« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

شـــهر مبارك

هرچه آن جزوه را مطالعه مي كردم مغزم مطالب آنرا جذب نمي كرد، كلمات و لغات نامفهوم و برايم غريبه بود، رابطة جملات و مفهوم آنها را با هم درك نمي كردم. جزوه از طرف وزارت بازرگاني در اختيار دارندگان كارت بازرگاني گذارده شده بود تا مطالب آنرا از متقاضيان كارت و يا تمديد كنندگان آن امتحان بگيرند، كه پيش رويم بود، و سر از مطالب آن در نمي آوردم، جملاتِ ثقيل آن راه ورود هر تفكري را به حافظه ام مسدود كرده بود، وقت نوبت امتحان من براي تمديد كارت بازرگانيم روز شنبه نهم آبان 1366 بود، كه رفتم .
صبح اول وقت ، با دلشوره اي همچون زمان محصلي، عازم محل امتحان در ساختمان وزارت بازرگاني ، نبش شمال غربي ميدان وليعصر شدم، پس از گذشتن از پست حراست و بازرسي كيف و وسائل و سراپايم، بطرف راهروي محل امتحان در طبقه همكف هدايت شدم و روي نيمكت چوبي كنار ديوار در رديف تجمع متقاضيان كه عموماً از تجار و وارد و صادر كنندگان كالا و همگي منتظر احضارشان بودند،نشستم.
روي نيمكت چوبي در كنار من، فرد مسني با سر و محاسن سفيد و مرتب كه از چهره و رفتارش معلوم بود از تجار قديمي و عمري را دراين حرفه گذرانيده، نشسته بود در چهره اش نگراني و نوعي اضطراب ديده ميشد، ضمن صحبت ميگفت : از مدتي قبل ، و پيش از انقلاب كارت بازرگاني دارد و متخصص در امور صادرات فرش، اكنون بعلت انقضاي مدت اعتبار كارتش، بعد از عمري بايد امتحان بازرگاني اسلامي پس بدهد كه نمي داند اين ديگر چه صيغه اي است، عمده نگرانيش عدم درك مفاهيم من در آوردي آن جزوه بود كه با هيچ معياري با سيستم معمول بازرگاني، بخصوص صادرات و واردات مطابقت نداشته و قابل اجرا نمي باشد و ديگر اينكه كالايش آماده صدور و خريدار معطل و تا كارت تمديد نگردد، صدور كالا ميسر نخواهد بود.
در اطاق روبرو باز شد، از آن جواني كم سن و سال، با ريش كم پشت و با پيراهني سفيد كه روي شلوارش انداخته و دكمه هاي آن تا بالاي يقه بسته بود و با دمپائي لاستيكي بيرون آمد، بدون هيچ آدابي، اسامي ده نفر را با پيشوند برادر خواند، نام من و مرد مسن كناريم هم جزو اسامي احضار شوندگان بود.
وارد اطاقي شديم كه صندلي هاي امتحاني به رديف چيده شده بود، جواني هم سن و هم تيپ آن ديگري با پيراهن سفيد و دمپائي پشت ميزي نشسته بود كه بهر نفر يك پلي كپي از سؤالات امتحاني داد و سي دقيقه وقت براي جواب آن.
سؤالات از متون همان جزوه و راجع به عقود اسلامي، احكام جعاله، مزارعه، مساقات، انواع خيارات معاملات مكروه، باطل، رباي مسلمان از كافر، احكام سلف و … بود.
امتحان شوندگان با سنين مختلف و اكثراً مسن و از صاحبان مشاغل عمده و تجار، نه معناي سؤالات را در رابطه با حرفه خود مي دانستند و نه جوابي به آنچه آنان مي خواستند ، داشتند، بهمين علت در دادن جواب مانده بودند.
من تصميم خود را گرفتم، يادم آمد زنگ انشاي مدرسه و معلم ادبيات آقاي ديوشلي را با آن قد بلندش، در جواب سؤال او كه پرسيد «انشايت كجاست؟» انشاي نانوشته را بهانه كردم كه دفترش را در منزل جاگذاشته ام. او مرا وادار كرد، كه زمان زنگ تفريح بمنزل رفته ، دفترچه انشاي خود را به دفتر مدرسه آورده و نشانش دهم، من در پانزده دقيقه زنگ تفريح در گوشة حياط بدون توجه به سر و صداي بچه ها، دو صفحه انشاء خط خطي كردم و سراسيمه آنرا نزد او در دفتر مدرسه بردم، كه از سر بند آن سه جلسه به كلاس راهم نداد.
