« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

غرش شيرهاي لرستان

شخصيت واقعي او را پس از برگزاري و بازديد آن كمسيون شناختم.
در اثر تغيير مسير جاده و خاكبرداري آن لوله تنبوشه اي آب آشاميدني اهالي ده «گورت1» و ده هاي پائين دست گردنه تنگ فني كه از زير جاده قديمي عبور ميكرد تخريب شده بود و مردم آن ناحيه مدت زماني بود كه فاقد آب آشاميدني بودند. بنابراين اهالي ‎آن دهات شكايت را به خان پل دختر برده بودند و ايشان طرح شكايت را با من در ميان گذارد و خواستار ترميم و يا ساخت آبروي جديدي در آن محل شد تا مشكل اهالي هر چه زودتر حل گردد.
براي كسب تكليف با راديو بي سيمي كه در اختيار داشتيم، با دفتر مركزي تهران تماس گرفتم و قرار شد كه هيئتي براي بازديد محل و تعيين تكليف به پل دختر اعزام گردد.
سال 1341، دوران گسترش نفوذ دولت آمريكا در ايران بود، نظارت بر امور فني جاده سازي و هزينه آن در ناحيه لرستان از همدان، ملاير، بروجرد، خرم آباد تا پل زال انديمشك را مهندسين مشاور امان و ويتني1 آمريكا بعهده گرفته بود و من بعنوان بازرس مقيم در پل دختر لرستان اقامت و در استخدام آنان بودم.
هيئت اعزامي از دفتر مركزي تهران بعلت فوريت موضوع و جلوگيري از تنشهاي آن ناحيه عشاير نشين در مدت كمتر از 24 ساعت پس از اطلاع من در محل بود و اهميت آن در زماني بيشتر جلوه كرد كه در آن كمسيون آقاي لارنس شرمن2 هم حضور داشت.
لارنس شرمن ظاهراً رئيس آن مهندسين مشاور بود لكن كليه كمكهاي مالي آمريكا كه از طريق اصل چهار به دولت ايران ارائه ميشد زير نظر او و در پروژه هاي معيني كه دستور داشت و خود صلاح ميدانست بمصرف ميرسيد بخاطر دارم كه مديران سازمان برنامه و بودجه كشور روزها در دفتر لارنس شرمن منتظر ميماندند تا بتوانند نظر او را براي تعيين و دريافت بودجه براي انجام پروژه اي جلب نمايند.
اعضاي آن كمسيون لارنس شرمن،  اگرسون3، مك گيل4 از دفتر مركزي و مستر مورا5 كه ايتاليائي بود و من و او جمعاً شش نفر بوديم.
او محمود خان، خان پل دختر، با قدي بلند، شانه هائي ستبر، با لباس لري و كلاه نمدي، كه در ميان ما شاخص بود، شاكي و مدعي قضيه بود.
همگي به محل بازديد كه در قله و خط الراس گردنه تنگ فني بود عازم شديم، جاده پيچ در پيچ گردنه تنگ فني را در آن دوران، رانندگان قديمي بياباني حتماً بياد دارند شايد هر پيچي را كاميون ها دو تا سه بار عقب و جلو ميرفتند تا بتوانند از آن عبور كنند گردنه اي صعب العبور بود كه ساليانه تعداد زيادي كشته و مجروح ميداد و ما در آن سالها مشغول تعريض و ترميم آن بوديم. در بالاي آن كوههاي سخت و خشن كه ارتفاع آن حدود 2800 متر از سطح درياست، درياچه زيبا و كوچكي ما بين كوهها بوجود آمده كه بوسيله منابع آبهاي زير زميني و باران هاي ساليانه هميشه پر از آب زلال و پايگاه فصلي پرندگان كوچنده است. اهالي دهات پائين دست گردنه تنگ فني در طي قرون گذشته از لاي تخته سنگهاي عظيم و شيارها كوهستان با مرارت و زحمت راه آبي ساخته و مسير آنرا به دهات خود كشيده و از  آن آب  براي شرب استفاده ميكردند و آن راه آب بود كه بوسيله ماشين هاي حفار جاده سازي ويران و اين كمسيون براي راه علاج فوري آن و دستور ساخت آبروي جديدي كه بتواند احتياجات اهالي پائين دست را تامين كند بمحل آمده بود، كه رسيديم.
