« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

اولين تلنگر

در اين وادي فقط گذشته حقيقت دارد ، آينده فريبي بيش نيست ! .....
كاش دوباره زائيده نشده بودم ، چه ها پيش آمد ، چه چيزها رخ داد كه باعث شد به اين نقطه برسم و خودم را در اين وادي .... در اين جا پيدا كنم ، سرنوشت آدمي حول چه محوري ميگردد و بنا مي شود ؟ من كجا و اين ماليخولياي عذاب ، اين عذاب بي پايان ؟ چقدر ،چند سال ، چند قرن از خود فاصله گرفته ام ؟
چند قرن ؟ چند قرن رنج و تجربه درد لازم است تا بلوغ ميسر گردد ، ما با رنجي مواجهيم و از رنجي سخن مي گوئيم كه فراتر از محدوديت ها و تعاريف علمي است ، ما با رنج چالش مي كنيم ، با آن درگير مي شويم تا مرحله اي كه آن را به انديشه در بياوريم ، رنج را بايد از صافي تجربه هاي چند صد ساله گذراند و رسانيد به انديشه ، انديشه تاريخي ، مردن و زنده شدن و باز مردن ، زندگي جالب است ، يك پديده استثنائي ، مرگ بخشي از زندگي است ، ولي معلوم نيست مرگ اين ساده ترين واقعه چطور توانست تبديل شود به پيچيده ترين مقوله زندگي و ذهن يك انسان ؟
اگر انسان مي توانست علت استنباط ها از گذشته خود را بفهمد ، شايد مي توانست پاسخ خيلي از سئوال هاي پنهان و آشكار خود را بدهد ، ما با تصاوير گنگ از گذشته هاي دور و گمان هايمان بسر ميبريم و اگر گاهي به فكر روشني هم برسيم ، بعلت بعد زماني آن قادر نيستيم آن را به نظم در بياوريم .
در اين زندگي جديدم خيلي طول كشيد تا با انديشيدن ، اعتقاد به حافظه ژن پيدا كنم ، نمي دانم به چه دليل ، يا دست كم قادر نيستم دليل روشني ارائه كنم ، اما باور يقين دارم كه ژن بايد داراي حافظه باشد ، چون اگر ژن بتواند جزئيات فيزيكي چهره و اندام جد و جده را به ارث بدهد و يا خصوصيات اخلاقي پيشينيان را به انسان ارث بدهد و با تجربه درمي يابيم كه ميتواند ، پس چه دليلي دارد كه محتويات تجربي ذهني پيشينيان را به ما ارث نداده باشد ؟  و حتي اكتسابي ، حالا ميفهمم من در نوجواني چرا هندسه را دوست داشتم ، و يا در كودكي تركيب رنگها را بخوبي ميدانستم ، ولي نتوانستم آن را فراگيرم ، چون ....... اين مهم ميسر نشد و من ناچار شدم دور خودم بچرخم بدون يافتن كمترين جواب بجا ، در مقابل بيشترين سئوال هائي كه لزوماً بيجا نبودند .  بنابراين اگر گمان كنيم كه اين حافظه از طريق ژن بيش از هزار سال راه آمده تا رسيده به اينجا ، تصور پر بي راهي نيست !...
زندگي هاي گوناگوني را در جان خود احساس ميكنم ، زندگي هائي را مي بينيم كه مثل جرقه اي از ذهنم ميگذرد و پنهان ميشود ، و يا در محل هائي كه براي اولين بار به آنجا رفته ام ، اما بسيار آشنا ، با آنها يكي ميشوم كه در دوره عمر چند ساله ام يعني از روز تولدم تا امروز نه آن ها را شخصاً تجربه كرده ام و نه درباره شان چيزي شنيده ام ، شايد تصور شود كه ذهن خودش آن زندگي ها را ، زندگاني گذشته را ميسازد ، اما از تلفيق كدام عناصر ؟  آن عناصر بجز در ذهن ، كجا هستند ؟ از كجا به ذهن ما وارد شده اند ؟ جز اينست كه آن ها در حافظه ژن وجود دارد ، زماني با جرقه اي به ما منتقل مي گردد ، و ما ، احتمالاً ، توانسته ايم توفيق بيابيم آن بوده هاي پنهان هزار ساله را به زندگي جديد ، به عبارت دقيق تر ، به بيداري وا بداريم .
