« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

سفر قندهار

« مقالة انتقادي »
دور زماني است امّا به خاطرم مانده، تاجماه خانم، مادر بزرگم در آستانه عزيمت به سفرها كه غالباً زيارتي بود، به همراهانش كه راه توشة اضافي با خود داشتند، ميگفت: « مگر به سفر قندهار ميرويم؟ »،
در آن زمان خردينگي‌ام، نمي‌دانستم قندهار كجاست كه شايد از لحن كلام مادر بزرگم، هميشه فكر ميكردم كه شهري بسيار دور و دست‌ نايافتني و شايد در سرزمين «عجوج و معجوج‌ها».
هيچوقت به خاطرم نيز خطور نمي‌كرد، زماني قندهار را بهتر بشناسم، كه آن شهر قديمي زير تسلط و ظلم و بيداد طالبان‌ها باشد و نيز كارگرداني فيلمي از مردمان آن مكان بسازد بنام « سفر قندهار» و آن فيلم جايزه بين‌المللي « فدريكو فليني » را از طريق سازمان جهاني يونسكو بربايد.
اهميت فيلم « سفر قندهار » در زمان ساخت آن بود، زمان تسلط كامل تفكر و تحّجر ديني طالبان‌ها بر سرزمين افغانستان. ظلم و رنجي كه بر آن مردمان در دوره تسلط اين تفكر رفت، نگاشتني نبود كه در آن فيلم نيز بسيار كم رنگ ارائه شد كه آنهم به نوبه خود قابل ستايش است.
فيلم « سفر قندهار » به كارگرداني آقاي محسن مخملباف در غالب كشورهاي جهان، مسابقات مختلف نمايش داده شد و بالاخره جايزه اول و مدال طلاي جايزه « فدريكو فليني » به آن تعلق گرفت.
در سخنراني به خاطر دريافت جايزه، در يونسكو، آقاي محسن مخملباف اظهار داشتند: « هرگاه افغانستان آزاد شود، مدرسه‌اي بنام فدريكو فليني
در قندهار خواهم ساخت و نام او را روي آن خواهم نهاد و اين جايزه مدال طلا را به شاگردان آن مدرسه تقديم خواهم نمود.‌».
بالاخره، حادثه‌اي، يازده سپتامبر، بهانه‌اي براي حفظ منابع انرژي شمال، سبب فروپاشي طالبان‌ها و سفر رئيس دولت موقت افغانستان «حامد كرزاي» به تهران در اسفند ماه 1380 و ملاقات با آقاي محسن مخملباف در خانة فيلم.
آقاي محسن مخملباف در اين ديدار گفتند: « وقتي مدال طلاي فدريكو فليني به خاطر فيلم سفر قندهار از طرف سازمان جهاني يونسكو به من اهدا شد، در همان جا اعلام كردم، اين مدال افتخار متعلق است به مردم افغانستان و من آن را به عنوان امانت به اميد آزادي افغانستان پيش خود نگه ميدارم. اكنون كه افغانستان آزاد شده اين مدال را به دست شما- حامدكرزاي – براي مردم افغانستان ميفرستم، تا در موزة ملي افغانستان به يادگار بماند، همچنين در آن مراسم قولي داه بودم تا مدرسه‌اي بنام «‌فليني » در افغانستان بنا كنم، اين مدرسه تا شهريور ماه 81 در هرات به پايان ميرسد، با اين تفاوت كه به جاي يك مدرسه، دو مدرسه ساخته ميشود، بناي اين مدرسه 2300 مترمربع است كه در آن دو هزار دختر افغان مي‌توانند درس بخوانند».
بياد آوردم، مادر بزرگم تاجماه خانم را كه در گفتار و زمان مناسب ميگفت: « چراغي كه به خانه رواست به مسجد حرام است». فيلمي از يكي از همكاران عزيز خود آقاي مخملباف، بنام «زيرنورماه» تنها نمونة كوچكي از واقعيّت موجود در تهران بود، كه واي بحال روستاها و شهرهاي دور افتاده ديگر.
در زمان مشغلة كاريم در شهرستان‌ها و جاده‌ها، پسران زيادي را ديدم – آنان كه امكاناتي داشتند- كه براي تحصيل خود مجبور بودند مسافات بسيار طولاني را پياده طي كنند تا در مدرسه‌اي بدون دروپيكر درس بخوانند كه از دختران روستائي در آن خبري نبود و نيست.
چه فرقي است، ميان روستائي زابلي، بلوچ، روستائي خراساني و بيرجندي مجاور خاك افغانستان، عشاير كُرد و آذري، كودكان روستائي خوزستان و بوشهر با كودكان معصوم هراتي و قندهاري.
مسئولين وزارت آموزش‌‌و پرورش با احتياط كامل اعلام داشته‌اند. «براي يك نوبته كردن مدارس كشور نياز به حدود 254 هزار كلاس درس و همچنين براي حتّي دو نوبته كردن مدارس موجود نياز به 156 هزار كلاس درس داريم» كه اين بجز روستاهاي فراواني است كه مدرسه‌اي ندارند و يا اگر موجود است در حال ويراني و فروريزي است.
فقدان كلاس‌هاي درس و تسهيلات و وسائل‌ولوازم آموزشي مانند كتاب و غيره و محروميّت‌هاي گوناگون وسوء تغذيه در كليه جوامع عشايري و بخصوص هم مرز افغانستان، در ايران بچشم مي‌خورد كه در اثر آن بيسوادي گسترده‌‌اي را كه در اثر نبود فضاهاي آموزشي و جمعيت رو به رشُد است، ايجاد كرده.
شايد بهتر بود به آقاي رئيس دولت موقّت افغانستان « حامد كرزاي » مي‌گفتيم: « برادر، كشورت و مردُمت فرصت تنفس پيدا كرده‌اند، ما مصيبت‌زده هستيم، ما ظلم زده هستيم ! . . . .»
« الهي ظُلمت بسوزد »
و بخاطرم مانده آن نفرين تاجماه خانم، مادر بزرگم را كه، چون ميخواست به شخصي نفرين كند، ميگفت: « الهي ظلمت بسوزد »
در حقيقت او شخصي را نفرين نمي‌كرد، بلكه منش و كردار ناشايست و تفكر او را كه همانا ظلم و بيداد بود، نفي ميكرد.
آقاي مخملباف شخص آگاهي است و بخوبي ميداند كه چشمان زيباي كودكان فيلم ساخته شده توسط دخترشان «تخته سياه» به دنبال چه چيزهائي هستند، حقّ زنده بودن ! . . .  حقّ آزادي و  . . . . . . .

