« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

حديث دو شهر

پيراهنـي كه آيـد از آن بـوي يــوسُفم
تــرسم بـــرادران غيورش ! . قبا كنند
گرسنگ از اين حديث بنالد عجب مدار
صاحبدلان حكايت دل، خــوش ادا كنند
مصطفي ما بين برادارن خود، يك سروگردن بالاتر بود، سر به زير و موقّر، كم حرف و پر جذّبه، دور زمانيست، امّا بياد دارم، زمانيكه پُرهيب مصطفي در خيابان شاه‌آباد نمايان ميشد، امير موبورو همپالگي‌هايش، كه بزن‌بهادرهاي سالهاي 30 آن زمان و آن محلاّت بودند، رو پنهان كرده و يا از طريق خيابان ظهيرالاسلام و سقاخانه طلا جاخالي ميكردند، ولي كسي نديدكه مصطفي روي ضعيفي دست بلند كند، او مثل سايه در بيرون و داخل منزل و فاميل ، هم بود وهم نبود ، ولي به وقتش بود، با آن لبخند مخصوص به خودش ، قوّت قلب دوستان، يك مرد.
راست ميگفت آن دوست عزيز از بندرسته من، وقتي از بند ميرهي،كودك مادر مرده‌اي ميماني رها شده در ميان شهر، امّا بي‌كس و تنها.
مصطفي وقتي در پائيز سال 1365 از زندان اوين آزاد شد كه كاملاً فروريخته بود، زندان‌بانان او در آن سالهاي وحشت و خفقان روي جسم‌وروحش بحدكافي كار كرده بودند و احساس كردند به نتيجه رسيده و همه چيز با ارزشش را از او گرفته‌اند، بنابر اين آزادش كردند! . . . و ظاهر قضيه نيز چنين حكم ميكرد، تكيده، غمگين، مُهربرلب و شكسته، ولي در عمق نگاهش همان غرور و متانت گذشته موج ميزد، امّا كاسه شكسته‌اي ميمانست كه به تلنگري صدايش بلند ميشد و با كوچكترين سخني كه بوي ناملايمات ميداد، تلاطم اشك در بركة چشمانش.
چه شده بود درآن تنهايي وحشتناك بندهاي ويژه زندان اوين، معمائي بود كه مصطفي، پس از رهائي تا مدتي با هيچكس، حتّي همسرش هم سخني واگو نكرد.
روزهاي پس از آزادي از بند، او در آن اطاق مُحقر آپارتمان طبقه بالاي ميدان ژاله - كه پدرش در زمان در بند بودنش، همسرو سه فرزندش را در آن اسكان داده بود - و پنجره‌اي كه رو به شيرواني قديمي زنگ زدة همسايه چشم اندازش بود، مي‌نشست و به يك جا خيره ميشد و يا به خيابان‌هائيكه برايش پُر از خاطره بود و اكنون دروديوارش پُر از پوستر و شعارهاي انقلابي، ميرفت و مدّت زماني، در خود فرو رفته قدم ميزد و پس از ساعتي بمنزل برميگشت و مي‌نشست روي صندلي جلوي همان پنجره رو به شيرواني زنگ زدة همسايه و فكر ميكرد، گريز از خويشتن خويش، و شايد به جورو ستمي كه به همسر و فرزندانش در نبود او در سالهاي در بند بودنش رفته بود، نه كه نمي‌دانست در اين مدّت طولاني چه بر سر آنان آمده – كه از دردودل و گوشه كنايه‌هاي همسرش كناره جوئي فرزندانش از او، گوشه‌گيري و عدم معاشرتشان با همسايگان و آشنايان- خوب ميدانست كه فاميل، پدر ، برادران و خواهرانش، هيچ نوع كمكي نكرده و مرهمي بر زخم دل آنان نگذاشته، كه از نيش زدن نيز دريغ نورزيده بودند، فكر ميكرد به گذشته‌هاي دور و نه چندان نزديك.
من تا امروز هم نفهميدم كه چرا مصطفي استخدام ساواك شد، چرا كه با خصلت و خوي او، آن دستگاه و مرامش هم خواني نداشت، در سالهاي 30، او يكي از فعالان راه سياسي و مبارزاتي دكترمحمدمصدق بود، در ميتينگ‌هاي ميدان بهارستان، ودر حزب‌هاي نيروي سوّم و زحمتكشان، بدين سبب براي كسانيكه او را مي‌شناختند، بسيار تعجب‌آور بود، خودش هم ميدانست، چرا كه ميگفت، استخدام نخست وزيري شده‌ام، كه دروغ هم نبود زيرا ساواك، ظاهراً تحت نظر نخست وزيري بود و او با آن خصلتي كه داشت به كمتر كسي شغل اصليش را بروز ميداد، ولي تيمور بختيار كسي نبود كه تحت پوشش نخست وزيري بماند! . . . .
