« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

خــــــواب

وقتي داداش محسن، ليسانس زمين شناسي خودش را ازدانشگاه آزاد بومهن گرفت، تازه گرفتاريهايش شروع شد. به پدر خيلي فشار آورد تا سربازيش را بخرد، نه اينكه پدر مايل نبود، ولي وسعش نمي رسيد، مريض حال بود و مادر ميگفت با وضع او بايد مراقب پس دست خود باشد.
بالاخره داداش محسن به سربازي رفت، از نظر ما اين دوسال سربازي او مثل آب خوردن گذشت، ولي محسن داستانها داشت و به زمين و زمان بد و بيراه ميگفت، مثل مرغ سركنده دائم ميگفت در بهترين سنين عمر وقت تلف كردن بود.
بعد از خاتمه دوران سربازي، براي پيدا كردن هر كاري، حتي غير تخصص خودش، بهر دري زد، ولي موفق نبود، او هم به خيل بيكاران هم سن و سال خودش پيوست.
روزها كه با دوستان هم درد و هم محلي، در پاتوقهاشان دور هم جمع مي شدند، از هر دري صحبت بميان مي آمد، سرفصل و ختم كلام صحبت ها، فرار از مملكت بهرجائي بود، به ژاپن و كار در مرده شويخانه هايش، پناهندگي در اروپا با تمام خطرات مسير راه سارايوو، تركيه و ممالك عربي آنطرف آب.
هميشه رفقاي هم دردش، در صحبت هايشان خبرها و شايعاتي تازه در مورد يكي از بچه هاي محل كه در اين مسيرها موفق و يا ناموفق بودند، داشتند.
ولي داداش محسن، واقعاً كلافه شده بود، حرفهايش در اين اواخر بوي سياسي ميداد، راجع به رانت خوران آهن و فولاد و شكر و پارچه و نفت و سودهاي ميلياردي يك شبه آقازاده‌ها اطلاعات وسيعي داشت و سخن ها مي گفت كه دوستان پاي صحبتش با خنده و شوخي سر به سرش مي گذاشتند و مي گفتند محسن كله اش بوي قرمه سبزي گرفته.
بالاخره داداش محسن تصميم خودش را گرفت، از سرناچاري و با تمام خطرات متصوره در طول مسير راه و حتي بازداشتگاههاي مخوف مهاجرين و پناهندگان در استراليا، پولي از خواهر و دائي گرفت و بدون آنكه پدر بداند كه او به كجا مي رود، از طريق كشور مالزي بوسيله قاچاقچيان  حرفه اي، با كشتي باربري عازم سواحل استراليا شد.
قرار شد فاميل، همگي به پدر كه در اثر سكته قلبي حال چندان مساعدي نداشت، بگويند، داداش محسن، بالاخره كاري پيدا كرده و به شهرستاني دوردست اعزام شده، ولي پدر همه اش دلواپس محسن بود، يك بند ميپرسيد، كجا رفته ، چرا پيدايش نيست، او كه حال مرا مي داند، پس چرا سراغي از من نمي گيرد؟
مي گفتيم: پدر، محسن پس از مدتي دوندگي بالاخره كاري پيدا كرده، حتماً به تلفن دسترسي ندارد. بعد از مدتي كه از داداش محسن خبري نشد، يك روز صبح پدر گفت: شماها همگي به من دروغ مي گوئيد، من ديشب خواب محسن را ديدم، تو يك اطاق آهني گير كرده بود، هرچه به ديوارهاي آن مي كوبيد ، كسي به سراغش نمي آمد، هيچكس صدايش را نمي شنيد، مثل يك بچه گربه گرفتار شده بود و پنجه به ديوار مي كشيد و التماس مي كرد.
ده روز پس از مرگ پدر، خبر آوردند، داداش محسن در يكي از بنادر استراليا، توي يك كانتينر خفه شده !…

داستان كوتاه «خواب» يادواره ايست، براي ايرانيان پناهندة بي پناه بر روي كشتي بلژيكي سرگردان در آبهاي استراليا، و بدن هاي قطعه قطعه شده سيامك هايمان بوسيله گروههاي تندروي ژاپني (ياكوزا)، تن هاي آسيب ديده ژاله ها و خسروها بوسيله سگهاي هار نازي هاي متعصب و پليس هاي فاشيست آلمان و هلند و زن‌هاي تحقير شدة مان در كشورهاي دوست و برادرمان! …
تركيه و ممالك عربي، و …
و ديگر چه بگويم !‌ …