ما آن خواب رفتگان درون خود را به بيداري وا مي داريم ، آن ها از زير غبار قرون ، در ما به خواب رفته اند كه بر اثر پويش و تكاپوي ذهني به وجوهي از آن دست مي يابيم ، زيرا آن ها در ما هستند ، بيداري ذهن گذشته بلوغ را ميسر مي كند كه از طريق ژن ، حافظه ژن ما با همين محمل به آينده خواهند رفت ! ....
شگفتا ، ذهنم شهري را از زير غبار بيرون مي آورد كه بيش از هر طرح و تركيبي به يك قلعه شبيه است و عجيب تر اينكه احساس ميكنم اين رباط را به نحوي ميشناسم ، در من عجين شده ، در تار و پود وجودم گره خورده ، بنظرم ميرسد كه آنرا در قرون پيش تجربه كرده ام ، درگيري داشته ام و چيزي از آن به صورت تكه پاره در حافظه تاريخي خود دارم و تجربه هائي از آنرا بواسطه ژن تا كنون بدنبال خود كشانيده ام ، و آنچه گنگ باقي مانده ، گم شدن زمان ، زمان دقيق وقوع حادثه ، گم شدن زمان در من و يا گم شدن من در زمان ، چون بهر دشواري مكاني را به ياد مي آورم كه در حافظه ام باقي مانده ، بله مكان قابل فهم است ، پس بايد زمان را بيابم ، حافظه ژن كمك ميكند ؟ 

غبار ، غبار غليظ آغشته به آتش و دود و خون ، سياهي و سياهي و شيهه اسب و ......
تمام عالم به نظرم نيلي مينمايد ، نيلي و خاكستري ، زمان و مكان در نور ديده ميشود و من انگار بي اراده پيش برده ميشوم ، به مكاني كوهستاني و با دره هائي سرسبز ، با احساسي پر غرور و با سواراني در پشت سر با چهره هائي دژم كه در تاريكي گم است ، چهره هاي پر هيبشان از دور ، چيزي انگار در غبار ياد ، چيزي انگار در پژواك قرون ، ديده و شنيده ميشد ، استمرار صداي سم اسبان در تاريكناي شبانه در تمام دوران زندگيهايم ......
قلعه استخر كه در 20 فرسنگي شمال شرقي شيراز ، پس از رودخانه «كور» بالاي كوه مرتفعي و داراي 8 برج و ديوارهاي سنگي مرتفعي براي زندانيان سياسي آن زمان ساخته شده بود ، از سه طرف مشرف به دره هاي عميق بود كه تنها راه ورود از طرف جنوب پس از عبور از جايگاه نگهبانان با پله هاي متعدد فقط از درب ورودي ميسر بود . پائين دست قلعه استخر زمين هاي مزروعي و باغات فراواني بودند كه از شعبه رودخانه كور آبياري ميشدند .
زندانيان قلعه استخر در داخل قلعه آزادي كامل داشتند و بهر جا كه مي خواستند ميرفتند ولي مجاز به خروج از قلعه نبودند و نگهبانان در اطاق نگهباني خارج از قلعه دروازه قلعه را مراقبت مي كردند ، زيرا تنها زندانيان اين قلعه اين سه كودك بودند و نگهبانان آنها را آنقدر ضعيف ميدانستند كه حتي نياز به گماردن يك نفر را در داخل قلعه لازم نمي دانستند ، بنابراين همگي در اطاق نگهباني خارج از قلعه بسر ميبردند .
در جنگي كه بين سلطان حيدر ميرزا مرشد خانقاه اردبيل با يعقوب بيك آق قويونلو سلطان آذربايجان در گرفت ، سلطان حيدر ميرزا كشته ميشود ، شيعيان آذربايجان علي پسر بزرگ سلطان حيدر ميرزا كه در آن زمان (سال 905 شمسي ) 16 ساله بود مرشد خانقاه اردبيل دانستند ، بهمين دليل يعقوب بيك آق قويونلو علي و دو برادرش اسماعيل 12 ساله و ابراهيم 10 ساله را به جرم راه اندازي فتنه به قلعه استخر كه در قلمروي ملك منصور پادشاه فارس و از دوستان او بود ، تبعيد كرد .