شبي در زمستان سال1372، در شمال و كنار روشنائي و گرماي شومينه، مصطفي لب به سخن باز كرد و گفت:
سازمان ساواك در سال 1334 تاسيس شد و شاه، سپهبد تيمور بختياررا– كه در غائله آذربايجان تفنگچي‌هاي، ذوالفقاري‌ها را در زنجان تعليم ميداد و به سرتيپي رسيده و فرمانده تيپ كرمانشاه، و هم در كودتاي مرداد سال 1332 آن لشكر را به هواخواهي شاه از كرمانشاه به طرف تهران گسيل داده و از طريق دوستان همپالگي خود، شعبان جعفري، احمد عشقي، طيب حاج رضائي، محسن محّرر، حسين آميتي، رضا كاشفي و تعداد ديگري از جاهل‌ها ولات‌هاي بنام تهران، جنجال آفريني 28 مرداد سال 32 را آغاز كرده و خود را به دربار و هيئت حاكمه وقت شناسانده بود – به رياست آن منصوب نمود.
تيمور بختيار بخش‌هائي از شهرباني، وزارت كشور، ضد اطلاعات ارتش و فرمانداري نظامي را يك جا گرد آورد و درلواي مبارزه با كمونيسم، هيچكس از آزار وي در امان نبود. او قهرمان مبارزه با كمونيسم شد و با دستگيري فدائيان اسلام و پس از آن عبدالحسين واحدي، در همان سال‌هاي اوليه تاسيس ساواك و اعدام نواب صفوي و خليل طهماسبي در شب 27 ديماه 1334 و پريشان كردن مغز عبدالحسين واحدي با اسلحه كمري خود در اطاق كارش، در چشم آمريكائيان و شاه جا گرفت، بطوريكه بعداً بر هر مفاسدي مجاز شد، او بشدت آزاديخواهان را سركوب ميكرد و بي‌اعتنا به تذكرات دولت‌ها، خود سرانه فضاي اختناق را گسترش ميداد.
در سال‌هاي بعد اين ارگان يك سازمان ضداطلاعاتي و امنيتي قوي مطابق الگوي «سيا» در آمريكا شد.
در دوره رياست جمهوري كندي و روي كار آمدن دمكراتها در آمريكا در سال 1339 و فشار آنان به شاه در مور د كاهش اختناق در ايران، شاه از تيمور بختيار خواست كه در استخدام كادر ساواك، دقّت بيشتري نموده و افراد موجّه و خوشنامي را در رأس بعضي از ادارات متبوعه خود بگمارد.
من در اين زمان به استخدام ساواك در آمدم و در حقيقت از زندان خانه فرار كردم، از آن مرد عبوس – پدر- مردي يك پارچه گنگي و بغرنجي و عذاب، چنان چون كژدمي  كه مجال گشودن خود را نمي‌يافت، و مادر كه خلاصه‌اي در بغض و گريه و پخت‌وپز و شست‌ورُفت پايان ناپذير درآن گودال آشپزخانه و در همه حال ناليدن به دلي كه هيچ از آن آشكار نبود.
من پس از استخدام، همراه با ديگر تحصيل كردگان به خارح از كشور اعزام و پس از تعليمات ضداطلاعاتي و كسب مقام رتبه اوّل به ايران بازگشتم و در پُست معاون ساواك مازندران به ساري اعزام شدم، و پس از مدتي در ساري ازدواج كردم.
با استخدام افراد خوش‌نام و استقرار آنان در راس بعضي از ادارات وابسته به ساواك از شدّت فشار آمريكا به شاه كاسته شد، در اين زمان اميني براي حفظ روابط شاه وكندي، تيمور بختيار را كه از نظر آمريكائيان ضدكمونيست معرفي شده بود به آمريكا فرستاد.
تيمور بختيار در آمريكا – علاوه برانجام مأموريت خود- باملاقات با بعضي از سناتورها وپس از آن با كندي‌، خيالاتي را در سر پرورانيد و همراه با كورسوئي از چراغ سبز آمريكا، پس از مراجعت به ايران، طرح ترور نخست وزير – اميني – را ريخت و چون توطئه ترور نخست وزير بوسيله ساواك فاش گرديد، اميني شاه را براي بركناري تيمور بختيار تحت فشار گذارد. شاه با اين بركناري موافق بود زيرا ميخواست از اين فرصت استفاده كرده و خطر بختيار را از خود و سلطنتش دور كند. لذا موافقت خود را اعلام كرد.
