« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

سخن گفتن با لب خاموش !

پس از دوساعت و نيمي كه از رفتنش ميگذشت، بالاخره او از حمام مستوفي كه نزديك منزلش بود برگشت، با صورتي سرخ و سفيد و شاداب، موهائي مجعد و مشگي و بلند كه تا كمرش ميرسيد و هنوز نم حمام در آن بود، نفس زنان وارد منزل شد، بقچه حمام را روي پله هاي حياط باز كرد لنگ و قديفه و لباس هاي زيرش را كه در حمام شسته بود، بيرون آورد و روي طناب حياط پهن كرد، دلشوره اي داشت كه نگو، از سكوت خانه دلش بيشتر گرفته بود، تازگي ها بعد از مراجعت از حمام اين حالت را داشت. از طبقه بالا، از پشت شيشه هاي پنجره، سايه هائي حركات او را مي پائيدند. او بقچه و وسائل حمام را از روي پله ها برداشت و شتابان دو پله يكي، براي ديدن فرزند شيرخوارش، پله ها را بالا رفت ، در اطاق را باز كرد و با سلام وارد شد، سلام در دهانش خشكيد، زيرا باران فحش و ناسزا بود كه بر سرش باريدن گرفت، تا حالا كجا بودي؟، حتماً دوباره منزل خواهر … ات رفته بودي!… بال و پر درآوردي، زنيكه دهاتي گوشنه گدا… تقصير شوهر بي غيرتته كه تو رو اينقدر پر رو كرده … جون بجونت كنند رشتي هستي و … اين فحش و ناسزاها از طرف مادر و خواهران شوهر او بود كه نثارش ميشد، كه اولين بار هم نبود ولي اين دفعه سنگ تمام گذارده بودند.
او كه ديگر در اين يك سال و نيمه، جانش به لب رسيده بود، همپاي آنان جوابشان را ميداد. مرگ يكبار شيون يكبار، از سياهي كه رنگي بالاترنيست، بگذار هرچه مي شود، بشود، مگر چقدر مي شود لب به دندان گزيد و فشار را تحمل كرد و خاموش بود.
او بطرف فرزند شيرخوارش كه قنداق پيچ در كنار اطاق در اثر سر و صدا به گريه درآمده بود، رفت تا او را بردارد، كه جلوي او را گرفتند،
بقچه و وسائل حمام از زير بغلش افتاد، يكي از خواهران شوهرش چنگ در گيسوان او انداخت و او را بطرف ديگري هول داد. مادر شوهرش با فرياد گفت، حق نداري به بچه دست بزني، وسائلت را بردار و برو همانجا كه تا حال بودي، خونه خواهر جونت، تا شوهرت از مسافرت بياد و تكليفت را روشن كنه.
او با بقچه اي زير بغل و چادري سفيد بر سر از در منزل بيرون زد، با بغضي در سينه و اشگ ريزان روانه منزل خواهرش شد.
اكبر آقا، ذاتاً مردي محجوب و سربزير بود، از كودكي از آن نوع بچه ها بود كه دائماً تو خودشان هستند، دوست و رفيق چنداني نداشت، دائم در منزل مي پلكيد، سواد و درس را هم در همان دوران دبستان رها كرد و دنبال كار رفت، مدتي در مغازه نجاري آسيدقاسم در خيابان نايب السلطنه شاگردي كرد، پس از آن با رها كردن حرفه نجاري، به رانندگي رو آورد، مدت زماني طولاني، شاگرد كاميون هاي باري شد كه بيشتر به گيلان و مازندران براي حمل كالا، بخصوص ذغال و چوب رفت و آمد مي كردند، او تفريح خارج از منزل نداشت، نه اهل كافه و كاباره و نه اهل دود و مشروب، گاهي سينما هم كه ميرفت، اغلب وسط هاي فيلم از خستگي ناشي از كار، خوابش مي برد.
به سفر كه ميرفت، اغلب با دست پر بمنزل مي آمد، هرآنچه در طول مسير راه به چشمش ميخورد و وسع ماليش اجازه مي داد، ميخريد و بمنزل مي آورد، سر برج حقوقش را دو دستي جلوي مادرش مي گذاشت، او خانواده اش را و بخصوص مادرش را بي نهايت دوست داشت. اكبر آقا پس از مدتي و با تلاش گواهينامه رانندگي گرفت و در سازمان چاي استخدام شد، در اين زمان او 28 سال داشت كه مادر و خواهرانش ، تصميم گرفتند او ازدواج كند، بنابراين در پي همسري براي او وباب ميل خودشان بودند.
