« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

كهن ديارا !

مانند هميشه اين مدت، اول اخبار مدتي شايع و سپس بوسيله مردم دهان به دهان مي شود، بعد از آنكه ذهن و فكر مردم را مشوب كرد، بعد مسئولين اين ديار آنرا تكذيب و يا بنحوي عوام پسندانه تأئيد مي كنند. اين خبر نيز مدتها قبل شايع شد و مفسران خبره خبري راديوهاي خارجي دربارة آن و دگرگوني هائي كه در اثر كشف آن ممكن است بنياد ديرينه و تاريخي و اساس تحقيقاتي بسياري از ممالك را بهم بريزد، بحث ها كردند، ايرانيان و دانش پژوهان خارج از كشور دربارة مسامحه مسئولين كشور، جنجال ها بپا كرده و نمابرهاي متعدد به كليه موزه هاي معتبر دنيا در مورد عدم خريد آن شيئه ارسال داشتند، كشورهاي مصر، پاكستان و حتي طالبان هاي بي فرهنگ ادعاي مالكيت آنرا نمودند، تا پس از گذشت زماني طولاني از پخش اين شايعات، از راديو شنيدم، جسد موميائي شده اي بطور قاچاق از ايران به پاكستان برده شده و دولتمردان با مسئولين پاكستاني در مورد بازگرداندن آن مشغول مذاكره هستند.
واقعاً، مسائل ملي فرهنگي ما از نظر رسانه هاي رسمي اين مملكت چقدر بي مقدار شده كه خبري اين چنين مهم در دو سطر آنهم بعد از اخبار درجه دوم به اطلاع مردم رسانيده مي شود، ولي اصل شايعات و خبرهاي رسمي ساير ممالك اينست كه جسد موميائي شده، مربوط به دخت خشايار شاه ، شاه بزرگ هخامنشي، در تابوتي سنگي كه اطراف آن با خط پهلوي ، منقوش است، در لفافي از موم، با سينه ريز و تاج مرصع در درون آن تابوت آراميده است، از حفاري هائي كه جديداً در محل سر قلعه، داخل شهر همدان شده، كشف و بوسيله عواملي !… به سرقت رفته و دست به دست نا اهلان سر از پاكستان درآورده و در آنجا توقيف شده است.
براساس گزارش راديو اكنون دولتمردان با مسئولين پاكستاني در مورد باز گرداندن آن مشغول مذاكره مي باشند.
بي اراده به ياد طلاهائي افتادم كه چند سال پيش در گمرك مرز جنوبي كشور كشف شد و پس از كشاكش فراوان، اعلام شد كه گمرك اشتباه كرده و فلزات مكشوفه آهن بوده است. و فكر كردم نكند كه با اين اطلاع رساني آبكي بمردم و سپس با مذاكره، با پاكستان اين سرمايه ارزشمند ملي تبديل به تابوتي با جسد مش باقر بنا از آب درآيد. بعد گفتم ، حتماً اينطور نخواهد بود، تمام دنيا در اين مورد آگاهي دارند، و بعد با كمي چاشني احساس اميدوار شدم، كه حتماً موفق خواهند شد ، آخر منهم جز شصت ميليون خوش خيالانم، ولي يك مرتبه ته ذهنم برقي زد ، دل شوره ام شروع شد و ياد مرتضي افتادم.
مرتضي كارمند بانكي بود كه حدود سال 68 در آن بانك حساب داشتم، او هم مانند ساير كارمندان كه با حقوق دولتي هميشه هشت شان گروي نه شان است، دو شغله بود، و بنابر مقتضيات زمان، شغل دومش دلار فروشي . من گاهي براي خرج فرزندانم از او دلار مي گرفتم ، مابين تمام دلال ها ، آدم منصفي بود و براي همين، اطمينان مرا بخود جلب كرده بود، بزودي با هم آشنا شديم و او حداقل هفته اي يك بار از سر راه بانك سري بمن مي زد و درد دلي با من از جور زمانه و مرض قلبي خودش. ديدار هفته گانه او عادتي شده بود، تا اينكه غيبتش از دو هفته گذشت، به بانك او تلفن كردم، رفقايش نيز دلواپس بودند، زيرا فقط براي يك هفته مرخصي گرفته بود.
بالاخره پس از دو ماه مرتضي آمد، از در كه وارد شد اول او را نشناختم، تكيده، رنگي زرد زير چشماني كبود، جلو آمد برق چشمانش مرتضي بود، روي صندلي جلوي من نشست و گفت تازه ديروز از بيمارستان مرخص شده ام، گفتم بالاخره قلبت را جراحي كردي، پوزخندي زد و گفت، نه جراحاتم را. مرمت مي كردم !… پس از نوشيدن چاي، داستانش را تعريف كرد، گفت :
از دهسال پيش كه همه سرگرم جنگ و دفاع از مملكت هستند ، عده اي با پشت گرمي كه بين مقامات مملكتي دارند، دست به حفاري هاي غير مجاز زده و اشياء و آثار باستاني و يا بقول خودشان زير خاكي ها را به تاراج ميبرند، و براي احتراز از ايجاد مشكل و تنش بين خود، باندهاي حفار، ايران را بين خودشان تقسيم كرده اند، يكي از اين باندها كه در آذربايجان غربي حفاري غيرمجاز ميكند، براي جابجائي ارز حاصل از فروش آنان بمن مراجعه كرد. با محاسبه اي درصد حاصله از آن معامله را با خرج عمل جراحي قلبم برابر ديدم ، بنابراين وسوسه شده ، وارد گود شدم.