با شنيدن اين زنگ خطر، سپهبد تيمور بختيار در پنجم بهمن ماه 1340 از ايران متواري گرديد، و شاه با فرار او تمام فجايع 6 ساله گذشته، توسط ساواك را به بختيار نسبت داد.
در اين زمان من در همان شهر ساري در پُست معاون ساواك مشغول كار بودم، لكن با خوي و خصلتي كه داشتم در پُست‌هاي محوّله بعد از آن هم و در رابطه با مردم، بسيار خوش برخورد و مردمدار بودم، تا فراررسيدن انقلاب اسلامي.
موقعيكه زنگ خانه به صدا در آمد و همسر مصطفي- شهلا- درِ حياط را گشود، مصطفي در اطاق خواب روي تخت لميده و كتاب ميخواند، دمِ در پسركي پانزده، شانزده ساله با لباس خاكي رنگ بسيجي كه پاچه‌هاي آنرا تا زده بود، با موتور گازي روشن، سراغ مصطفي را گرفت و ميگفت كه ايشان را به كميته محّل احضار كرده‌اند، رنگ از رخسار شهلا پريد، نه اينكه انتظارش را نداشت، كه هر روز و ساعت، خانواده و فرزندان نگران  بودند، زيرا همة فاميل، آشنايان و رفقا، به مصطفي هشدار داده بودند، تا آن زمان كه آب‌ها بر آسياب بيفتد، برود جائي خودش را از دم چشم، گُم و گور كند، كه نكرد و اين حرف تكيه كلامش كه ميگفت، منكه به مردم جفائي نكرده و خطائي مرتكب نشده‌ام، چرا پنهان شوم، مگر نه اينكه امام خميني رهبر انقلاب مي‌گويد، كسانيكه جرمي نكرده و برضد مردم نبوده‌اند، از مجازات مبري هستند، و حالا آن اتفاق كه همه نگران بودند افتاد، و احضار و مصطفي بر ترك موتورگازي بسيجي جوان، و رو به كميته محّل.
مصطفي را در كميته تهران پارس، پس از سه روز ضرب و شتم‌و شكنجه، بوسيله حاج آقا توكلي و دستيارانش و تكميل پرونده او، با سواري به سمنان كه آخرين پُست سازماني او بود فرستادند و او بمحض رسيدن به سمنان در زندان انفرادي جاي گرفت.
در زندان سمنان پس از بازجوئي‌هاي فراوان چندين روزة زجرآور، بي‌خوابي‌هاي 48 ساعته و شكنجه‌هاي متوالي، بالاخره از سلول انفرادي به بخش زندان مخصوص قاچاقچيان خطرناك حرفه‌اي مواد مخدر، انتقال يافت. ولي با تمام اين ترفندها مدرك قابل قبولي براي اثبات جرم مصطفي نيافتند، كه طبق معمول آن زمان، دستگيري او از طريق امّام جماعت سمنان و در منبر نماز جمعه اعلام گرديد كه هر كس شكايتي از مصطفي دارد، به دادستاني مراجعه كند كه كسي مراجعه نكرد.
مدّت هفت ماه از دستگيري مصطفي گذشته بود و او همچنان، بلا تكليف در جوّي از وحشت، از شنيده‌ها و ديده‌ها و اعدام‌هاي بدون محاكمه و بدون دفاع، در سلول‌هاي مخوف زندان سمنان بسرميبرد تا پيغامش به تهران و فاميل رسيد كه كاري كنيد، زندان مرا تغيير دهند و مرا به تهران بفرستند، كه اگر انتقال ندهند، يا بدست زندانيان خطرناك مواد مخدر در زندان كشته خواهم شد و يا بدست آيت‌الله خلخالي،، كه قرار است براي اعدام تعدادي از قاچاقچيان به سمنان بيايد كه اگر بداند، يك ساواكي، همبند آنان است، مرا هم در كنار آنان به سينه ديوار خواهد چسبانيد.
با هر ترفندي بود ! . . . .  مصطفي از زندان سمنان، به زندان اوين تهران منتقل شد، ولي هنوز پرونده او داراي نقائصي بود كه اثبات جرمش را مشكل ميكرد، گو اينكه اگر ميخواستند اورا مجازات كنند، احتياجي به اثبات گناهش نداشتند، كه صدها اينگونه افراد بدون اثبات جرمشان جلوي جوخه اعدام قرار گرفتند، بماند و بگذريم.
در زندان اوين، دوباره همان بازجوئي‌ها، همان شكنجه‌ها از سرگرفته شد. بستگانش براي ملاقات او، كه اگر اجازه ميدادند، همسرو فرزندانش كه اگر رغبتي بديدن او داشتند ! . . .  ميرفتند، در مراجعت حكايت مي‌كردند كه براي آوردن مصطفي به محوطة ملاقات، بدن نحيفش با كمك مأموري آورده ميشد كه خود توان راه رفتن  و ايستادن نداشت.