خواهران اكبرآقا، منصوره را در حمام مستوفي ديده بودند، از زيبائي و
گيسوان مشگي بلند مجعدش در مراجعت براي مادرشان صحبت ها كردند، آدرس منزل منصوره را در حمام از خواهرش گرفته بودند.
دو روز بعد مادر و خواهران اكبرآقا، سرزده به خانه منصوره كه در آپارتماني در همان نزديكي آنها، سكونت داشتند، رفتند. منصوره باتفاق خواهرش و شوهر او به تازگي از بندر پهلوي به تهران آمده و در آنجا اقامت كرده بودند، همه چيز باب ميل خانواده اكبر آقا بود، آنها هم از شغل ، حقوق ، درآمد و خصائص خوب اكبرآقا گفتند، دو طرف از اين وصلت راضي بودند، ميماند رضايت اكبر آقا ، كه پس از مراجعت از سفر و با طرح موضوع در همان شب، اكبر آقا كه از شنيدن آن رنگش قرمز شده بود و چشم از گُل قالي بر نمي داشت، زير لبي گفت، هرچه
مادر بگه.
عروسي سر گرفت، منصوره خانم بوسيله تنها اقوامش، خواهر و شوهر خواهرش به منزل اكبرآقا آورده شد،، فاميل هاي درجه اول اكبر آقا همه در اين عروسي كه بيشتر شبيه مهماني بود، حضور داشتند.
منصوره خانم در منزل اكبرآقا ، همراه مادر و خواهران و برادر او زندگي را شروع كرد، از همان روز بعد از عروسي همپاي مادر و خواهران او بكار منزل مشغول شد، دختري زبر و زرنگ و فعال بود، يك جا بند نبود، برخلاف طبع ملايم شوهرش، دختري سرزنده، با نشاط و بگوبخند بود، صداي صحبتش و خنده هايش دائم ميآمد، با آمدن منصوره به آن خانه، جو آنجا بكلي تغيير يافت و به محيطي شاد تبديل شد، زندگي روزمره او با خانواده اكبرآقا عجين شده بود، زيرا در زمان بود و يا نبود اكبر آقا دستجمعي سر يك سفره غذا مي خوردند.
علاقه اكبر آقا با حامله شدن منصوره به او دو چندان شد، ولي فطرتاً او اين علاقه را در جمع خانواده نمي خواست و يا نمي توانست به آساني بروز دهد، زيرا بهتر از هر كس ديگر مادر و خواهران خود را مي شناخت و ميدانست، ابراز محبت بيش از حد او به همسرش نزد آنان، مساوي است با صدا درآمدن زنگ خطري براي زندگيش. به همين دليل او علاوه بر سرپوش گذاردن بر روي احساسات قلبيش ، حتي طبق عادات و روال گذشته، در زمان مراجعت از سفر بهمراه بار و بنه و سوغات، همچنان قبل از ديدن همسرش، نزد مادر ميرفت و آنچه آورده بود، جلوي او ميگذشت و مادرش در صورت تمايل، مقداري از آنها را به اطاق منصوره خانم ميفرستاد.
پنج، شش ماهي اوضاع آرام بود، يك روزعصر كه خواهر منصوره خانم بديدنش آمده بود، همان شبش، منصوره كه شكمش اندكي از حاملگي برآمده و با آرايشي كه او را دو جندان زيبا كرده بود، غذاي خود و اكبرآقا را در سيني به اطاق خودشان برد كه اين خلاف سنت و به معني شكستن قيود بود، سابقه نداشت تا بدين سن اكبرآقا در منزل باشد و در كنار سفره خانواده ننشيند و منتظر قسمت غذاي خود از دست مادر نباشد، و موضوع بيشتر جنبة جدي بخود گرفت كه صداي خنده بلند منصوره و اكبرآقا با هم از اطاقشان بگوش رسيد.
