« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

گل هاي يخ بسته

نمي دانم فقط ما بچه هاي تهرون، اينجوري هستيم، يا همة مردم اصيل ايران همين احساس را دارند، من تصور مي كنم، وقتي سن ما  از مرز 50 سالگي مي گذرد و يا چند زماني از زادگاهمان دور مي مانيم، هوائي مي شويم و چيزهائي كه قبلاً اهميت نداشت، هر چيز كوچكي، آن چيز برايمان تقدس خاصي پيدا مي كند، تنها چنار قطع نشدة محله مان، تنها هشتي باقيمانده با دو سكوي طرفينش كه براي دمي رفع خستگي ساخته شده، تكه اي از ديوار خانة امين حضور با شيرواني و دندانه موشي هاي لبة  آن در اول خيابان ايران، پله اي، قطعه سنگي، قاب خاتمي، عكس خانواده اي در كنار سنگي لب رودخانه جاجرود، بوئي كه فقط بعضي ها آنرا به مشام مي برند و …
ديروز به محله قديمي كه مكان بزرگ شدنم بود رفتم، كوچه ها را دور زدم، دنبال چيز بخصوصي نبودم، ولي چشمم به دنبال نشانه اي، هرچه كه باشد، ميگشت، باديدن آن كوچه هاي تنگ و باريك، كه نمي دانم چرا قد و قواره و طولشان ، كوتاهتر شده بود، با خانه هاي آپارتماني جديد قوطي شكل و صاف با نماي سنگ پلاك كه بجاي منازل قديمي با روح و دلباز با درهاي ورودي بلند و سردرها و نقش و نگار و قلاب سازي آجري و تذهيب و هشتي هاي طاق ضربي و خنك و منقش به كاشي هاي الوان، ساخته شده بود، دلم گرفت و كسي به قلبم چنگ انداخت.
يك مرتبه دلم براي «ولي ديوونه» تنگ شد، آرزو كردم ميتوانستم ، چشمم را ببندم ، ولي ديوونه را با سرتراشيده كه از انتهاي كوچه با قدم هاي سنگين بطرف منزل ما مي آمد ببينم، او كارهاي سنگين اغلب منازل محله را با رضامندي و با هيكل قوي خود از آب حوض كشي گرفته تا تكان دادن فرشها و حمل بارهاي حجيم را، انجام مي داد. كمتر پول مي گرفت، صرف غذائي و بعد غالباً تقاضاي شيشه بطري خالي مي كرد. او، مادرش خاور را خيلي دوست داشت، من هيچوقت مادر او را نديدم، بعضي بچه هاي ولگرد سربسرش مي گذاردند و از دور داد مي زدند، ولي ، خاور مـُرد. در اينگونه مواقع واقعاً ولي، ديوانه ميشد، هرچه و هركاري دستش بود رها مي كرد، بطرف آنان مي دويد و با سنگ و پاره آجر به آنان حمله مي كرد، زماني كه تعداد بچه ها زياد ميشد و از دو طرف او را دوره مي كردند، و با پا درمياني بزرگترها و خستگي مفرط او، از دنبال كردن بچه ها، در گوشه اي مي نشست و گريه مي كرد.
خانه هشتي دار اميرحسين را هم، كه ابتداي كوچه درختي نبش كوچه يخچال بود، كوبيده و ساخته بودند، اميرحسين كه لكنت زبان داشت و اسم خودش را «امير اودين» ميگفت، نقاش پرده هاي قهوه خانه اي بود كه آن  قديم ها شيره اي شده بود و دستش ميلرزيد و ديگر نمي توانست خوب قلم بزند با خواهرش كه هم كر و هم لال بود در همان خانه هشتي دار با هم زندگي مي كردند، روزي هم خواهرش حامله شد و نفهميد چه كسي اين بلا را سر آن دختر كر و لال آورده.
از سر كوچة حاجي آبگوشتي كه پيچيدم، آن پله آشنا را ديدم، هنوز سرجايش بود. ظهرهاي تابستان بزرگترها، براي راحتي خودشان بزور بچه ها را مي خوابانيدند، اما بمجرد اينكه آنها خوابشان مي برد، پنهاني بلند ميشدم و از در منزل بيرون مي زدم، پاتوق ما آن پله بود، مي دانستم بچه هاي ديگر هم روي آن پله نشسته اند، به آنها ملحق مي شدم و از همه جا صحبت مي كرديم، چه خوش زماني بود.