بالاخره مصطفي پس از تحّمل كردن بيش از دو سال‌ونيم زندان، در شكنجه‌گاهها و بندهاي مختلف زندان‌هاي سمنان و اوين، تحت سخت‌ترين شرائط آزارو اذيت جسمي و روحي، بدون آنكه جرم مشهودي بروي ثابت شده باشد، در پائيز رو به اتمام سال 65 كه باران يك ريزي مي‌آمد، و همراه با باران از زندان اوين آزاد شد، تكيده، فرسوده، غمگين، شكسته‌و مُهر برلَب.
گرچه ما اكنون سپـر انداختيم.
غَمـزة ابـرو كمانان يـاد بـاد.
چرا هر كسي به بندي مي‌اُفتد آن جا چنان در لوحِ ضميرش مي‌نشيند كه تا هست اثر و خاطره‌اش از آن لوح پاك نمي‌شود، هر كس به بهر بهانه‌اي كه به دورن رفته باشد.
و وقتي از بند رها مي‌شوند، چقدر نازك و سبكند، كه وقتي دردودل مي‌كنند و يا برايشان دردودل ميكني، آوازي مي‌شنوند، بهربهانه . . . . . اشك در بركة چشمانشان جمع ميشود، كه مصطفي نيز از آن مستثني نبود ! . . . .
درآن شب زمستاني شمال، مصطفي در لاك خود فرو رفته، همپاي شُرشُر باران و زوزة باد و همهمه طوفان گريست و عُقده باز كرد، گوئي آسمان هم با او هم نوا شده بود، زبان گشود و دنبالة حكايت تيمور بختيار را و تكه پاره‌هائي از خاطرات خود را بيان كرد :
تيمور بختيار كه خشونت و قساوت‌هاي او در ايران، و پس از كودتاي 28 مرداد و در بنيان گذاري سازمان مخوف ساواك معروف بود، پس از فرار از ايران كوشيد، نظر مساعد دولت آمريكا را جلب كند، كه قبلاً آنان با شاه وارد معامله شده بودند، كه نشد. او پس از سالها انتظار راهي منطقه شد چون جمال عبدالناصر رئيس جمهور مصر قصد داشت يك كانون مسلّحانه عليه شاه ايجاد كند، ميخواست بختيار را به خدمت بگيرد، امّا تيمور بختيار در مراجعت و در فرودگاه بيروت به دام پليس لبنان افتاد، ولي با فشارهاي طرفين، شاه از يكطرف براي تحويل گرفتن او و جمال عبدالناصر از طرف ديگر، با اهرم قوي‌تر جمال عبدالناصر او آزاد شد و از آنجا به بغداد رفت. تيمور بختيار در بغداد هم صدائي يافت كه از بسياري جهات شبيه خود او بود، صدام حسين تكريتي كه رياست سازمان امنيت عراق را بعهده داشت براي استفاده از تجارب او امكانات وسيعي را در اختيارش قرارداد كه تيمور بختيار از آن‌ها براي اذيّت و آزار شاه استفاده كرد.
در تهران شاه از فعاليّت‌هاي تيمور بختيار در عراق، آنهم بيخ گوش خودش بسيار ناراحت بود و چون با قدرتي كه از طريق آمريكا به او تفويض شده بود. هيچگونه مخالفتي را چه از داخل و چه از خارج از كشور برنمي‌تافت، ساواك را كه در اين زمان بدست سپهبد نصيري سپرده بود، تحت فشار گذارد و دستور داد بهر نحوي شده جلوي برنامه‌هاي بختيار را بگيرند.
نقشه‌هاي مختلفي از طرف مغز متفكر ساواك « ثابتي » ارائه و بررسي گرديد و آخرين آن به تأييد شاه رسيد.
رضا كاشفي يكي از دوستان و هم بزمان تيمور بختيار و از لات‌هاي مشهور تهران بود، او در جريان‌هاي 28 مرداد، همراه با ساير الوات تهران به نفع شاه جنجال آفريني كرده بود، ولي پس از فرار تيمور بختيار از ايران و بدون پشت و پناه شدن آنان، او به جرم قتل، دوران محكوميت خود را در زندان قصر ميگذرانيد، با نقشه ساواك و با زخمي كردن يكي از نگهبانان از زندان فرار مي‌كند سر از عراق در مي‌آورد و يكراست ميرود سراغ يارو هم پياله ديرين خود تيمور بختيار.