شيعيان آذربايجان كه در زمان غيبت ، اوامر مرشد خانقاه اردبيل را واجب ميدانستند و از جمله پادشاه گيلان ميرزا علي كاركيا ، با مرگ يعقوب بيك آق قويونلو و روي كار آمدن «بايسنقر» بجاي پدر و خطر كشته شدن پسران مرشد خانقاه شيراز ، چاره را در اعزام محمد كاركيا با هداياي فراواني از جمله سه هزار دوكاي طلا جهت استخلاص تبعيدي هاي در بند ملك منصور پادشاه فارس نمودند .
قبل از اينگه ميرزا محمدكاركيا پسر پادشاه گيلان عازم شيراز گردد ، خبر مسافرت او به وسيله پيك باطلاع ملك منصور رسيد و پادشاه فارس با احترام و تشريفات فراوان پسر جوان پادشاه گيلان را وارد شيراز كرد و يكي از كاخ هاي خود را به ايشان و همراهانشان اختصاص داد .
مه پادشاه گيلان و دانستن منظور مسافرت ميرزا محمد كاركيا و دريافت هدايا ، دوستي خود با پادشاه آذربايجان را بهانه نمود و استخلاص كودكان را به مذاكره با پادشاه جديد آذربايجان «بايسنقر» نمود . ميرزا محمد كه از آزادي كودكان پس از 2 سال زنداني بودن نا اميد شده بود ، تقاضاي ملاقات با آنان را نمود و از پس كسب اجازه عازم قلعه استخر گرديد ، پس از رسيدن او و همراهان به بلندي هاي كنار قلعه از اسب ها فرود آمدند و از پله ها به بالا صعود كردند ، نگهبانان دروازه قلعه را گشودند و پسر پادشاه گيلان را به اتاقي كه پسران سلطان حيدر ميرزا در آن محبوس بودند راهنمائي كردند ، وقتي محمد ميرزا وارد اتاق شد ، سه ژنده پوش را ديد كه مقابل بخاري ديواري اتاق كه قدري آتش در آن شعله ور بود نشسته بودند ، محمد ميرزا از مشاهده اين سه ژنده پوش بسيار متاثر گرديد زيرا ميدانست كه آنها از سلاله يك خانواده بزرگ بوده و يكي از آنها مرشد خانقاه اردبيل است . بعد از مدتي توقف و دلجوئي ، ميرزا محمد از زندانيان خداحافظي نموده و پس از بازديد قلعه و محوطه هاي بيروني آن ، به سواران خود پيوست . ميرزا محمد از بيم پادشاه فارس نمي خواست براي خداحافظي به شيراز برگردد ، بنابراين به ملازمان خود امر كرده بود در نقطه اي كه راه قلعه استخر به جاده شيراز منشعب ميگردد ، آماده مراجعت او باشند تا از آنجا به گيلان بروند . بنابراين از آنجا نامه اي براي ملك منصور نگاشته و مريضي پدر را بهانه و عذر خداحافظي نمود . سپس ميرزا محمد بطرف اصفهان حركت و با سرعت هرچه تمام تر از قلمرو فارس خارج شد ، پس از ورود به اصفهان و خروج از قلمروي پادشاهي ملك منصور آسوده خاطر گرديد ، و با اطلاعات وسيعي كه از محل قلعه ، راههاي ورودي و تعداد نگهبانان آنها داشت وارد گيلان گرديد . با گزارش ميرزا محمد به سلطان گيلان ،  تنها راه نجات پسران سلطان حيدر ميرزا از قلعه استخر ، بوسيله ميرزا علي كاركيا ، حمله سريع و شبانه بوسيله جنگاوران زبده طالشي با فرماندهي امير طاهر طالشي در دستور كار قرار گرفت .
به امير طاهر طالشي فرمان داده شد ، شبانه با بيست نفر از جنگاوران دلير طالشي از لاهيجان به فارس حركت كند ، به او دستور داده شده بود پس از حمله به قلعه استخر كه در بيست فرسخي شيراز بود ، فرزندان سلطان حيدر ميرزا ، مرشد مقتول خانقاه اردبيل را از اسارت نجات داده و سالم به لاهيجان ببرد .
