« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

پــــري

مجتبي، پسرخاله بتول كه سه سال از من بزرگتر بود، زياد مرا به بازي نمي گرفت، بقول خودش بزرگ شده بود و مرا بچشم بچه نگاه ميكرد، بخصوص با وضع مالي روبراهي كه پدرش حاج ابوالقاسم خان داشت. با دوچرخه اش جولان ميداد و گاهي مرا ترك عقب دوچرخه، روي ركاب هايئ كه به محور چرخ عقب وصل كرده بود، ايستاده سوار ميكرد و توي كوچه هاي خاكي خيابان حرير چيان و عباس آباد ويراژ ميداد و از بچه هاي كوچك محل نسق ميگرفت.
مجتبي پسر نا آرامي بود از مدرسه و درس و مشق خوشش نمي آمد، كلاسهاي دبستان را هر دو سال يكي گذرانيد و با زحمت زياد تصديق كلاس ششم ابتدائي را با معدل ناپلئوني گرفت و بهمين علت، هيچ دبيرستاني اسم او را براي ادمه تحصيل نمي نوشت.
حاجي ابوالقاسم خان، اصولاً مسائل اجتماعي فرزندانش را زياد جدي نمي گرفت و نميدانست آنها چكار مي كنند و يا كلاس چندم هستند ولي در عوض رفتن هر روزه به مسجد براي اداي نماز مغرب عشا را هيچوقت ترك نكرد.
بيچاره خاله بتول كه حرص و جوش مي خورد و براي نام نويسي مجتبي در دبيرستان به اين در و آن در ميزد. بالاخره باتفاق مادرم به منزل خانواده راد كه روبروي خانه ما بود رفتند و از طريق خانم راد، از همسرش كه در آن موقع مسئول يكي از دوائر وزارت فرهنگ بود، توصيه نامه گرفتند و اسم مجتبي را در دبيرستان بدر انتهاي بازارچه امامزاده يحيي نوشتند.
مجتبي در هفده، هجده سالگي سيكل اول دبيرستان را تمام نكرده، ترك تحصيل كرد و در حقيقت بعلت طبع نا آرامي كه داشت بچه هاي همكلاس كوچكتر از خود را اذيت!… ميكرد، و در اثر غيبت هاي زياد و مكرر، مدير دبيرستان آقاي خسرو پور عذر او را خواست.
او كه بطور نيمه وقت به مغازه فرش فروشي پدرش، حاج ابوالقاسم خان ميرفت، پس از ترك تحصيل كارمند تمام وقت مغازه شد. از آن به بعد، بعلت متفاوت بودن، مسير زندگيمان، من كمتر مجتبي را ميديدم، بخصوص كه وضع مالي شخص او روبراه شده بود و بمن زياد محل نمي گذاشت.
انسيه، خواهر مجتبي به تازگي ازدواج كرده بود و آقاي حائري شوهرش، باغ بزرگ و پر دار و درختي در اطراف قلهك گرفته و همسر تازه عروسش را به آنجا برده بود. حائري گاراژ داشت و صبح زود از منزل بيرون ميرفت و تا تاريك روشن غروب به منزل نمي آمد و بهمين علت انسيه خانم در آن باغ در اندشت تنها بود، لذا براي احتراز از تنهائي، از دائي حسن خواهش كرد كه پري نادختري خود را براي مدتي نزد او بفرستد.
دائي حسن، در حقيقت دائي خاله بتول، مادر انسيه خانم بود كه بعلت بچه دار نشدن كبري خانم همسرش، خواهر زاده او «پري» را از مازندران نزد خود آورده و بعنوان فرزند بزرگ كرده بودند.
بنابراين دائي حسن پري شانزده ساله، كه از زيبائي هم بي بهره نبود نزد انسيه خانم به باغ قلهك ميفرستد.
