« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

ديگر قهرماني نمانده!..

هميشه بر اين باور بوده و اعتقاد داشته ام كه روابط اجتماعي پسنديده و مسائل پايبندي به اخلاقيات بستگي خاصي به شرائط زماني و محيطي خود دارد، و با توجه به اين باور هيچگاه فردي را به صرف حركت و رفتار خلاف اخلاقيش و يا رفتار ناصوابش بدون توجه به شرائط خاص ايجاد آن، محكوم و مغضوب بحساب نياورده ام.
اين عقيده شخصي من است حفظ روابط خوب اجتماعي و اخلاقي تا مرز معيني در اجتماع امكان پذير است يعني اعتقادم بر اين است كه تا يك خط معيني امكان حفظ آن مي رود. زيرا افراد در برابر عوامل آسيب رسان به اصول و فشار ها داراي ظرفيت هاي متفاوت هستند در اينصورت آيا آنكه زودتر از اين خط كه بنام اصول است گذشت، گناهكار، مقصرتر، قابل سرزنش است؟
آيا فقط ما نظاره گريم تا ببينيم چه كسي از اين خط اصولي پا فراتر نهاده كه فرياد برآوريم و محكومش كنيم؟ ما چه كسي هستيم كه بتوانيم افراد را از نظر اصولي طبقه بندي كنيم، آيا اين حق را داريم؟ اين اصول را اگر جامعه ايجاد كرده پس چرا براي جلوگيري از انحراف آن فكر نكرده است؟ انواع عوامل آسيب رسان و فشارها را به افراد تحميل مي كنيم كه ببينيم حد مقاومتشان چه مقدار است؟ و در چه زماني از اين مرز ميگذرند، كه چه؟ مگر ما به دنبال قهرمان هستيم.
مگر نمي دانيم كه ديگر در اين زمانه قهرماني نمانده!…
آقاي بلكه جاني كه فقط توانسته بود تصديق كلاس ششم ابتدائي خود را با مكافات از دبستان صفوي در خيابان نايب السلطنه بگيرد، كارمند دون پايه شركتي بود كه من قبل از انقلاب در آن كار ميكردم شغلش مسئول بي سيم بود و در كارش بسيار منضبط.
بعلت مصادره شدن اموال و دارائي شركت بالغ بر هشتصد تن كاركنان آن اخراج شدند از آن جمله من و آقاي بلكه جاني. من بالاخره كاري دست و پا كردم ولي بلكه جاني كه نه سرمايه اي داشت و نه حرفه اي بيكار ماند آدم معيل و آبرو داري بود گويا پس از مدتها پرس و جو آدرس مرا پيدا كرد و براي ديدن من به فروشگاه آمد از قديم و نديم و از روزهاي خوشي و بي خبر يمان و از بچه هاي قديمي محل و مزرعه و جاليز خيار دولاب روبروي مدرسه صفوي و زمانيكه خيارها لاشي ميشد و دشتبان ها اجازه ميدادند مردم  و بچه ها خيارها را بكنند كه آن روزها مدرسه صفوي تعطيل ميشد بعد از صحبت ها متوجه شدم كه نياز به كمك دارد با شرم كمكم را پذيرفت و خاطرنشان كردم كه هر ماه سري بمن بزند تا در حد توانم باري از دوشش بردارم.
يكي از دفعاتي كه براي ديدن من و دريافت مقرري به فروشگاه آمده بود قيافه درهمي داشت و با بغض صحبت ميكرد روبروي من در صندلي نشست و سرش را پائين انداخته بود. گفتم بلكه جاني عزيز هر چه داري بگو، خودت را خالي كن، نذار حرف روي دلت بماند.او بغضش تركيد و شروع به گريه كرد و با همان حالت ميگفت چه بگويم از اين درد اجتماعمان كه ديگر چاهي هم باقي نمانده كه سر در آن فرو كنيم و فرياد برآوريم و داد خود از واپس صداي خود بستانيم.
زمانيكه كمي سبك تر شد اينطور شروع به گفتن كرد.