آيا حافظه تجزيه پذير است ؟ حافظه و ياد ، تصاوير و كلمات  فساد ناپذيرند ؟ شخص و شخصيت ، اين مجموعه مفاهيم ، يادها ،   كلمات و......معنا ....... انديشه ....... بله ، كلمه نمي تواند فاسد شونده باشد ؟ من ......من ......نه ، به چه دليلي من بايد به اين انديشه رسيده باشم كه انديشه رو به فساد مي‌رود و همزمان تباهي در حال شدن است ، و در چنين وضعيت خاصي است كه مرگ و زندگي مرزهايشان برداشته مي‌شود. انسان چطور مي‌تواند خودِ تازه اش را بجا آورد ، بشناسد و يا براي درك فراموشي خودِ اصليش حافظه ژن را به فعاليت وا بدارد .
ذهن يكبار ديگر شخم ميخورد ، شخم خورده است ، ممكن است ......ممكن است ، چيزها و خاطرات همراه حافظه ژن را به نظم فراهم آورد ؟ ولي من بشدت دچار جزئيات حافظه گذشته شده‌ام ، به حدّي كه مي‌توانم تمام دقايق و لحظات مهم زندگي‌هاي گذشته‌ام را به ياد بياورم ، حتي مي‌توانم به جرأت بگويم كه از دستشان به عذابم ، از دست تمام آن ذراتي كه مثل براده هاي آهن به ذهنم چسبيده اند و رهايم نمي‌كنند ، اگر بگويم رنگ گونه ، حالت نگاه و طرز يله ايستادن و نشستن روي زين اسب طاهر طالشي را به روشني در ذهن خود دارم و يا موهاي بلند پيشاني فراخ و سينه ستبر ، طرز بدست گرفتن تبر و استفاده سريع آن و اخم پيشاني او كه ديگر هميشگي شده بود ، همچنين فشار آرواره‌هايش برهم را به روشني در ذهن دارم ، پُر بي راه نرفته‌ام .
اسبها در فشار مهار مردان ، سينه پيش داده و گردن و يال واپس شكانده ، كند اما به نيرو از كوره راههاي كوهستاني ديلمان پيش مي‌رفتند . سواران به رديف پشت سر امير طاهر ، نه آشفته خوي ، اما دژم ، سگرمه ها درهم و آژنگ بر پيشاني داشتند .
شبانه پيش ميرفتند ، تا نگاه هاي بدگمان را بر اين گروه سرا پا مسلح خيره نكنند و جاسوسان خبر به والي هاي اطراف نفرستند . امير طاهر طالشي با گروه بيست نفره خود دو روزي بود كه از لاهيجان از طريق بيراهه كوههاي ديلمان بطرف قزوين حركت كرده بود ، روزها در دره ها ، غارها و يا كاروانسرا ها به استراحت مي‌گذراندند و شبها تا سحرگاه تا حدّ توان راه مي‌پيمودند ، پس از گذر از قزوين و محدوده حكومت سلطان ميرزا علي كاركيا ، مراقبت از خود را افزوني دادند زيرا ايالات ري تا مرز كاشان زير نفوذ سلطان مسعود بيدگُلي بود كه رابطه حسنه‌اي با سلطان ميرزا علي كاركيا نداشت و كه اگر گزارش عبور گروهي جنگاور طالشي سراپا مسلح به او ميرسيد ، مشكلات فراواني ايجاد ميشد .
دشت قزوين تا ري در سينه اسب ها يله بود ، عنان را مردان از كف وارهاينده بودند ، سواران خود گرد بادي را مي‌مانستند در پيچ و خيز و ورزش بر گستره هموار و ناهموار بيابان .
سوز و سرماي زمستان تا مغز استخوان رسوخ ميكرد ، فراخناي  بيابان ، روز است و روز نيست . شب نيست و روزهم نيست ، نه روشنائي از روز نمودار و نه تيره ناي مانده از شب ، آشكارا ،  سحر ، نه آسمان به رخ هويدا و نه ابر ، هرچه هست صداي زوزه باد ، سوز و سرماي سحر كوير كاشان تا مرز اصفهان ، پنجمين شب مسافرت طالشي ها براي مقصدي مقدس ، سكوت و مُهر بر دهان ، هيچ چيز روشن نيست ، هيچ چيز ايستاده بر جا نيست ، آشوب در دل ذرات ، آشوب در ذرات ، دلها برآشوبيده ، جُنبه اي خاموش و رازوار در هرچه بود و نمود .