سه ماه تعطيلي تابستان بود و من كه كلاس دهم را تمام كرده بودم، اوقات فراغت را در منزل نقاشي ميكردم، در يكي از اين روزها، مجتبي غير مترقبه بمنزل ما كه آنرا از حاج ابوالقاسم خان اجاره كرده بوديم آمد، و يكراست سراغ من، با خوش و بش فراوان كه از مجتبي سراغ نداشتم، تنهائي و حاملگي انسيه را مطرح و از قول او گفت كه مرا براي چند روزي نزد خود خواسته. من نقاشي نيمه تمام را بهانه كرده و نداشتن پولي براي كرايه رفتن به شميران، كه او يك اسكناس 5 توماني بابت هزينه رفت و آمد بمن داد. اين پول كمي در آن زمان نبود، بليط سينماي دماوند 4 ريال بود بنابراين با اين پول چه ها كه ميتوانستم انجام دهم. كلي وسائل نقاشي. وسوسه شدم، باغ قلهك، پنج تومان پول. از  خانم بزرگ اجازه گرفته بطرف شميران حركت كردم در بدو ورود انسيه خانم از آمدن غير مترقبه من ناراحت شد، زيرا فكر ميكرد از تهران حامل خبر بدي هستم، پس از اطمينان و ابراز اينكه مجتبي از طرف شما پيغام داده تعجب كرد و كمي جا خورد. پري روي تخت چوبي لب حوض وسط باغ نشسته و سبزي پاك ميكرد، اصلاً سرش را بلند نكرد كه چه كسي آمده و موضوع چيست، در هم بود، صورتي متورم و چشماني قرمز از گريه اي كه شايد زماني نه چندان قبل كرده بود.
شب حائري بمنزل آمد و از ديدن من بسيار خوشحال شد، يادش بخير مرد مهمان دوستي بود. پري خودش را در گوشه و كنار پنهان ميكرد كه اين بر خلاف طبع سرزنده او بود، جو منزل بسيار سنگين بود.
من همسن و سال پري بودم هر كاري ميكردم كه موضوع ناراحتي او را بدانم، نمي توانستم بفهمم، كنجكاو شده بودم كه بدانم علت گريه هاي
پري و ناراحتي انسيه خانم چيست؟
در يك فرصت بدست آمده در اثر استراق سمع در آخرين روز اقامت من در باغ قلهك كه دو روز و يك شب طول كشيد، از بحث پري و انسيه خانم به موضوع ناراحتي آنها پي بردم.
پري به انسيه خانم ميگفت: حالا من چكار كنم، درمانده شده ام، جواب پدر مادرم را چه بدهم.
انسيه خانم در جواب گفت: وا چه غلط هاي زيادي، بي خود براي مجتبي نقشه نكش و خودت را به ريش او نبند ميخواستي جلوي خودت را بگيري.
آن موقع بود كه فهميدم، مجتبي با قول ازدواج به پري او را اغفال و به او تجاوز كرده است!…
در آن زمان اصلاً ندانستم فرستادن من به باغ قلهك و نقش من در اين قضيه چيست؟ و ماجرا را از ترس خانم بزرگ و كتك خوردن از مجتبي، براي هيچ كس فاش نكردم و اين راز همچنان در سينه من بود تا عروسي عبداله خان دائي مان.
از بيا و بروي دائي حسن و كبري خانم بمنزل ما، پچ پچ هاي ما بين آنان و خانم بزرگ بالاخره فهميدم پري را براي دائي هوشي (عبداله خان) لقمه گرفته اند، اين دقيقاً با حركات موزيانه مجتبي مطابقت داشت، زيرا دائي هوشي، اوقات بيكاري و فراغت خود را در مغازه فرش فروشي حاجي همراه با مجتبي كار ميكرد و مجتبي بود كه دائي خود را نا آگاهانه ترغيب به اين ازدواج كرده بود.
ميترسيدم و نمي دانستم چكار كنم، آيا مي بايست به خانم بزرگ بگويم، شايد به دائي هوشي بگويم بهتر باشد، شايد دانسته اند و با علم به آن دائي دست به اين ازدواج زده، و گفتن من كار را خرابتر مي كند!…
ظاهر قضيه همه خوشحال بودند عروسي دائي كوچكه بود.
ديوارهاي حياط با فرش هاي مغازه حاجي با چراغ هاي الوان، تزئين شد، ميز عسلي و صندلي در حياط چيده شد و روي حوض وسط حياط تخته و فرش براي مطرب و رقاص آماده گرديد.
