« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

گاه به بهانه اي

بيرون از منزل به او مسيو آنتوان مي گفتند، ولي نام اصليش آندرياس ميليك آبراهاميان بود.
خانوادة بزرگ ميليك آبراهاميان از آن دسته از ارامنه بودند كه همزمان با انقلاب روسيه، از ترس بلشويك ها و قتل و عام ارامنه توسط عثماني ها از آنجا مهاجرت كردند، تعدادي از آنان بطرف يونان و لبنان كوچ كردند، ولي آنتوان 9 ساله باتفاق پدر و مادر و برادر خواهر خود وارد ايران شدند.
گو اينكه ثروت اصلي و قابل حمل خود را از ارمنستان روسيه بهمراه آورده بودند، ولي تا به تبريز برسند براي حفظ جانشان از دست مهاجمان ترك كه در آن زمستان سرد ارامنه را قتل و عام ميكردند و باج خواهي هاي مرزي روسيه و ايران، مقدار متباهي از آن، از بين رفت، آنها خود را به تهران رسانيدند و در منزل محقري در خيابان قوام السلطنه اسكان يافتند.
آنتوان از همان بدو اقامت در تهران بعنوان پسر بزرگتر توسط آشنايان نزد مسيو هامازاسب  كه ريخته گر قابلي بود، بكار گماشته شد، ولي ژرژ و ويكتوريا، برادر و خواهر كوچكترش در منزل نزد والدين ماندند. آنتوان از نوجواني احساس مسئوليت شديدي نسبت به خانواده اش داشت، گو اينكه خود سواد خواندن و نوشتن ارمني را اندكي ميدانست، ولي ابائي نداشت كه از پس انداز كاركردش، ژرژ و ويكتوريا را بمدرسه ارامنه در خيابان قوام السلطنه بفرستد.
مسيو اصلان و مادام ماريا كه به او مريم مي گفتند ، پدر و مادر آنتوان، اقوام دور و نزديك خود را در تهران يافته و در اين ديار ناآشنا، احساس غربتشان كمتر شد.
در اين گير و دار، مادام ماريا فرزند ديگري به دنيا آورد، نام اين دختر را اميليا گذارد، پس از آن با دست و پا كردن شغلي آبرومند توسط مسيو اصلان و پس اندازي كه از پيش داشتند، همان منزل استيجاري خيابان قوام السلطنه را خريده و خانواده شش نفري ميليك آبراهاميان در آنجا اقامت كردند.
مسيو آنتوان كه ديگر مردي با قد و قواره 185 سانتي و سيمائي خنده رو و خوش برخورد شده بود، با حسن اخلاق خود، و با حجب و حيا ، مابين كاركنان مسيو هامازاسب سرآمد بود و خود بتنهائي در نبود استاد ، كارخانه را مي گردانيد.
مدت زماني بعد كه با آمدن ماشين هاي متعدد به ايران و نياز به ميكانيك و تعميرات آنها، مسيو آنتوان از ريخته گري به ميكانيكي روي آورد و در اندك مدتي نام او جزو ميكانيك هاي مجرب و درجه اول تهران، مشهور گرديد و گاراژي در خيابان ژاله اجاره و در آنجا شخصاً مشغول بكار گرديد.
مسيو آنتوان، چنان غرق در كار و سر و سامان دادن بزندگي خانواده بود كه در سن 45 سالگي، با برخورد به خانم مسلماني كه با يكي دو جلسه ، آشنائي آنان به تقاضاي ازدواج از طرف مسيو آنتوان منجر شد فهميد تاكنون فرصت فكركردن راجع به ازدواج را نداشته است.
فروغ خانم كه دل از مسيو آنتوان ربود، خانمي 40 ساله بود كه قبلاً ازدواج كرده، ولي صاحب اولادي نشده بود، در جواب تقاضاي ازدواج مسيو آنتوان ، شرط قبولي خود را به مسلمان شدن، مسيو آنتوان منوط كرد. خانواده متعصب ميليك آبراهاميان كه در اين زمان با ازدواج ژرژ و خواهرانش، خانواده نسبتاً پرجمعيتي شده بودند، با پيوند آنتوان با زني مسلمان، آنهم به آن شرط بسختي مخالفت مي ورزيدند، ولي از آنطرف مسيو آنتوان بود كه سخت دلداده فروغ شده و روز و شب انديشه اي جز ازدواج با او را نداشت.
بالاخره آنتوان تصميم خود را گرفت و در مردادماه سال 1328 شمسي بدون توجه به مخالفت هاي فاميل و تنش هاي ارامنه، در همان دفترخانه اي كه براي ازدواج رفته بود، شهادتين را گفته و با نام باقر مسلمان مي شود و پيوند زناشوئي را با فروغ مي بندد.