قبل از بدار شدن حسين بن منصور، عقل ثاني و مرشد بزرگ، ملّقب به حلاّج در بيست و چهارم ذي القعده سال 309 هجري قمري، در ميدان باب‌الطاق بغداد به امر خليفه « مقتدر عباسي‌» و به جرم انالحق گوئيش، ابتدا در برابر خيل اوباشان بغداد، برپيكرش پانصد ضربه تازيانه نواختند و چون هنوز او لبخند ميزد و طنين «انالحق» او به مردم ميرسيد، با چوب خيزران ضرباتي بر سرو صورت حلاّج زدند و به دستور حامد، وزير خليفه،آن گروهي كه قبلاً تطميع شده بودند به فرماندهي ابن‌مكّرم سردسته اوباشان بغداد، وي را سنگ باران كردند.
حلاّج تحمل كرد و دم برنياورد.
درآن ميان « شبلي» دوست و يار عرفاني حلاّج، مدعي زهد و تقوي كه به تماشاآمده بود، از سرناچاري و اجبار! . . . تكه گِلي از ديوار بكند و آهسته بطرف حلاّج پراند.
منصور حلاّج كه تا آن زمان زير ضربات تازيانه‌ها و صدمات برخورد سنگ وكلوج بر سرو بدنش دم برنياورده بود, آهي دردناك كشيد و سر بزير انداخت.
شخصي بنام حلواني، نزديك حلاّج شد و گفت: اي منصور، تو از آن همه تازيانه و صدمات سنگ بدرد نيامدي و آهي نكشيدي، پس چگونه تكه گِلي ناچيز ترا بدرد آورد؟.
منصورحلاّج‌گفت:ازآن بدردآمدم‌كه او ميداند!... (نقل‌به‌مضمون‌ازتذكرالاوليا)