در بالاي گردنه تنگ فني مشرف به درياچه عده اي از نمايندگان اهالي دهات پائين دست كه مدتي بود از آب آشاميدني محروم شده بودند با اسب و قاطر، خود را رسانيده و گُله گُله با لباسهاي محلي لري روي تخته سنگها چمباتمه زده بودند جيپ ژاندارمري كه معلوم نبود از كجا خبر شده اند و در كنار آن گروهبان نظري با سه نفر ژاندارم با تفنگ ايستاده بودند، بچشم ميخورد.
سه دستگاه لندرور ما در محل توقف كرد بمجرد ايستادن ماشين ها اهالي منتظر بطرف ما هجوم آوردند و افراد ژاندارمري جلوي پيشروي آنان را گرفتند كه حريف نميشدند ولي بمحض پياده شدن خان از ماشين كه به زبان لري به آنان تشري زد همگي دست بسينه عقب رفتند.
در وحله اول آمريكائي ها از ديدن نفرات عشاير در آن محل و هجوم يكباره آنان رنگ از صورتشان پريده بود اما با عقب كشيدن آنها به دستور محمود خان آسوده خاطر گشته محو اُبهت و گيرائي درياچه سبز رنگ كه باد موجهاي زيبائي روي آن پديد آورده و روي آبهاي مواج آن پرندگاه سفيدي شنا و يا در حال پرواز بودند، شدند و چنان مبهوت شده بودند كه موضوع آمدنشان را بدست فراموشي سپردند كه واقعاً در ميان آنهمه كوههاي خشن، خشك و بي آب و علف، بودن آن درياچه سحر انگيز در آن ارتفاع يكي از اعجاب آفرينش بود.
ما بين آمريكائي ها و مستر موراي ايتاليائي بحث و اختلاف نظر در مورد زيبائي درياچه، امكانات سرمايه گذاري، ايجاد قايق راني، لانج و شنا و ساير تفريحات بزبان خودشان مدتي ادامه داشت.
اهالي و عشاير لر زيان ديده، كمي دورتر، همگي سراپا گوش به اين زباني كه نمي فهميدند و فكر مي كردند كه آقايان راجع به حل مشكل آنان مشغول بحث و اظهار نظر هستند، چشم دوخته بودند.
من و محمود خان و گروهبان نظري كه بما پيوسته بود در كنار آنان ايستاده بوديم. هنوز بمن فرصتي نداده بودند كه گزارش واقعه و نحوه بررسي و اجراي آبروي جديد را براي آنان توضيح دهم و با توجه به اينكه مدتي بود در آن ناحيه اقامت داشتم و از كم و كيف وضعيت منطقه اي مطلع بودم نزد خود فكر مي كردم اين چه جا و زمان چنين صحبت و بحثي است برگشتم كه به خان توضيحي بدهم كه از ديدن صورت برافروخته او كه رگهاي شقيقه اش متورم شده و خون بصورتش آمده بود يكه خوردم او را آدمي كم سواد و عامي حدس ميزدم كه زباني بجز زبان مادري خود نميداند پس چگونه است كه سراپا گوش به بحث خارج از موضوع آمريكائي ها داده كه چنين ناراحت شده است كه ناگاه محمود خان با آن هيبت و قد و بالا و لباس لري كه كلاه نمدي را يكوري روي سرش گذارده بود بطرف خارجيان كه غرق بحث در مورد سرمايه گذاري به روي درياچه بودند رفت و با فريادي كه انعكاس آن در كوهستان پيچيد و به زبان  انگليسي گفت: خدا لعنتتان كند، رعاياي من از تشنگي دارند تلف ميشوند و شماها داريد راجع به شنا و قايق راني و تفريح صحبت مي كنيد تف بر شما باد.
از صداي رسا و فرياد محمود خان كه به زبان انگليسي گفته ميشد هيئت خارجي يكه خورده و خودشان را جمع و جور كرده رنگ از صورتشان پريد گروهبان نظري كه نمي دانست موضوع چيست و فقط از سر و صورت و رفتار شتاب زده آمريكائي ها احساس كرد كه موضوع غير مترقبه اي در جريان است بطرف محمود خان آمد كه با تشر او عقب رفت و عشاير كه روي تخته سنگ ها نشسته بودند از سرو صداي خان و حركت گروهبان و افراد ژاندارم همه سرپا شدند و آماده دستور خان.