در محلات و كوچه پس كوچه هاي جنوب شهر بر خلاف شمال شهر اهالي و همسايه ها همه از حال هم خبر دارند درد هر كدام درد ديگري است و اكثراً از هم جدائي ندارند بخصوص در محله ما در افسريه كه من در آنجا سالهاست كه زندگي مي كنم و شاهد اين مسئله هستم.
فاطمه خانم يك كوچه بالاتر از ما با چهار فرزند و شوهر عليل و بستريش در عسرت زندگي ميكنند. شوهر فاطمه خانم كارگر ساختماني بود كه از داربست طبقه سوم سقوط ميكند و حدود يكسال و نيم است كه بعلت پارگي نخاع به زمين ميخ كوب شده و حتي از نگهداري بچه ها در تنها اطاق اجاره اي نيز عاجز است كه امكان كار كردن در خارج از منزل را به فاطمه خانم بدهد. زمانيكه كوپن مرغ را اعلام ميكنند و صف طويل زنهاي خانه دار در كنار ديوار مشرف به مرغ فروشي عباس آقا بسته ميگردد انگار موي فاطمه خانم را آتش ميزدند و او پيدايش ميشد. البته نه براي گرفتن مرغ كوپني كه پولي در بساط نداشت بلكه با يك كيسه نايلون خالي و يك چاقو در آن. همسايه ها و آنان كه موفق به گرفتن مرغ شده بودند گردن و بالهاي مرغشان را در همانجا بوسيله چاقوي فاطمه خانم بريده و در كيسه نايلون او مي گذاردند تا او بتواند بوسيله آن گرسنگي خانواده خود را برطرف بنمايد همسايه ها با وجود تهي دستي ارثي خود از كمك به فاطمه خانم دريغي نداشتند، اما سير كردن شش دهان براي او كار مشقت آوري بود. وجود فاطمه خانم در روزهائيكه شماره كوپن مرغ پشت شيشه مغازه عباس آقاي زده و صف گيرندگان مرغ ايجاد ميشد يكي از اركان وجودي اين سنفوني تراژيك بود بطوريكه اگر زماني فاطمه خانم غيبت
ميكرد همه متوجه ميشدند و از هم در اين مورد سئوال ميكردند.
آن روز رسيد.
پس از يك جلسه غيبت در دفعه بعد اهالي محل، فاطمه خانم را در خارج صف خريداران مرغ كوپني با سر و وضع مرتبي، بدون كيسه نايلون هميشگي او ديدند كه از عباس آقا مرغ آزاد ميخرد، همسر من كه با فاطمه خانم سابقه آشنائي بيشتري داشت نزد او ميرود و با خوشحالي ميپرسد: فاطمه خانم انشا اله خير است و گره از كارتان باز شده خوشحال شديم كه گشايشي در كارتان ايجاد شده. فاطمه خانم كه وضع لباسش با سابق فرق كرده بود و كمي نيز بخودش رسيده بود، گفت: نخير عزيزم، شوهرم همچنان بستري و بيكار است، ديگر طاقت گرسنگي بيش از اين بچه ها را نداشتيم، تا كي بچه ها مي توانستند از درد گرسنگي بخود بپيچند، صاحبخانه امان را از ما گرفته بود، بارها جل و پلاسمان را از تنها اطاق اجاره اي بعلت عقب افتادن كرايه آن بيرون ريخته بود، اون مرد عليل را كجا مي توانستم ببرم بچه ها بدون وسائل مدرسه و بدون لباس و كفش جطور مي توانستند بمدرسه بروند بارها از مدرسه پيغام داده بودند كه دخترم در مدرسه ضعف كرده آنها نمي دانستند كه از ضعف گرسنگي بيهوش ميشود بدليل مواظبت از شوهر و بچه هاي قد و نيم قدم كارگري هم نمي توانستم بكنم، بنابراين با شوهرم به توافق رسيديم، كه من گاهي در بيرون از منزل كار كنم.
مدتي است خود فروشي ميكنم!…
جبران خليل جبران مي گويد: «و آنگاه كه يكي از شما از پاي مي افتد، افتادنش هشداري است از براي آنان كه از پشت سر مي آيند تا پايشان به سنگ نگيرد، آري، و نيز زنهاري است از براي آنان كه از پيش رفته اند و با آنكه تيز رو تر و استوار تر بوده اند، سنگ را از مسير راه برنداشته اند.»