با توجه به كمي سني كه داشتم، شوق عروسي همه چيز را در ذهنم پاك كرد. كمك كردن ها، چيدن ميز و صندليها، پهن كردن فرش و كارهائي كه بمن رجوع ميشد و ناخنك زدن به شيريني و ميوه ها، خودم را كلي صاحب مجلس حس ميكردم.
عصر عقد كنان بود، سر سفره عقد كنان اكثراً مي گفتند چرا اخم عروس باز نميشود و من فكر ميكردم كه من ميدانم كه دليل غمناك بودن پري كه آنرا زير پرده اي از پودر و توالت آرايشش، پنهان كرده چيست؟
ساعتي از نيمه شب گذشته بود و سياه بازي روي حوض هنوز ادامه داشت، كه عروس و داماد را دست بدست دادند، اطاق كوچيكه وسطي
را حجله عروس و داماد كرده بودند.
زماني نگذشته بود كه آقا داماد از اطاق بيرون آمد و مادرش، خانم بزرگ را صدا كرد و در گوشي نجوائي كرد كه متعاقباً خانم بزرگ چنگي به صورتش زد و گفت: اي واي خاك عالم بسرم، و رو به كبري خانم كرد و گفت: خانم دستت درد نكنه!
در زنها ولوله افتاد، خاله ها باتفاق كبري خانم وارد اطاق حجله شدند، پري گوشه اي كز كرده و ملافه را بدور خود پيچيده و گريه ميكرد، پس از چند دقيقه اي رفت و آمد و گفت و شنود، كتك خوردن پري از كبري خانم، عروس اعتراف كرد كه عامل اين مصيبت مجتبي است.
عروسي بهم خورد، خاله بتول جيغ و داد براه انداخت و از حال رفت، كبري خانم در گوشه اي ديگر ضعف كرده بود. خاله بتول در آن حال ميگفت، پتياره پاي پسر مرا بميون ميآره، خودشو ميخواد به او به بنده، دختره خودش از اول پالونش كج بوده. زنهاي ديگر هر كدام يك سازي ميزدند و به پري چنان نيش ميزدند و نگاه ميكردند كه انگار بزرگترين جنايت عالم توسط او انجام شده و بيچاره دائي حسن و كبري خانم كه قدرت صحبت كردن ما بين اينهمه را نداشتند.
دائي هوشي در اين ميانه با پيژاماي دامادي، احساس مغبونيت ميكرد و كلافه اينور و آنور ميرفت. خبر از طريق خاله بتول و انسيه خانم بگوش مجتبي كه در حياط با رفقاي خود مست و شنگول از باده نشسته بود رسيد كه بتو تهمت زده اند، بيا و در اين ميانه از شرافت خود دفاع كن! … مجتبي كه از مستي روي پاي خود بند نبود پيلي خوران وارد جمع زنانه شد و با پوزخند تحقير آميز هميشگي خود  مابين مادر و خواهرانش ايستاد و با صداي بلند بدون شرم حضور از بزرگترها بخصوص دائي خود كه بوسيله او اغفال شده بود و رو به اطاق حجله كه پري هم صداي او را بشنود گفت: چرا مرا متهم ميكند رفيق هاي طاق و جفت خودش را فراموش كرده اين وصله ها بمن نمي چسبد چرا از او نمي پرسيد، او به باغ قلهك رفت و اين بلا را بسر پري آورده!…
و با انگشت اشاره مرا نشان داد.
زبانم بند آمده بود از اين همه وقاحت نمي توانستم حرفي بزنم لال شده بودم همه بمن نگاه ميكردند دائي هوشي هم با آن چشم بي گناهش، يادم مي آيد فقط گريه كردم.
عروسي بهم خورد.
تازه فهميدم كه چرا مجتبي با آن مهرباني مرا به باغ قلهك نزد انسيه فرستاد حقا چه انتخاب درست و بجائي، چه كسي در فاميل ضربه پذيرتر از من.
دائي حسن و كبري خانم براي رفع اين آبرو ريزي دست بدامان فروغ خانم شده و با وساطت او، پري مظلوم را وادار به ازدواج با مردي كه سني بيش از پنجاه سال داشت و همسرش بتازگي فوت كرده و داراي چهار فرزند بود و بنگاه معاملات ملكي در محل ما داشت، كردند.
«روحش شاد»