« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

به آنان كه غمگنند و سزاوار

ما همشاگرديهاي دبيرستان بدر – يكي از مدارس قديمي تهران و در انتهاي كوچه آبشار غربي خيابان ري زير بازارچه امامزاده يحيي – حالا پس از چهل سال بعضي همديگر را يافته‌ايم و ماهي يك بار دور و بر هم جمع مي‌شويم، يادي از غايبان كرده، خاطرات آن زمان و جوانسري خود را حلاحي مي‌كنيم.
تعدادمان حدود سي، چهل نفر است، اكثراً همان اخلاق آن سالها را حفظ كرده‌اند، تعدادي درس خوانده، دكتر و مهندس و وكيل و… شده‌اند، بعضي بازنشسته دولت و تعداد معدودي تاجر و كاسب و پولدار شده‌ و بر روال همين سنت فخر ميفروشند، بگذريم… چندنفري پاي ثابت اين جمع هستند و تعدادي فقط گاهي به اين گردهمايي مي‌پيوندند، ولي همگي كه سن و سالشان بين شصت الي 65 سال متغير است دنبال يك چيز واحد هستند، دوستي و رفاقت همان سالها، خاطرات جواني از دست رفته كه اكنون تقدس خاصي يافته است.
به مجرد اينكه يكي از ما از آن زمان شروع به صحبت مي كنيم، همگي گوش ميشوند، زيرا بدنه گفتمان عوض ميشود، بجاي صحبت‌هاي معمول اين سنين، دوا و درمان و آنژيو و نتيجه آزمايشات و عمل جراحي مختلف، صحبت روي ديگر و شيريني مي‌يابد، چشمانشان برق ميزند، جوان مي‌شوند همان سن دبيرستاني با همان حركات و رفتار، لبخند بگوشه لبانشان مي‌آيد و همراه با نوع خاطره عكس‌العمل نشان ميدهند، اگر صحبت در مورد شيطنت‌هاي جواني كه بعضي‌هايمان در آن دست داشتيم باشد، غش غش خنده‌شان بلند مي‌شود و بر عكس آن غم بصورتشان مي نشيند.
از معلمين دبيرستان كه صحبت مي‌شود – بعضي در قيد حياتند و بعضي نه – خواجوي، ميرفخرايي، زاوشي، دكتر اسماعيلي، غفراني، رسام ارژنگي، مهندس شهردار، پورمينا، ديوشلي … و مدير دبيرستان خسرو پور، همگي كلي خاطره دارند و اين دو سه ساعتي كه دور و بر هم هستيم، با اين پنبه زني به خاطراتمان ساعتها به سرعت مي‌گذرد و آنها كه درد و غمي دارند، خود و آن را فراموش مي‌كنند و بعد از اتمام جلسه حيفمان مي‌آيد، آنجا را ترك كنيم.
اميرخان كه يكي از همشاگرديهاي آن سالهاست با قد و قواره لاغر و نحيف و صورتي شكسته بيش از سنش و برعكس آن دوران، فرز و زرنگ و قبراق كه يكي دو سال مبصر كلاسمان بود، نيز بنا به دلائلي!… پاي نيمه ثابت اين جمع است، هرزمان كه مي‌آيد به حرفهاي رفقا گوش مي‌دهد و لبخند هميشگي‌ خود را ميزند، او با وجوديكه بنيه و توان درستي ندارد، تا آنجا كه قدرتش اجازه مي‌دهد در طول ماه، به رفقاي زمان مدرسه كه باب دلش هستند سر مي‌زند و احوالپرسي مي‌كند.
يك روز كه به ديدن من آمد، بدون مقدمه پرسيد، جعفر حيدري يادت هست، من به مغزم زياد فشار نياوردم، زيرا بياد داشتم كه پدرش در سرچشمه در بازار ميوه‌فروشها، حق‌العمل كاري داشت.
او گفت، بديدن جعفر رفته بودم – او همان محل و شغل پدر خدا بيامرزش را كه روبروي مسجد سپهسالار است در دست گرفته و مشغول كار شده – بسيار شكسته و خموده و نحيف، تا مرا ديد در بغلم گرفت و سرش را روي شانه‌ام گذارد و گريه را سر داد، از حالش جويا شدم، گفت، چه حالي و روزگاري كه حالي برايم نمانده، زندگيم نابود شد و از بين رفت، و بعد شروع به سخن كرد.
جعفر گفت، بچه‌هاي آخري هم داشتند به سرو سامان مي‌رسيدند و زندگي خوبي داشتيم، كاري روبراه و منزلي در جردن و زني مهربان در منزل كه دائم دلشوره مرا داشت و نگران من، كه دراين سن و سال و وضع مزاجي ناجور  و مرض‌هاي جور واجور، خوب نيست در بيرون از منزل نهار بخوري، سعي كن، ظهرها به منزل بيايي و بعد از غذاهم كمي استراحت كني. او حريفم نشد چون بـُعد مسافت محل كارم از سرچشمه، تا منزل در جردن، در آن وقت روز، كلي وقتم را مي‌گرفت، آخر همسرم پيشنهاد كرد، حالا كه تو نمي‌تواني روزها به منزل بيايي، بهتر است ما به تو نزديك شويم، بنابراين منزلي در همان نواحي محل كارت تهيه كن كه به آنجا نقل مكان كنيم، تا تو راحت‌تر باشي.
از پيشنهادش استقبال كردم، منزلي قديمي در يكي از كوچه‌هاي پشت مسجد سپهسالار گرفتم و پس از تعميرات، با وجود مخالفت بچه‌ها، از منزل جردن وسائل و اثاثيه را به آنجا انتقال داديم، هنوز نيمي از لوازم را بمنزل جديد نياورده‌ بوديم كه همسرم اصرار كرد، شب را در منزل جديد بسر ببريم، در آن شب شوم، گويا گاز منزل نشتي داشت كه تا صبح همگي ما به اغما رفتيم، دستجمعي ما بوسيله همسايگان به بيمارستان منتقل شديم، معالجه من و فرزندان مؤثر افتاد، لكن همسر مهربانم در همان حالت اغما فوت كرد، زندگي من از همان ساعت فرو ريخت و من تمام وجودم را از دست دادم و اينست كه مي‌بيني!…
نقل است:
بازرگاني پس از بازگشت از سفري طولاني. بمنزل خود در شيراز وارد مي‌شود ، بمحض ورود، در كرياسه در اَجـَل را مي‌بيند كه روي سكوي هشتي نشسته و منتظر اوست، اجل با ديدن بازرگان، با لبخند بطرف او مي‌آيد و مي‌گويد: آمده ام تا…. بازرگان نايستاد تا بقيه حرفهاي اجل را بشنود، با سرعت بطرف كوچه دويد و دهنه اسب خود را از قلباب در باز كرد و بر آن سوار شد و به تاخت به خارج از شهر و سپس راه شمال را در پيش گرفت و پس از 15 روز به مرو رسيد، او در مروهم خانه و زن و فرزند داشت، خسته و مانده و مضطرب وارد منزل شد، اجل را ديد كه در اطاق پنجدري منتظر اوست، كه با لبخند بطرفش مي‌آيد.
او با اضطراب و نگراني از اجل پرسيد: از من چه مي خواهي؟
اجل گفت: چرا در شيراز  صحبت مرا نيمه كاره گذاردي، در آنجا آمده بودم تا بگويم 15 روز ديگر در مرو جانت را خواهم گرفت. امروز همان روز است.