رضا كاشفي، مدّتي طول كشيد تا بتواند تيمور بختيار را با هوش سرشارش بفريبد، تا بتواند در مرداد ماه سال 1349 به اتفاق و با جيپ تيمور بختيار به شكار بروند و در فرصتي مناسب و در حين شكار، با برنو تيمور بختيار را بزند، و بختيار هم كه در اثر اصابت گلوله زانو به زمين زده بود با كلت كمري رضا كاشفي را از پاي در مي‌آورد.
خبر ترور تيمور بختيار در سازمان امنيت ايران، بسرعت پيچيد و ولوله‌اي براه انداخت و سپهبد نصيري از طرف شاه به پاداش و مدال افتخاري مجّدد ! . . . . دست يافت.
باران هنوز ادامه داشت و درختان در اثر فشار باد به ولوله در آمده بودند و صورت مصطفي از گرماي شومينه گُل انداخته بود، او دوبار روي كلمه مجّدد، تكيه كرد و اينطور ادامه داد، اين دوّمين باري بود كه سپهبد نصيري از شاه جايزه ميگرفت، پاداش اولش پس از قتل تختي بود! 

در ماجراي تختي، اولين زنگ خطر را هم خود او به صدا در آورد،، دكتر مصدق در احمدآباد و در تبعيد و در بستري بيماري بود ولي شاه دائم در تشويش و نگراني، با كسب مدال طلاي مسابقات جهاني يوكوهاما در سال 1340 و محبوبيت روزافزون تختي، و مصاحبة او با روزنامه‌ها در فرودگاه مهرآباد جلوي روزنامه نگاران و خيل جمعيت استقبال كننده كه: افتخار مي‌كنم كه عضو شوراي مركزي جبهه ملي ايران هستم، شاه و ساواك را در مقابل خود قرار داد، وآن روز كه دكتر مُصدق با فرستادن عكسي از خود براي تختي كه زير آن نوشته بود: به آقاي محترم غلامرضا تختي، براي پيروزي درخشاني كه در مسابقه‌هاي كشتي جهاني در ژاپن بدست آورده‌ايد اهداء ميشود.، احمدآباد 26 خرداد ماه 1342- محمد مصدق،وديگردانشجويان ايراني مقيم آمريكا- مخالفين شاه- در فرودگاه نيويورك ودر مراجعت او به ايران، بديدنش آمدند با حلقه‌هاي گُل و عكس دكترمصدق و او با بوسيدن عكس مصدق ضدّيت خود را برعليه شاه اعلام داشت، بدين سبب پروژه تختي از نظر ساواك و بدستور شخص شاه بصورت غيرعلني در دستور كار قرار گرفت. در تابستان 1341 با زلزله بوئين وزهرا، افرادي از جبهه ملي به راه افتادند و قصد آنان جمع‌آوري كمك‌هاي مردمي بود كه پيشگام آنان غلامرضا تختي محبوب قاطبه مردم بود كه در پيوند با جبهه ملّي عمل ميكرد، او كه از محبوبيّت بي‌نظيري در بين طبقات مختلف مردم برخوردار بود، وقتي كمك‌هاي مردمي را به بوئين وزهرا رسانيد، در مراجعت به ساواك احضار شد و در آنجا او را تحت فشار گذاردند كه كاري به سياست نداشته باشد.
از اين تاريخ به بعد، او مورد بي‌مهري قرار گرفت، رؤساي تربيت بدني و ورزشكاران طرفدار شاه از او فاصله گرفتند، بعضي از او خواستند كه از طرفداري مصدق و جبهه ملّي  دست بكشد، ولي او حرف هيچكدام را نپذيرفت، او دچار مضيغه مالي شديد شده بود، ولي در حقيقت بزرگترين ضربه را زماني زدند كه او را از محيط ورزش و تشك جدا كردند، به او تكليف كرده بودند كه به سالن‌هاي ورزشي هم نيايد، زيرا وقتي آنجا مي‌آمد مسابقات را تحت‌الشعاع قرار ميداد، خيلي سخت است وقتي پهلواني كه همه چيزش كشتي است براي تماشاي كشتي هم به سالن نيايد.رژيم نمي‌خواست علناً با او درگير شود و خيلي محتاط عمل مي‌كرد، چون در حقيقت از واكنش مردم مي‌ترسيد.
غلامرضا تختي، پس از منزوي شدن، ميگفت، من همة اين مشكلات را تحمل مي‌كنم، ولي فقط ميترسم كار را به حبس و شكنجه بكشانند، در آن صورت نمي‌دانم آيا ميتوانم مقاومت كنم و تسليم نشوم يا نه، ترس من فقط در اين مورد است كه مي‌ترسم آنچنان بلائي به سرم بياورند كه تسليم شوم، در اينصورت مُردن براي من خيلي بهتر از اين زندگي است.