فرداي آنروز منصوره بحمام مستوفي كه سر كوچه يخچال بود رفت و از حد معمول ديرتر بخانه برگشت، مادر و خواهران اكبر آقا مي گفتند او از راه حمام به خانة خواهرش مي رود و دستور مي گيرد. از آن روز، روزگار منصوره خانم سياه شد، در روزهاي بعد، بهانه جوئي ها، متلك پراني ها، افتراهاي مادر و خواهران اكبرآقا به منصوره خانم امان از او گرفته بود، براي بيرون رفتنش ساعت گذارده بود، او را تعقيب مي كردند، سر سفره غذا، در نبود اكبرآقا بشقاب غذا را جلوي او مي سراندند و به نوعي توهين مي كردند، منصوره خانم در اينگونه مواقع غذا خورده، نخورده از سر سفره بلند ميشد و به اطاق خود ميرفت، نشاط ديگر از آن خانه رخت بربست.
اكبر آقا در مراجعت از سفر طبق معمول اول به اطاق مادر ميرفت، در اين زمان بود كه مادر و خواهران، او را دوره مي كردند و هرآنچه از راست و دورغ و تهمت و افترا بود، نسبت به منصوره ، بهم مي بافتند و تحويل اكبر آقا مي دادند ، اكبر آقا با سرزير، حرفها راگوش مي كرد و به اطاق خودش ميرفت تا درد و دل هاي همسرش را هم بشنود، برخلاف انتظار محركان و مفتري ها، هيچگونه صدا و عكس العملي از اطاق آنها بگوش نمي رسيد، و اين آتش خشم خانوادة اكبر آقا را برافروخته تر مي كرد، كه در نبود اكبرآقا ، اين شعله خشم دامان منصوره خانم را مي گرفت، براي همين منصوره در اطاق، خودش را محبوس مي كرد و سعي داشت از روبرو شدن با آنان بپرهيزد.
اكبر آقا نيز وقتي به تهران مي رسيد، پاي رفتنش بطرف خانه وا پس ميزد، از يكطرف دلش هواي منصوره، را داشت، صورت مهربان ، لبخند دلنواز و شكم برآمده از حضور فرزندش، دلش را به پرواز در مي آورد، كه هرچه زودتر همسر عزيزش را ببيند، از طرف ديگر ميدانست با رسيدن او بمنزل، دوباره بايستي آن سخنان تكراري دل آزار و آن قيافه هاي پر از كينه و نفرت مادر و خواهرانش را تحمل كند و به اين دليل بود كه هميشه سعي مي كرد برنامه ورودش از مسافرت شبهاي ديروقت باشد و همه در خواب، و او يكراست به اطاق خودش نزد منصوره برود و صبحهاي زود هم بهر بهانه از خانه بيرون ميزد. اين حركات اكبر آقا از ديد مادر و خواهرانش پنهان نبود و مي گفتند كه منصوره قاپ اكبر آقا را دزديده، و چون دسترسي به اكبرآقا براي آنان كمتر شده بود كه تهمت ها و بدگوئي هاي خود را در مورد منصوره به او بگويند، در طول روز بهربهانه با سخنان آزاردهنده منصوره خانم را زجر مي دادند. حركات و رفتار منصوره زير ذره بين بدبيني آنان بود، بيرون رفتن از منزل را در غيبت اكبرآقا شديداً غدقن كرده بودند، تنها دلخوشي او ساعاتي بود كه بعنوان حمام رفتن، از سر و ته زمان حمام ميزد و بخانة خواهرش ميرفت، كه آنهم اكثر اوقات توسط يكي از خواهران اكبرآقا تعقيب ميشد و در مراجعت، دوباره دعوي و مرافعه براه مي افتاد. بارها منصوره خانم از اكبرآقا خواسته بود كه در همان حوالي اطاقي اجاره كنند و به آنجا بروند، لكن اكبر آقا قدرت چنين حركتي را در برابر نفوذ مادر و خواهران خود نداشت، لذا منصوره را به صبر و شكيبائي دعوت مي كرد. بالاخره روزي در نبود اكبر آقا ، درد زايمان به سراغ منصوره خانم آمد.
از صبح ريزه دردها را منصوره در اطاقش و در تنهائي تحمل كرد، ولي
ديگر طرفهاي ظهر درد غير قابل تحمل بود كه ناچار از اطاق خود مادر و خواهران اكبر آقا را خبر كرد، آنها بي اعتنا به او، كسي را دنبال خواهرش فرستادند، درد نفس از منصوره بريده بود كه خواهرش با قابله رسيد، در آن شب سرد زمستان، دو ساعتي از شب گذشته بود كه فرزند منصوره بدنيا آمد.
