« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

عرض زندگی

خانم راشد تايپيست شرکت ، دختری ترشيده بود که 45 سال داشت و مدتها در اين سمت ، بدون کوچکترين انگيزه ای برای ارتقاء رتبه در شرکت کار ميکرد ، ظاهرش خيلی بد نبود ، معمولی بود ، صورتی پف کرده ، چشمانی ريز ، قد و پاهای کوتاه داشت ، گرد و چاق با باسن و سينه های بزرگ و افتاده ، در راه رفتن هم کمی لُکّه ميرفت . اغلب کفش ورزشی می پوشيد و اين کفش ها ، اثر زنانگيش را کمتر ميکرد .
يکی دو بار از پچ و پچها و خنده منشی شرکت فهميدم ، عاشق شده و با يکی سر و سری پيدا کرده ، امّا يک هفته نگذشته بود که با چشم های گريان ديدمش که پنهاني آب دماغش را با دستمال کاغذی پاک ميکرد . اين اتفاق بي اغراق دو سه بار تکرار شده بود ، امّا اين آخري ها اتفاق عجيب و غريبی افتاد .
صبح ها آقائی ، خانم راشد را می رساند سرکار ، که زيباترين دخترها هم دهانشان از تعجب باز مانده بود ، فکر کنم خانم راشد ، او را عمداً آورد تا حرص کارمندان شرکت ، بخصوص خانم منشی را در آورد ،  تا سال های ناکامی و خواستگارهای ناجور و درب و داغونش را جبران کند . آن روزها احساس ميکردم ، خانم راشد روی زمين راه نمی رود ، با اينکه کار تايپی چندانی نداشت ،امّا دائم از پشت ميزش اين طرف و آن طرف می رفت ، سر ميز کارمندان می ايستاد و اغلب اين جمله را می شنيدم : « وا قربونت برم ، قابل نداشت . » و يا « نگو تورو خدا، اصلاً » ، چنان شاد و شنگول بود که يا همه را به حسادت واميداشت ، يا اثر نيرو بخشی روی ديگران ميگذاشت .اين روزها اندک دستی به صورتش ميبرد وسايه ملايم آبی روی پلک هايش ميزد که او را بيشتر شبيه دخترهای افغان ميکرد . ساعت های کاری در شرکت برای ما زود ميگذشت ، و برای خانم راشد بسيار دير ، چون دائم به ساعت روی مچش که در چاقی دستش فرو رفته بود ، نگاه ميکرد و انتظار ميکشيد . سر ساعت چهار بعد از ظهر که ميشد ، آقا محسن می آمد توی شرکت و با حُجب و حيا سراغ خانم راشد را ميگرفت . همه انگار در اين رابطه شادی ، با آنها شريکند . خانم منشی شرکت مي گفت : « بفرمائين بنشينين . خانم راشد الان ميان ، اتاق آقای رئيسه . » و آقای محسن که قد بلندی داشت ، با پاهای کشيده و موهای لخت بين بور و خرمائی می نشست و به کسی هم نگاه نمی کرد ، چشم ميدوخت به زمين تا خانم راشد بيايد ، وقتی خانم راشد از اتاق رئيس می آمد بيرون انگارکه شوهرش منتظرش است ، با صميميتی وصف ناپذير می گفت : « خوبی ، الان ميام . » ميرفت کيفش را برميداشت و با آقا محسن از در ميزدند بيرون . بعضی از کارمندان کنجکاو ، سوار شدن خانم راشد به « بی ام و » آقا محسن را از پنجره شرکت ديده بودند که چطوری آقا محسن در ماشين را باز و زير بغل خانم راشد را برای سوار شدن به ماشين گرفته بود و آن را با آب و تاب تعريف ميکردند . اين حال و هوای عاشقانه تا مدتها ادامه داشت تا اينکه بالاخره حرف ازدواج و عروسی و قول و قرارهای بعدی به ميان آمد ، قرار شد در يکی از شبهای دل انگيز تابستانی ، عروسی در باغی بزرگ ، در جاده کرج گرفته شود ، همه کارمندان شرکت دعوت شدند ، حتّی مدير شرکت . بعد از آن بود که حال و هوای عاشقانه خانم راشد جايش را به اضطراب قبل از ازدواج  داد ، خانم راشد دائم  با منشی شرکت حرف ميزد و نگران بود عروسی خوب برگزار نشود ، غذاهای سفارش شده خوب نباشد ، خدای نکرده مهمانی از قلم نيفتاده باشد ، و هزار تا چيز ديگر که دخترهای دم بخت تجربه کرده اند .
حالا محيط شرکت شده بود يک خانواده و شاد ولی مضطراب ، همه منتظر بودند ، خانم راشد را به خانه بخت بفرستند ، تا اين اطمينان را بخصوص خانم ها پيدا کنند که اگر خانم راشد با اين برو و رو می تواند شوهری به اين« شاخی » پيدا کند ، پس جای اميدواری برای بقيه بسيار بيشتر است . آقا محسن هم طبق روال سابق صبح ها خانم راشد را ميرساند و عصر ها او را می برد . بالاخره مراسم ازدواج نزديک شد و قرار شد در آخرين جمعه مردادماه آنها در باغی در جاده کرج که قبلاً رزرو کرده بودند عروسی کنند . امّا سه روز مانده به عروسی آقا محسن غيبش زد و تمام پس انداز سال ها کار خانم راشد را با خود بُرد . قرار شده بود که دو نفری پولهايشان راروی هم بگذارند و يک خانه نقلی بخرند ، که نشد . آقا محسن با ايران اير به ترکيه و از آنجا به استرليا رفت و همه ما را بُهت زده کرد . روز شنبه نميدانستيم ، چطور سر کار برويم و چطور تو چشم خانم راشد نگاه کنيم ، حتی خجالت ميکشيديم بهش زنگ بزنيم ، همگی ميگفتند : « قطعاً خانم راشد نمياد.»
امّا خانم راشد صبح زودتر از همه آمد با جعبه ئی شيرينی در دست و ته چشم هائی از اشک . شيرينی را به همه ، حتی آقای مدير تعارف کرد . منشی که از همه کم حوصله تر و فضول تر بود در ميان بُهت و ناباوری همه ما گفت : « مگه برگشته » خانم راشد گفت : « نه سرم کلاه گذاشت ، ولی مهم نيست اين چند ماه بهترين روزهای زندگيم بود . » و قطره اشک کوچکی از گوشه چشمانش پائين ريخت .
ما فهميديم راست ميگويد ، مهم نيست که سر همه ما بخصوص خانم راشد کلاه رفته باشد ، مهم اين بود که همگی ما ، ماه ها روی ابرها بوديم و با حال و هوای خانم راشد حال ميکرديم . مهم عرض زندگی است نه طول زندگانی .