او هر كجا ميرفت، مأمورين ساواك آنجا بودند، از مسافرت‌هاي او جلوگيري مي‌كردند، اراذل و اوباش را در ميادين ورزشي كه او حضور مي‌يافت، ميفرستادند كه بر عليه او شعار دهند. از نظر دستگاه او ممنوع‌الخروج بود، در سال 1342 قرار بود به بهانه بيماري به آلمان برود ولي به او گذرنامه ندادند. ساواك در مهر ماه 1347 بطور جدي پروژه حذف غلامرضا تختي را در دستور كار قرارداد زيرا كميته ورزشكاران به صورت جلسات هفتگي مستمر در منزل تختي در كوچه جنوبي پشت مسجد سپهسالار تشكيل ميگرديد و بعد از آن كه منزل تختي به خيابان فرشته منتقل گرديد اين جلسات نيز به آن محّل انتقال يافت.
مصطفي اينطور ادامه داد:
در ساواك و پرونده غلامرضا تختي، اوراقي موجود است كه گزارش گفت و شنودي است از غلامرضا تختي كه تاريخي روي آن درج نگرديده و مخاطب تختي از طرف او تيمسار ناميده شده است. در خلاصه آن گزارش چنين آمده است:
چطوري پهلوان؟ بد نيستم تيمسار . . .  چند روزي بود مي‌خواستم بيايم به ديدنت حرف مهّمي با تو داشتم، حالا كه اينجا هستيم بهتر مي‌توانيم صحبت كنيم. تختي : سراپا گوشم تيمسار . . . مي‌داني كه چقدر دوستت دارم. تختي: شما هميشه به من محبت داشتيد . . . ميداني چقدر دوستت دارند، همه مي‌دانند تا به حال چند بار به خود من فرمودند ( مقصود شاه است ) بهر صورت من وظيفه دارم، يعني چون مي‌دانستند كه چقدر دوستت دارم به من وظيفه دادند كه از تو بخواهم دست از سياست بازي كه هيچ ربطي به ورزش ندارد برداري، حرفشان هم مي‌داني چيست؟
به جان خودت اين را از خودم نمي‌گويم، يعني حرف خودشان است، نبايد گذاشت پهلوان لگد به بخت خودش بزند. تختي: من به اندازة احتياجم همه چيز دارم . . .  اين حرفها كدام است پهلوان . . . مجبورم بگويم . . . . البته اگر نخواهي . . . بهرصورت حرف آخرشان اينست كه تو بايد يكي از اين دو راه را انتخاب كني و يا . . . اگر دست از فعّاليت غيرقانوني خود برنداري آن وقت ديگر هيچ . . . .

بعضي مواقع حرفي، سخني و حركتي را شخص مي‌شنود و مي‌بيند، بي‌آنكه در زمان خودش چندان مهم جلوه كند، و به آن هم شايد اهميتي ندهد، امّا بعد از مدّتي و يا زماني چند كه از آن ميگذرد، اهميت آن را درك ميكند.

گاهي از سمنان به اداره مركزي سازمان واقع در خيابان فيشرآباد (سپهبدقرني) مي‌آمدم، در آن پائيز سال 1347 نيز دوبار بعللي به آنجا سري زدم، دفعة نخست كه در جلوي اداره و آنهم در پياده رو، خاكهاي حاصله از گودبرداري را ديدم چندان توجهي به آن نداشتم، ولي بار دوّم كه مدتي از آن گذشته بود، متوجه شدم كه هنوز خاكبرداري از داخل اداره ادامه دارد، كه در پرسش، بمن گفتند، چاه فاضلاب جديدي در زيرزمين حفر مي‌كنند.
بعد از فوت و يا بقول رژيم شاه، خودكشي مرحوم غلامرضا تختي، در هتل آتلانتيك كه درست مجاور ضلع جنوبي ساواك در خيابان تخت جمشيد واقع شده بود.- هتل اطلس فعلي- زنگي در سرم به صدا در آمد، ريزه‌كاريها نقشة ثابتي بود، با كنار هم گذاردن اجزاء قطعات پازِل، روابط تيرة رژيم با تختي، پروژة حذف او، خودكشي مشكوك يك قهرمان بعلت واهي اختلاف خانوادگي، محّل حادثه هتل جنب سازمان مخوف ساواك، حفاريِ دو سه ماهه داخل زيرزمين ساواك و . . . . و با كمي تحقيق شكل پازِل تكميل شد.