تا دو روز بعد كه اكبر آقا از مسافرت برگشت، چه ها كه منصوره و خواهرش در آن منزل نكشيدند، هيچگونه امكاناتي را در اختيار آنان نمي گذاردند، خواهر منصوره، مايحتاج و غذاي زائو را در منزل خود تهيه و به منزل اكبرآقا ميآورد، پس از رسيدن اكبرآقا از مسافرت، او يك هفته اي مرخصي گرفت و در منزل نزد همسر و فرزندش ماند، تا شايد بتواند روابط بين خانواده  خود و همسرش را با بهانه بدنيا آمدن فرزند بهبود بخشد، لكن نتيجه اي كه نگرفت هيچ، تازه از طرف مادر و خواهرانش او را امر به طلاق منصوره دادند، آنها ميگفتند، حالا كه فرزندت بدنيا آمده،مي تواني او را طلاق دهي، او وصله ما نيست، ما خودمان فرزندت را بزرگ مي كنيم. اكبرآقا منصوره را بي نهايت دوست داشت و با بدنيا آمدن فرزندش اين علاقه نيز افزونتر شده بود، از آن طرف نفوذ بي حد معنوي مادر و خواهرانش در او، و مضافاً از زمانيكه به تحريكات آنها جواب مساعد نشان نمي داد، آنها نيز دل از او بريده بودند وروي خوش به او هم نشان نمي دادند، بنابراين اكبرآقا بر سر دوراهي و بحران و سردرگمي عجيبي گرفتار آمده بود.
حدود شش ماهي بدين منوال گذشت و شد آن روزيكه منصوره خانم از حمام برگشت و خانواده اكبرآقا در نبود او با نقشه اي از پيش تدوين شده، مرافعه براه انداختند و منصوره با بجاي گذاردن فرزندش، بخانه خواهر پناه برد.
در مراجعت اكبر اقا كه منصوره را در منزل نمي بيند، چه ها كه مادر و خواهرانش در مورد منصوره به او نگفتند و ذهن او را مشوب كردند، او را دوره كردند، از همه جهت تحت فشارش قرار دادند، كه مي بايد همسرت را طلاق بدهي، جاي او ديگر در اين خانه نيست. تا مدتي اكبر اقا با رفت و آمدهاي مابين منزل خواهر منصوره خانم و منزلش و پاي صحبت نشستن هاي طرفين، خواست اين موضوع را بنحوي حل كند كه موفق نشد و بالاخره در برابر فشارهاي بي امان مادر و خواهرانش مقاومت از دست داد و شكست.
و آن ، روزي بود كه با موافقت منصوره خانم، او را طلاق داد.
از آن پس، اكبر آقا بسيار كم بمنزل مي آمد و يا اگر هم سري ميزد براي ديدن فرزندش بود، كه اكنون كمي بزرگ شده و آماده راه رفتن بود، بعضي مواقع، او پسرش را در بغل ميگرفت و بخيابان ميزد و ساعتي بعد او را بمنزل مي آورد.
بالاخره شبي پس از خداحافظي با خانواده ، طبق معمول عازم مسافرت شد، ايام عيد نوروز بود كه پس از اتمام تعطيلات نوروزي، كاميون هاي سازمان عازم شمال ميشدند.
فرداي آن شب، از طرف اداره خبر آوردند، اكبرآقا تصادف كرده و در بيمارستان است، ولي راننده اداره كه خواهران اكبرآقا را ميبرد، بطرف پزشكي قانوني رفت.
در ختم و سوگواري اكبرآقا، منصوره ، ضجه كشان و موي كنان وارد شد ،همه فاميل فهميدند، اكبرآقا دو روز پس از طلاق او، رسماً رجوع و طلاق را باطل كرده و منزل جداگانه اي براي منصوره گرفته و دور از چشم مادر و خواهرانش، شبها را كه بعنوان مسافرت ظاهراً از تهران خارج ميشده، نزد منصوره خانم، همسرش مي گذرانيده، و گاهي كه پسرش را از منزل مادري بعنوان گردش خارج مي كرده، او را نزد مادرش مي‌آورده است.
و آن شب آخر، او كاميونش را در حوالي كرج متوقف مي كند، دلش هواي منصوره راكرده بود، با يك ماشين سواري بتهران، بطرف منصوره پرواز ميكرد، تا شبي را نزد همسرش باشد، در نزديكي كاروانسراسنگي سواري او، با يك كاميون تيرآهن برخورد مي كند، او به قتل ميرسد