فقط صداي متناوب سم سواران ، آشوب باد بر دلشوره سواران ، و بيش از همه آشوب بعلت ورود به محدوده فارس و حكومت سلطان ملك منصور ، تا قبل از روشن شدن هوا و يافت مـأمني امن ميتاختند . نبايد ديده ميشدند ، از دور رنگ ...... رنگ آفتاب ، تركيب نارنجي با آبي ملايم ، اسب ها از حركت با كشيدن افسار باز ايستادند .       اسب ها انگار ميدانستند ، قرار نبود بايستند ، سمدست بر خاك مي‌كوفتند ، آهن و لگام به دندان مي‌خاييدند ، امير طاهر اطراف را از نظر ميگذراند ، گونه‌هاي برآمده و خوش قواره‌اش سرخ از خشم بود ، لب و سبيلش را آشكارا به دندان مي‌جويد ، حركت كنيم ، ايستادن جايز نيست ، سخن امير طاهر بود ، شيب برونه خشكه رودخانه را به لُكه پائين رفتند و از آن پس اسب‌ها به خيز و تاخت در‌آمدند در مسير گودي خشكه رودخانه تا محل مناسب پنهان شدن ، تاختند و از درونه كال هم ، يكسر و پُر شتاب ، خاموش و گوش با نَفَس اسب ها و باد و پيچيده در غبار و مه صبحگاهي زمستانه ، يك شب مانده تا انجام ماموريت در قلعه استخر ، پس بايد حرفها و برنامه مرور گردد ، ولي خستگي مجال نداد .
امير طاهر ميدانست با خستگي مفرطي كه در اثر 8 شبانه روز سواري در كوهها و دشت‌هاي نا هموار در فصل زمستان بر سواران مستولي شده ، حمله به قلعه استخر كار عاقلانه اي نيست ، لكن اهميت ماموريت ، سواران را بر پا و استوار نگهداشته بود و با وجود مريضي يكي از جنگجويان زبده بنام قاسم بيك ، آنان آماده حركت بطرف قلعه گرديدند .
سه راهي جاده شيراز ، بطرف قلعه استخر ، جنگجويان پس از بازديد از اسلحه‌هاي خود ، تبر و شمشيرها ، سم اسبان را نمد پيچ كرده كه صدائي از سم سواران ايجاد نگردد و بطرف قلعه استخر حركت كردند . از دور قلعه استخر بر بلنداي كوه در تاريكناي شبانه بچشم ميخورد ، سكوت ...... و سكوت
بچه ميانديشي اي مرد ، تو بر لبه تيغ تاريخ حركت ميكني .    امير طاهر چشمانش به قلعه ، اما نگاهش در جاي ديگر و در جهاني وراي پيرامونش بود ، چهره‌اش ، حالت چهره‌اش نيز ديگر بود ، وراي هميشه ، سايه غروري بر چهره مردان بال گسترده بود ،  با آرواره‌هاي بر هم فشرده شده ، همگي زير بلنداي قلعه از اسب‌ها به پائين پريدند ، از طرف دشت همراه سوز سرما صداي پارس سگها بگوش ميرسيد و از داخل كوشك نگهباني صداي قهقهه مستانه نگهبانان...... و ماه در آسمان نورافشاني ميكرد . امير طاهر طالشي با گماردن دو نفر كنار اسب‌ها ، خود و بقيه خميده و چالاك در يك دست شمشير و دست ديگر تبر ، پاشنه پاي بر نخستين پله فرو گذاشت و از پله‌ها با سرعت بطرف محل نگهباني حركت كردند ، از داخل نگهباني ، صداي خنده و شوخي نگهبانان به گوش ميرسيد ، تعداد آنها به گفته ميرزا محمد كاركيا نبايد بيش از جنگجويان طالشي باشد ، او به يك نهيب و كوبش پا به در كوشك نگهباني در را باز كرد و بداخل پريد ، نگهبانان كه در حال استراحت شبانه بودند ، در يك لحظه مبهوت شدند و جنگجويان طالشي نيز از اين موقعيت استفاده كردند ، با تبر به نگهبانان حمله كردند .