نقشة دقيق و برنامه ريزي شده قتل غلامرضا تختي بوسيله ثابتي مغز متفكر ساواك از دوسال پيش طراحي و بوسيله عوامل بسيار نزديك سپهبدنصيري اجرا شده بود.

روز جممعه 15 ديماه 1346 غلامرضا تختي با ماشين خودش به همراه تيمسار براي اداي پاره‌اي توضيحات به ساواك آورده ميشود، در ساواك تا بعد از ظهر شنبه 16 ديماه  از او بازجوئي كرده، با تهديد، تمهيد، كاري از پيش نمي‌برند و او با آنان كنار نمي‌آيد، بالاخره تيمسار و ثابتي به او تفهيم مي‌كنند كه خيال اعدام او را دارند و از او مي‌خواهند وصيت‌نامه ، نامه به همسر و خواهران خودش را بنويسد و بنويسد كه خيال خودكشي دارم. كه نوشت.
بعد از آن با زدن ضربه‌اي ناگهاني به پشت سر تختي ، او را بيهوش كرده و از طريق نقبي كه از زيرزمين ساواك به موتورخانه هتل آتلانتيك در ماههاي قبل زده بودند، به اطاقي در هتل منتقل مي‌كنند، اطاق قبلاً براي نمايش خودكشي آماده شده بود كه با گذاردن كاغذها، ليوان آب محتوي سيانور، لباس‌هاي تختي تكميل گرديد، پس از خواباندن تختي به او آمپول سيانور تزريق مي‌كنند و از مدير هتل مي‌خواهند تا صبح دوشنبه به اطاق سركشي نكند و پس از آن  به كلانتري اطلاع دهد، كه طبق نقشه اجرا شد.
مراسم حمل جسد، كالبدشكافي در پزشك‌قانوني و دفن كه به سرعت انجام شد، با حضور كثيري از مردم و كنترل شديد آنها از طرف مأمورين ساواك باتمام رسيد.
پزشكي قانوني در معاينه جسد شادروان تختي اعلام داشت : در بدن او آثار زيادي سم سيانور ديده ميشود و در جسد نيز هيچگونه ضرب‌وجرح وجود ندارد.
دوستان نزديك تختي كه در غسالخانه حضور داشته‌اند (از جمله سيدمحمد آل‌حسيني، محمدعلي جوادزاده، فرامرز خداداديان رپورتر روزنامة كيهان) شهادت ميدهند كه از زير سرجسد تختي خونابه روان بوده است، روزنامه‌هاي آن روز اعلام كردند: جهان پهلوان تختي در اثر اختلافات خانوادگي دست به خودكشي زده است.
و سپهبد نصيري براي بار اوّل از دست شاه خلعت و انعام گرفت.

« تو ميداني سووشون چيست؟ »
« يعني عزاداري درمرگ سياوش. يعني گريه در سوگ سياوش ! »
« وقتي او يك نفر بوده، دشمن  هزار تا ! . . . »
« چطور يك تنه، با آن همه دشمن لعين جَر بكند ! . . . »

«زير درخت گيسو، بايستيدو مويه كنيد در مرگ سياوش،» «سياوش‌هاي زمانمان ! . . . »
«حيف كه من گيس ندارم وگرنه بافته گيسم را مي‌بريدم و مثل» «همة زنان جواني كه درسوگ سياوش‌هايشان،درمرگ شوهران» «جوانمرگشان، پسرانشان ويا برادرانشان، به آن درخت آويزان» «كرده‌اند، مي‌آويختم ! ..»
« خون سياوش هنوز هم در رگِ ايرانيان مي‌جوشد ! . . . »

جسم مصطفي در اثر شكنجه‌هائي كه در زندان ديده بود، هر روز به تحليل ميرفت، بنظر مي‌آمد كه در دوران دربند بودنش تصميماتي را گرفته، چرا كه پس از زماني چند، همسرش را طلاق داد، فاميل از اين حركت مصطفي تعجب كردند، چرا كه با كسالتي كه او داشت، طلاق همسر و نبود كسي كه از او نگهداري كند، مسئله‌اي شده بود، در معاينات پزشكي معلوم شد كه او سرطان كبد دارد، مرض او و نبود كسي در اطرافش، پدر، خواهران، برادران و حتّي دخترانش، روحيّه‌اش را چنان ضعيف كرده بود كه نمي‌توانست تصميم درستي بگيرد و بدنش آنچنان و روزانه نحيف‌تر و تراشيده‌تر ميشد كه قدرت برخاستن از بستر حتّي براي قضاي حاجت را نداشت.
در يكي از عيادت‌ها، در كنار تختش،، لاي چشمان گود برداشته خود را باز كرد، پس از احوالپرسي، گفتم، بهتر نبود، همسرت را طلاق نمي‌دادي كه اقلاً در اين روزهاي مريضي، آبي بدستت ميداد ! . . . .