در بدو ازدواج باقرخان و فروغ خانم در منزلي در كوچه آبشار، زندگي سرشار از عشق و دلدادگي و اميد را بدون توجه به فشارها و سرزنش ها و بي اعتنائي فاميل، بخصوص خانواده ميليك آبراهاميان، ميگذرانند. زودتر از بقيه مخالفان اين پيوند، خانواده فروغ خانم، باقرخان را پذيرا مي شوند و او مابين آنان خودش را مي يابد و بعلت طَرد او از طرف اقوام و هم دينان قبليش، اكثر اوقات خود را با فاميل فروغ خانم مي گذرانيد كه با حسن خلق و گشاده روئي خود، جاي مخصوصي مابين آنان باز كرده بود.
مدتي ميگذرد، باقرخان كه ذاتاً خانواده دوست بود، با جوانان و نوجوانان فاميل دلخوش بود زيرا با معالجات و ترفند هاي مختلف، فروغ خانم حامله نميشد، صبح هاي زود اكثر جمعه ها، او پسران جوان فاميل را جمع كرده و با ماشين خودش آنان را به اوين ميبرد و از آنجا دسته جمعي از كنار رودخانه پياده بطرف دركه مي رفتند و در انتهاي دره دركه در قهوه خانه محمدريش پهن ميشدند، او با آن خوش خوراكي ذاتيش و با بذله گوئي و خنده هاي مشهورش، جوانها را شاد و ترغيب به خوردن صبحانه و كله پاچه مي كرد. و يا بعضي اوقات در ايام تعطيل، كاميوني از گاراژش ميآورد و فاميل فروغ خانم را بدون توجه به دوري و نزديكي قربتشان، به جاجرود و يا فشم به كنار رودخانه ميبرد، واقعاً به همه خوش مي گذشت، همه او را از بزرگ و كوچك دوست داشتند.
فروغ خانم براي عدم تنهائيش و كمك به كارهاي منزل، دختر و پسر جواني را كه خانواده اي نداشتند نزد خود آورد و در منزل خود از آنها نگهداري كرد.
سكينه و محسن، مانند اعضاي خانواده مدتي نزد باقرخان و فروغ خانم بودند، تا اينكه روزي فروغ خانم از وضع و حركات سكينه، متوجه مي شود، او حامله است، در اولين فكر، سوءظن متوجه محسن پسر جوان منزل مي گردد، اما با انكار محسن و دلائل او و پافشاري سكينه در رد اين فرضيه، سوء ظن از او برطرف مي گردد و سكينه هم حاضر به اعتراف و معرفي پدر فرزندش نبود و نه حاضر به سقط جنين، تا بالاخره پس از فشارهاي فراوان، وادار به اعتراف شد و گفت پدر فرزندش كسي بجز باقرخان نيست.
روزگار سياه شد، باقرخان محجوب و مأخوذ به حيا، نمي توانست لب از لب باز كند، نه كتماني ميكرد و نه اعترافي و نه اعتراضي به اين تهمت، فقط به امر فروغ خانم از خانه بيرون رفت، كجا مي توانست برود، جائي نداشت كه برود، نزد اقوام خودش كه طرد شده بود، از خانه معبودش بيرون رانده شده بود كه دلش آنجا بود، تنها جائيكه به فكرش رسيد كه پناه جويد، منزل تاجماه خانم، دخترخاله فروغ خانم بود. يك هفته در آنجا بود كه خون ميگريست و كاري جز آه و ناله نداشت، نه اعترافي مي كرد و نه كتماني ، لب از لب باز نمي كرد و فقط از دوري فروغ ميناليد. پيغام ها، وساطت هاي تاجماه خانم كه بزرگ فاميل بود و همه از او حرف شنوي داشتند نيز در رفع اين گرفتاري و كدورت فايده نداشت.
تاجماه خانم از قديم الايام جامي مسين داشت كه اطراف و پشت و روي آن با اشكال و اورادي منقش شده و شايع بود، اشخاصي كه در كارشان گره افتاده باشد، اگر از آب داخل جام خورده و يا بسر و روي خود بريزند، گره از كارشان باز مي شود، و بالاتر اينكه باقرخان معتقد بود دعاي تاجماه خانم كارساز است و حرف ندارد.
اواخر هفته بود، پا در مياني فاميل بجائي نرسيد و تمام تيرهاي تركش به سنگ خورد، كه فكرها به آب جام دعا متوجه شد و مسيو آنتوان بود كه در كنار دستشوئي منزل تاجماه خانم، آب دعا را با سطل روي سر خود مي ريخت كه صداي در قلباب آمد، فروغ خانم سراسيمه وارد منزل تاجماه خانم شد و با غيض و تحكم باقرخان را بمنزل برد.
سكينه را براي محسن عقد كردند، و فرزند سكينه خانم را كه دختري سبزه رو و شباهتش به سكينه خانم بود، الهه نام گذاردند و شد فرزند قانوني فروغ خانم و مسيو آنتوان.
مسيو آندرياس ميليك آبراهاميان پس از 9 سال با عشق زيستن در ديماه 1337 شمسي، چشم از اين دنيا برميبندد و جسدش بوسيله اقوام پدريش در قبرستان ارامنه در مسگرآباد دفن مي گردد.
روحش شاد و يادش گرامي باد.