
چشم كه باز كني من نيستم.
آنوقت, به اطراف, جوانه ها, گلها, خاطره ها مينگري.
كه بوي لحظه عبور را گرفته اند.
و بعد......
نگاه سنگي من نرم تر از آب ميشود بي تو.
در اين سفر,
هميشه فاصله ها فرسنگ ميشود بي تو.
غمي ندارم,
ولي,
دلم تنگ ميشود بي تو. 

 
■ نميرا

من دگر بار, و براي چندمين بار
باز خواهم گشت.
دگر گونه!...
شايد بشكل پرنده اي, زاغي,
ويا در كالبد انساني.
يا گياهي, درخت صنوبري, گل سرخي,
ولي در آن زمان هم بر خلاف جريان باد مي ايستم,
حركت ميكنم.
گل برگ هايم را باد خواهند كَند,
و هر كدام زورقي خواهند شد,
براي فرزندانم.
و سپس, مَنِ هزار ساله,
دگر بار و براي چندمين بار
دوباره باز خواهم گشت!...