غبار ، غبار غليظ به آتش و دود ، سرنگوني مشعل و پيه سوزها در داخل ساختماني كه سي‌و شش نفر با هم مي‌جنگيدند ، آتش و دود و خون ، سپس سياهي...... و سياهي و ناله مجروحان .
امير طاهر با دو نفر از جنگجويان طالشي ، سخت و استوار و پرشتاب از نگهباني بطرف پله‌هاي ورودي به در قلعه رسيدند و يكسر بطرف اطاق زندانيان محبوس در قلعه .
دمي و درنگي ، امير طاهر طالشي نگاه شكاند و در تاريكي سه نوجوان مضطرب كه نمي‌دانستند چه واقع شده ، را يافت.... سخني نبود ، هيچ سخني نبود ، هيچ..... ، كو كلامي ، تا گنجاي جان وجود باشد ، حركت تاريخ ، وجود ، وجود ، كو آن كلام..... ، كجاست آن سخن كه بتواند قهرمانان را به بيان آورد ؟ دانسته نشد كدام يك چنين گفتند و نيز دريافته نشد كه كّي اين گفته بر زبان آمد ، شايد هيچ يك ، ولي اين گفته شنيده شد...... حركت كنيم .
كلام امير طاهر بود كه در آن زندان تاريك و سرد و سنگي ،     طنين افكن شد ، زود ، فوري حركت مي‌كنيم  ......
درنگي ، درنگي ، زندگي بايد متوقف گردد ، وجود بايد مهلتي ببخشايد ، آفتاب بايد لحظه اي درنگ كند و سر از مشرق در نياورد و روزگار بايد دمي از قرار بايستد ، كام از طعم يگانگي خشكيده است و «من» از ميان رخت كشيده . بس زلالي روح است و تجلي وجود ، و بس جوهر هستي آدمي .
آفتـاب را گـو متـاب كـه تـاب گـوهـر آدمـي جهـان را پُر از آفتـاب كـرده است .
با كشته شدن قاسم بيگ و زخمي شدن دو نفر از جنگجويان ، امير طاهر طالشي با همراه داشتن سه نوجوان ، علي ، اسماعيل و ابراهيم پيچيده در شولا با سرعت هر چه تمامتر بطرف اصفهان براي خروج از حيطه فرمانروائي سلطان ملك منصور حركت ميكند .
هنگام ورودِ علي 18 ساله ، اسماعيل 15 ساله و ابراهيم 12 ساله پسران سلطان حيدر ميرزا مرشد خانقاه اردبيل به شهر لاهيجان (سال 907 شمسي) تمام مردم شهر راه ورود علي مرشد جديد خانقاه را گلباران كردند . حاكم اردبيل در آن موقع رستم بيك پسر عموي بايسنقر بود كه دعوي سلطنت آذربايجان را داشت و مي‌خواست كه بايسنقر را از پادشاهي آذربايجان بر كنار كند ، بنابراين با اظهار ارادت ظاهري به مرشد جديد خواستار استقرار ايشان در خانقاه اردبيل شد تا از نفوذ ايشان براي دستيابي به تبريز استفاده كند . رستم بيك بعد از استفاده از نفوذ سلطان علي و دستيابي به مقاصد خود ، با طرحي از پيش تدارك ديده سلطان علي را در زمانيكه او از تبريز به طرف سراب ميرفت ميكُشد . پس از او اسماعيل ميرزا مرشد خانقاه اردبيل گرديده و طرفدارانش در اطراف او گرد مي‌آيند . اولين طرحي كه اسماعيل ميرزا ارائه ميكند يك پارچگي و اتحاد ايران است ، زيرا در آن زمان بيش از 50 شاه و حاكم خودمختار در ايران به فرمانروائي مشغول بودند .