اوضاع ميتوانست با كمي بي احتياطي هر كدام از طرفين شكل خاص ديگري بخود بگيرد و ماجراها بسازد كه با پا در مياني من و صبر و شكيبائي آمريكائي ها و كوتاه آمدن محمود خان اوضاع آرام شد و در همان جا دستور فوري ساخت آبرو صادر شد و مقرر گرديد تا زمان اتمام ساخت آبرو به «گورت» و ساير دهات پائين دست تنگ فني با تانكر آب آشاميدني حمل گردد.
در آنجا بود كه به شخصيت ويژه محمود خان پي بردم گاه گاهي باتفاق به شكار ميرفتيم و او با تفنگ بر نوي خود كه به آن عشق ميورزيد از فاصله هاي دور شكار را ميزد و هرگز نديدم كه تيرش بخطا رود گاهي هم به خانه اربابي او در پل دختر ميرفتم در جلسات شور و مشورتش كه با رعايا داشت شركت ميكردم و كمكي به كارهاي آبادانيش، اهالي كليه مشكلات خود را از رفع اختلافات ملكي و خانوادگي و شكايات از جور و ستم مامورين دولتي گرفته تا دعوي دو طايفه را در مورد تقسيم علفچر دام، با او در ميان مي گذاردند و محمود خان با صبر و حوصله گفت و شنود طرفين را گوش ميكرد و بر اساس عرف محلي عقيده خود را ابراز مي نمود اظهار نظر خان حكم بود و طرفين دعوي ملزم به اجراي آن
بودند.
شايع بود محمود خان خادم امامزاده جعفر را كه بقعه آن در كوههاي اطراف چم گرداب است با تير زده ولي اين فقط در حد نجوا بود كه كسي شاهدي بر آن نداشت، با وجوديكه من گاهي اوقات فراغت با او بودم و گاهي نيز او با جيپ خود به كمپ و كارگاه ما مي آمد ولي هيچوقت ادب اجازه چنين سئوالي را در اين مورد بمن نمي داد ضمن آنكه هيچگاه جرات پرسش را نداشتم زيرا رفتار با صلابت و مغرورانه و سرو بالاي با هيبتش مرا از طرح هر گونه سئوالي در اين مورد باز مي داشت و بعداً نيز محبت هائيكه از او در مورد رعايا و عشاير ديدم اين مسئله را از طرف مخالفينش در حد شايعه فرض كردم. تا اينكه در يكي از روزهاي گرم و تفتيده تابستاني آن ناحيه كه گرماي حرارت بيش از 50 درجه بالاي صفر ميرسد صبح براي بازديد و سركشي از يكي از پلهاي در دست اجراي مسير، نزديك ملاوي رفته بودم و چون بازديد طول كشيد و ساعت از ظهر گذشته بود، صلاح ندانستم بعلت گرماي بيش از حد آن موقع به كمپ مراجعت كنم بنابراين تصميم گرفتم در سايه زير همان پل كه آبي نيز از زير آن ميگذشت تا فروكش كردن گرما، باتفاق راننده بمانم. راننده لندرور شركت كه از اهالي و جزو ايل كاكاوند بود مدتها با من كار ميكرد و بعلت قابليتش در شنا بخصوص در رودخانه وحشي و خروشان كشكان براي صيد ماهي كه غالباً بوسيله پرتاب ديناميت در داخل رودخانه انجام ميشد، اغلب همراه من بود.
در مدت سه چهار ساعتي كه باتفاق او زير سايه پل استراحت ميكرديم صحبت از همه جا بود كه رشته سخن به محمود خان رسيد و ماجراي خادم امامزاده جعفر كه از او پرسيدم.
او گفت كه مدتي راننده جيب خان بوده و كم و بيش ماجرا را مي داند و چنين آغاز سخن كرد.
اهالي لرستان، خصوصاً مردم ناحيه پل دختر از ملاوي گرفته تا پل زال اعتقاد عجيبي به كرامات امامزاده يحيي دارند كه بقعه و گنبدي در وسط كوههاي سر بفلك كشيده اطراف چم گرداب دارد.
عشاير اطراف، تابستان پس از برداشت خرمن براي زيارت و بقول معروف استخوان سبك كردن و اداي نذر و نيازشان پياده و سواره به آنجا ميروند، بهمين علت در اين روزهاي معين در اطراف محوطه امامزاده بازار مكاره خريد و فروش انواع و اقسام كالاها، احشام، اسب و قاطر رواج دارد.