در اين جلسه نيز اقدام به نوشتن پاسخ كردم و هر سؤالي را با شروع جمله معروف البته واضح و مبرهن است پاسخ دادم و تمام سؤالات را با جملاتي كليشه وار در محل هاي مورد نظر، با جواب هاي بي سر و ته و مورد پسند آنان پر كردم، بطوريكه جاي خالي در پلي كپي نماند، درست رأس سي دقيقه، تمام اوراق حاضرين جلسه جمع آوري شد كه اكثر آنها بدون جواب و نانوشته بود.
قرار بود، در همان جلسه اوراق تصحيح و جواب داده شود، جوانان ممتحن در همان اطاق و پشت ميزشان شروع به مطالعه و بررسي اوراق كردند كه دل توي دلمان نبود.
پس از زماني اندك، جواب ها اعلام شد،از ده نفر حاضر در جلسه، از نظر آقايان فقط جواب يك نفر درست و معقول بود كه برگه امتحاني او به سايرين نشان داده شد، آن يك نفر من بودم و بقيه حيران از اين همه علم و دانش ديني، مرا با تعجب برانداز مي كردند و من خنده ام را از اين همه بلاهت مسئولين آن اداره در سينه ام خفه كرده بودم.
جبران خليل جبران نويسنده معروف لبناني در اثر معروفش «ديوانه» مي‌نويسد :
در جواني شنيدم كه در شهري بنام مبارك، همه مردمان آن مطابق دستور كتاب آسماني زندگي مي كنند.
گفتم «من به آن شهر و دامان رحمتش پناه مي برم»
شهر دور بود و من براي سفرم، زاد راه بسيار با خود برداشتم. پس از چهل روز شهر را ديدم و در چهل و يكمين روز وارد شهر شدم. شگفتا! … همه ساكنان شهر فقط يك چشم و يك دست داشتند، حيران ماندم، با خود گفتم «آيا مردمان شهري باين مباركي!… فقط بايد يك چشم و يك دست داشته باشند؟»
آنگاه ديدم كه آنها هم در شگفت شده اند، زيرا كه دو چشم و دو دست مرا با حيرت مي نگريستند.
هنگامي كه با يكديگر گفتگو مي كردند، از آن ها پرسيدم «آيا به راستي اين همان شهر مباركي است كه همة مردمان آن مطابق دستور كتاب آسماني زندگي مي كنند؟»
آنها گفتند «آري اين همان شهر است»
گفتم «چه بر سر شما آمده، چشم راست و دست راستتان كجاست؟»
همه مردمان به هيجان آمدند و گفتند «بيا و ببين»
پس مرا به معبد ميان شهر بردند، درون معبد توده اي از چشم و دست ديدم، همه خشكيده، گفتم «واي واي!… كدام فاتح اين بلا را بر سر شما آورده است؟»
پچپچه اي در ميان مردم شهر افتاد، يكي از ريش سفيدان پيش آمد و گفت «ما خود اين كار را كرده ايم ، خدا ما را بر شيطاني كه درون ما بود فاتح كرده است»
آنگاه مرا به محراب معبد هدايت كرد و همه در پي ما آمدند، آن مرد بر بالاي محراب كتيبه اي را به من نشان داد و چنين خواند «اگر چشم راستت با تو بد كند، آنرا بركن و دور بيانداز، زيرا به سود توست كه يكي از اعضايت از ميان برود تا تمام تنت در دوزخ نيفتد و اگر دست راستت با تو بد كند، آنرا بركن و دور بيانداز، زيرا به سود توست كه يكي از اعضايت از ميان برود تا تمام تنت در دوزخ نيفتد.»
آنگاه من مطلب را دريافتم!… رو بسوي همه مردمان گرداندم و فرياد زدم «از ميان شما مردي يا زني نيست كه دو چشم و يا دو دست داشته باشد؟
آنها در پاسخ گفتند «نه يك تن هم نيست، مگر چون توئي كه هنوز جواني و نمي تواني كتاب آسماني را بخواني و فرمان هايش را بفهمي»
هنگامي كه از معبد بيرون آمدم، فوراً شهر مبارك را ترك كردم، زيرا من چندان جوان نبودم و مي توانستم كتاب آسماني را بخوانم و معاني و مفهوم واقعيش را درك كنم.