سربازان روملو ، جنگجويان استاجلو ، قزلباش‌ها كه قباي بلند و كلاه قرمز رنگ بسر داشتند ، سربازان گيلك ، جنگجويان طالشي با پوستين كه سلاح اصلي آنان در ميدان جنگ تبر بود كه در بكار بردن آن مهارت خاصي داشتند به فرماندهي امير طاهر طالشي و سربازان متفرقه ديگري كه جمع آنها حدود پانزده هزار نفر بود به اسماعيل ميرزا مي‌پيوندند كه آماده جنگ با شيروان شاه شده بود . سربازان شيروان شاه از سربازان اقوام شمالي قفقاز ، خزرها و سربازان مزدور يا جين تشكيل شده بود . دو. سپاه ما بين گنجه و شيروان نزديك رودخانه كور درگير شدند ، حفظ جناح راست سپاه با سواران قزلباش با فرماندهي ابراهيم الوندي بود كه صفوف پيادگان يا جين را درهم كوبيد و قلب سپاه اسماعيل ميرزا كه از جنگجويان طالشي با فرماندهي امير طاهر تشكيل شده بود به مثابه نوك پيكاني عمل ميكرد و فرمانده جوان اسماعيل ميرزا كه بوسيله سرداران پادشاه گيلان جنگاوري آموخته بود در ر‍‍ أس اين پيكان قرار داشت كه يك مرتبه شيروان شاه در قلب سپاه پديدار شد ، مرشد خانقاه فاصله خود و شيروان شاه با كلاهي از پوست كه جقّه اي بر بالاي آن ميدرخشيد از روي تخمين اندازه گرفت و تير را بعد از كشيدن از زه رها كرد كه به حلقوم شيروان شاه اصابت كرد ، اسب كه متوجه شد صاحبش افسار رها كرده خيزي برداشت و حركت اسب پاي راست شيروان شاه را از ركاب آزاد كرد و او را به دنبال خود روي زمين كشيد ، سربازان اطراف شيروان شاه به دنبال اسب دويدند تا او را از زمين بلند كنند و تير را از حلقوم او بيرون بكشند. امير طاهر فرمانده سربازان طالشي كه در كنار اسماعيل ميرزا بود و ديد شيروان شاه تير خورده به اسب خود ركاب كشيد و بطرف شيروان شاه تاخت تا كار او را با تبر يكسره كند ، با چالاكي از اسب به زير جست و با تبر بطرف جسد نيمه جان شيروان شاه كه گروهي از سربازان خزري اطراف او حلقه زده بودند حمله كرد ، اسب شيروان شاه كه پاي صاحبش در ركاب پيچيده شده بود آرام و قرار نداشت ، امير طاهر با ضربات تبر راه خود را از ميان سربازان خزري باز كرد و بطرف جسد شيروان شاه كه از اسب آويزان بود ، رفت و با ضربه تبري سر او را از تن جدا كرد ،  سپس خم ميشود تا سر كه هنوز از حلقوم آن خون فرو ميريخت بردارد ، و نزد اسماعيل ميرزا ببرد.....
غبار ، غبار غليظ آغشته به آتش و دودو خون ، سياهي و سياهي و شيهه اسب و ..... تمام عالم يك باره به نظرش نيلي و خاكستري ، سپس زمان و مكان با نوري پوشيده شد ، نورها و امواج ..... ، و با آرامشي وصف نا شدني به پيش برده شد ، از ميان نور مه آلود ، قاسم بيك همراه سلطان علي مرشد خانقاه اردبيل با آغوشي باز و دهاني پُر خنده به استقبالش آمدند  ......
- تو اينجا چكار ميكني امير ؟
- خسته ام ، از راه دوري آمده ام ! ......
- مثلاً از كجا ؟
- هيچ بيادم نيست من خودم را نمي‌شناسم ، خودم را گم كرده‌ام ، فقط ميدانم از سلاسل هزار و يك شب مي‌آيم ، از ميان دهليزهاي تاريك و نمور از ميان رباطيان غيور ! ......
- انگار ما از جاي ديگر آمده‌ايم ! .... بيش از هزار سال راه   سپردن....ممكن نيست!.....بگذار پاهايت را از پاوزار و مچ  پيچ آسوده كنيم ، امير پاهايتان ، خستگي از پا مي‌آيد ، فرصت نداريم ، اين قصه را ناتمام نبايد بگذاريم!...عروج....    
                  
بدر كامل از مغرب طلوع كرد ! ......