ديد و بازديدهائي نيز كه بعلت بُعد مسافت دهات بين اقوام دور افتاده از هم در طول سال انجام نشده در آنجا اتفاقي صورت مي پذيرد. شايع است امامزاده جعفر حاجت خيلي از زنهائي كه حامله نمي شده اند نيز ادا كرده بدين لحاظ اكثر زنهاي نازاي عشاير براي گرفتن حاجتشان و صاحب اولاد شدن در اين فصل با تحفه و هدايا و نذور خود از مسافت هاي بسيار دور به امامزاده جعفر مي آيند كه با پاي بسته شده با طناب يا شالي به ضريح امامزاده يك شب را تا صبح، در كنار مرقد بسر برند تا امامزاده حاجت آنان را بر آورده كند.
با اين باور بود كه ملك خاتون، همسر محمود خان، كه حامله نميشد تصميم ميگيرد در آن سال همراه سايرين به زيارت امامزاده جعفر برود و از آقا حاجت خود را بگيرد. محمود خان كه شخص آگاه و روشني بود و مراجعه به متخصص را بر اين خرافات ترجيح ميداد او را از اقدام به اين عمل با توجه به وجهه اي  كه او و خانواده اش در آن ناحيه داشتند منع ميكرد اما اصرار و ميل ملك خاتون، خان را راضي به اين مسافرت كرد.
ملك خاتون همراه تعدادي از اقوام و دو سه نفري محافظ با جيپ عازم چم گرداب شده و بقيه راه را با قاطر كه از پيش آماده كرده بودند تا امامزاده جعفر رفتند.
در آنجا چادري براي اقامت همسر خان در نزديكي چشمه ايكه در مجاور محوطه امامزاده بود بر پا كردند و قرار شد همانشب ملك خاتون تا صبح در صحن حرم امامزاده براي برآورده شدن حاجتش بماند.
قاعدتاً رسم بود براي اقامت شبانه زنها در صحن حرم و در كنار ضريح هر تعداد خانمي كه نياز به توسل دارند باتفاق همديگر و بطور دسته جمعي در صحن بمانند ولي براي همسر خان بخصوص از طرف خادم و متولي امامزاده توصيه شد كه آنشب حرم قرق شود تا ملك خاتون به تنهائي بتوانند در كنار ضريح شب را تا صبح بسر برند كه براي برآورده شدن نيازش و گرفتن حاجت از آقا مطمئناً كار آمدتر است.
مقدمات كار فراهم شد ملك خاتون از سر شب كه صحن امامزاده قرق شد و در رواق بسته گرديد با شالي كه يكسر آن را به پاي خود بسته و سر ديگرش را به نرده هاي ضريح گره زده بود، با زير اندازي كه با خود بداخل حرم برده و روي زمين پهن كرده بود روي آن با دعا و گريه و استغاثه از امامزاده براي برآورده شدن حاجتش بخواب ميرود.
صبح كه در حرم امامزده جعفر بروي مشتاقان زيارتش باز ميشود ملك خاتون را خوشحال و بهت زده در پاي ضريح مي بينند كه با شگفتي فرياد ميزد: حاجتم را گرفتم.
در مراجعت، ملك خاتون كه خوشحالي و مسرت خود را از ديدن آقا و برآورده شدن حاجتش نمي توانست پنهان كند و محمود خان او را ناباورانه نگاه ميكرد ماجراي ديدن آقا را براي محمود خان اينطور بازگو كرد.
نيمه هاي شب در كنار ضريح در عالم خواب و بيداري كسي مرا بنام صدا زد، ملك خاتون … از خواب پريدم شبحي سفيد پوش بلند قامت، با دستار سبز و محاسن سفيد نزديك من بود، دوباره مرا بنام خواند و گفت: ملك خاتون، من جعفربن حسنم، آمده ام تا نيازت را بدهم، زبانم بند آمده بود قدرت صحبت حتي كلامي را نداشتم، آقا گفت نترس و در كنار من نشست و در آن نيمه تاريكي صحن حرم شروع به نوازش من كرد و با خواندن او رادي به سر و بدنم و روي شكمم دست ميماليد و …
يك هفته بعد، با مشاهده پرواز لاشخورها، بالاي دره اي، چوپان يكي از سياه چادرها جسد متولي و خادم امامزاده جعفر را كه با شليك دو گلوله كشته شده بود، يافت.
ضمن تحقيقات و بازديد از اطاق خادم امامزاده، مامورين ژاندارمري، يك دست عبا و لباده سفيد، دستار سبز و يك قطعه ريش و سبيل سفيد مصنوعي پيدا مي كنند.