با چشمان بانفوذش، مرا نگاه كرد و پس از لحظه‌اي، دو قطره اشكي كه از كنار چشمانش به پائين غلطيده بود با دل انگشت پاك كرد وگفت:
تو چه ميداني، در آنجا چه برمن گذشت، هيچكس نمي‌دانست كه نميداند آنها چه كردند با من براي تكان دادنم و تخليه اطلاعاتي، اوّل قرنطينه، سپس زندان موّقت، و پس از وارسي و تكانده شدن، فرستادنم «بالا». از درد كف پاها در نيمه شب‌هاي داخل سلول و با قيدي كه داشتم طوري زجر ميكشدم و نفس در سينه حبس ميكردم كه اسباب بي‌خوابي و آزار ديگر بچه‌ها – همبندي‌ها- را فراهم نكنم، چه بگويم كه كلمات چگونه مي‌توانند بما بگويند، كه انسان چگونه آن لحظات را مي‌گذراند، با روحي معترض و مغلوب، زير فشار جسمي و زير ضربات وهن و خفّت.
وقتي مرا به سلول باز مي‌گرداندند، مي‌كوشيدم آرام باشم، اثر درد را نمي‌شد از چهره زدود، شايد تحمل جيرة هر هفته بيست ضربه كابل كف پاها، نسبت به شكنجه‌هاي زير بازچوئي تحمل سبكي بود، با وجود اين وقتي مرا مي‌آوردند به سلول، ناچار بودم دستانم را به ديوار بگيرم و روي پاشنه‌ پاها، بايستم، هم سلولي‌ها ميدانستند، كه پيشاپيش بايد قدري نمك در آب حل كنند تا ورم كردگي پاها را با آب و نمك مالش دهند و سپس آنرا با تكه كهنه‌اي ببندند. درد راه رفتن و دواندن روي پاهاي كابل خورده شكنجه ديگري بود، بعد از آنكه زير ضربات كابل بيهوش ميشدم، تازه بازجو تحويلم ميگرفت و مرا به ضرب كابل و تازيانه واميداشت، دور حياط بدوم و دويدن، دواندن روي پاهائي كه براثر كوبانده شدن كابل هركدام يك متكا شده و غالباً قلوه‌كن، شكنجه‌اي است طاقت فرسا. در يكي از همان بيهوشي‌ها در اثر ضربات كابل، كه از خود بيخود شده بودم، آن پسره قِرتي، بازجو، مرا كوباند كف اطاق بازجوئي، باسن‌اش را گذاشت روي دهان و بيني‌ام، طوري كه احساس كردم قفسة سينه‌ام دارد ميتركد، خفگي و مرگ را تجربه كردم و احساس تحقير را از طرف يك لات بي‌سروپا كه داشت دورة آموزشي بازجوئي و شكنجه را مي‌گذرانيد! . تنفسم زير باسن آن جانور قطع شده بود، ريه‌هايم داشت مي‌تركيد و وقتي باسن‌اش را از روي دهانم برداشت، بعد از اولين تنفس، حيرت زده شده بودم از نجاتم، از چرائي مرگي چنين احتمالي و بعد اوبا لگد، با پوتينش، ضرباتي به وسط پاهايم زد كه از شدت دردش، دردِ آلت تناسلي‌ام، در آن حالت، فريادم به آسمان رفته بود، وقتي مرا به سلول كشاندند، چيزي نفهميدم، نمي‌دانستم، روزها و شب‌ها از درد چرك و عفونت زخمهايم، كه تا استخوان كمرم تير ميكشيد، آن دردِ هولناك را در سلول تحمل ميكردم آنها طوري زده بودند كه گوشت كنده شده بود، جاي زخمش چرك كرده بود، شبها از درد، درد چرك، ميلرزيدم، دندانهايم بهم ميخورد، ديگر هيچ نميدانم و پس از مدتي فهميدم آلتم، بيضه‌هايم از بين رفته است.
مصطفي غَلتي خورد و پشت بمن كرد، نايِ حرف زدن نداشت، همانطور رو به ديوار گفت، ما با هم به توافق رسيديم، آخر همسرم، او زن جواني است، اگر با من ادامة زندگي ميداد، عمرش به هدر ميرفت.
روي شيرواني زنگ زدة همسايه كه از پنجرة اطاقي كه مصطفي درآن بستري بود، دو كبوتر، بدنبال هم ميدويدند.
دوروز بعد، درست روز سالمرگ شادروان غلامرضا تختي16/10/1374، مصطفي ظاهراً در اثر بيماري سرطان كبد درگذشت.