از حفاري در اراضي كشاورزي دهاتي، در نزديكي پل قطور در آذربايجان غربي، تابوتي كه در آن جسد شاهزاده اي با لباس رزم، لوح زريني روي سينه و سپري طلا و شمشيري مرصع در وسط پاها، كه تماماً از موم پوشانيده شده، كشف مي كنند، مرتضي و دو نفر از قاچاقچيان براي عكس برداري از جسد و نوشته روي لوح به آنجا مي روند، ترجمه نوشته روي لوح زرين نشان مي دهد كه جسد مربوط به يكي از شاهزادگان مغول است و با مكاتبه و ارسال عكس، يكي از موزه هاي لندن براي آن قيمتي معادل پنج ميليون دلار پيشنهاد مي دهد، بشرطي كه ، تابوت حامل جسد، در بيرون از مرز ايران تحويل نماينده آنان گردد. تابوت با ترفند هاي خاص آنان در يكي از شهرهاي مرزي كردستان تحويل نماينده موزه داده مي شود و حواله پنج ميليون دلار براي يكي از بانكهاي سنگاپور، تحويل قاچاقچيان داده مي شود.
روز بعد مرتضي، باتفاق دو نفر، عازم سنگاپور مي شوند، قبلاً شماره حساب ارزي شخصي كه از اين جريان اطلاعي نداشت، بعنوان اينكه قرار است مقداري وجه از آمريكا فرستاده شود، مي گيرند، تا وجوه را در ايران براي تقسيم به اين حساب واريز كنند. در سنگاپور، همه چيز بخوبي برگزار مي گرددو حواله مورد قبول، و وجوه جابجا مي گردد.
مرتضي گفت ، خوشحال از بانك بطرف هتل مي رفتم، دو نفر با لباس شخصي بطرفم آمدند، هر دو ايراني بودند، مرا به نام صدا زده، از من تقاضاي پاسپورت كردند، با امتناع من، كارت پليس اينترپول و هفت تير و دستبند خود را نشان داده و پاسپورت من را گرفتند و مرا همراه خود به سفارت جمهوري اسلامي در سنگاپور بردند، بعد از تحقيقات و بازپرسي هاي معمول و محترمانه، فرداي آنروز از فرودگاه سنگاپور با هواپيماي فالكون اختصاصي به تهران انتقال داده شدم و از در مخصوص VIP در كف پيكان دمرو با چشم بند مرا خارج كردند، شكنجه ها، بي خوابيها، براي اعترافاتي راجع به جسد و مبلغ اخذ شده حدود يك هفته طول كشيد، كه از همان اول، تمام دانسته هاي خود را به آنان گفته بودم، وجوه واريزي به بانكهاي ايران در شماره حسابهائي كه به آنان داده شد، از بانكها اخذ شد و چون ديدند كه ديگر نيازي به نگهداري من ندارند، مرا با چشم بند در ميدان وليعصر پياده كردند.
چند روز بعد از آن يكي از همان بازجوها كه در گرفتن اعترافات از من، خيلي جوش وطن داشت، بسراغم آمد و گفت، نماينده موزه لندن از همان شروع معامله با شما براي اطمينان از دريافت جنس با ما مشورت كرده و شما را لو داد و در جريان امر قرار گرفتيم، و هميشه در تعقيب شما بوديم، در آينده اگر از اين اشياء سراغ داشتي بيا و با ما شخصاً كار كن كه اين همه مصيبت بنيني!….
وجوه معامله از حسابها خارج شد و معلوم نگرديد به چه حسابي رفت و جسد هم اكنون در يكي از موزه هاي لندن موجود است. مرتضي رفت و مرا در بهت و حيرت گذارد.
و اما در مورد جسد توقيف شده در پاكستان :
«يك هيئت از كارشناسان ميراث فرهنگي، بعد از بررسي جسد موميائي كشف شده در پاكستان كه گفته مي شود به يك شاهزاده ايراني تعلق دارد، بيانيه اي در تهران منتشر كرده اند كه جسد موميائي و متعلقات آن غير اصل و تقلبي تشخيص داده شد» روزنامه همبستگي 26/10/79.
خيرنبيني حمومي .
كاسه دوليچه ام را بردند.
كاسه دوليچه جهنم .
پيرهن تنم را بردند.
پيرهن تنم جهنم …
خيرنبيني حمومي !…