به پله رسيدم، رويش نشستم، و سرتاسر آنرا دست كشيدم، چه احساس عجيبي.
سه نفر نوجوان از روبروي من عبور كردند، زير چشمي مرا مي پائيدند، پس از رد شدن، زير لبي خنديدند، پيرمردي را ديده بودند ، كه با عشق و علاقه روي پله اي كه نشسته بود، دست مي ماليد.
از كلاس نهم دبيرستان با علي محيط هم نيمكتي بودم، پدرش خيابان ناصرخسرو ، نزديك شمس العماره كتابفروشي داشت، خودش هم درسش خوب بود و هم خط و انشاء خوب مي نوشت، سر كلاس انگليسي هم دبير، صرف مضارع و ماضي بعيد لغات سخت را از او ميپرسيد و علي براحتي جواب ميداد.
تا كلاس يازده در دبيرستان بدر بوديم، چون آن  مدرسه كلاس دوازدهم نداشت بهمين دليل همشاگرديها همه متفرق شدند، علي محيط به دبيرستان البرز رفت و من به دبيرستان قريب.
يكي از روزها براي ديدنش به كتابفروشي پدرش رفتم، پدرش گفت، علي داره كارهاشو مي كنه كه به آمريكا بره، چند نفر از بچه ها را جمع كردم و بديدنش رفتيم، با وجود مشغله زياد براي مقدمات سفرش، قرار گذارديم دسته جمعي دانگي ، به پس قلعه برويم، روزي بياد ماندني بود، شش نفري بوديم نهار را در قهوه خانه ممدريش خورديم، طرفهاي عصر، خسته و مانده برگشتيم.
پس از رفتن او، خواه و ناخواه جمع ما از هم پاشيده شد، هر كدام براهي رفتيم، بعضي اوقات، اتفاقي همديگر را مي ديديم. يكروز بعلت فوت پدرش بمسجد رفتم، از دائي اش كه دم در مسجد ايستاده بود، حالش را پرسيدم، گفت علي در آمريكا در ناسا كار مي كند و رئيس لابرآتور سوخت موشكي است.
همشاگرديها، جدا از هم بزرگ شدند، ازدواج كردند و بچه دار و حتي نوه دار هم شدند، بعضي هايشان درس خواندند و پزشك و مهندس و وكيل شدند، بعضي ها كارمند دولت، دو سه نفري هم تاجر و كاسب كار و پولدار شدند، يكي دو نفرمان هم در همان جواني فوت كردند.
در سال 1373، خبر شديم علي محيط از آمريكا آمده ، گويا از طرف دولت، براي رشته سخنراني در سميناري دعوت شده بود، بديدنش رفتم، از ديدنم خوشحال شد، از همه خبرها و بچه ها يكجا مي خواست بداند، به ساعتي همه خاطره هاي قديمي را زير و رو كرديم، به جواني برگشته بوديم، ميگفت در اين دو سه روز، همه محله هاي قديمي تهران را زير پاگذارده، از امامزاده يحيي و كوچه ميزمحمود وزير و كوچه دردار و آبشار و خيابان نايب السلطنه گرفته تا لاله زار و خيابان شاه آباد.
آقاي دانشمند پروژه هاي فضائي ناسا، دلش ميخواست بچه هاي قديمي را جمع كنيم و دسته جمعي سري به دربند و پس قلعه زده و مثل اون روزهاي آخر چهل سال پيش كه ميخواست به آمريكا برود، روي تخت چوبي قهوه خانه ممدريش در پس قلعه نشسته و آبگوشت را از توي كاسه هاي هم بقاپيم.
مدتي كه در ايران بود، دو سه باري يكديگر را ديديم و هر بار نيز مثل حلاجي كه پنبه ميزند، پنبه خاطراتمان را بهم زديم. وقتي مي رفت براي بدرقه اش به فرودگاه مهرآباد رفتيم، دو سه نفري نمايندگان مؤسسه هائي كه براي سمينار دعوتش كرده بودند، استاد را بدرقه مي كردند، روي ميز گمرك چمدانش را مأمور گمرك زير و رو ميكرد، و او در كنار من از بچه محل هائي كه موفق به ديدنشان نشده بود ، ياد مي كرد، كه مأمور گمرك او را صدا كرد تا در مورد شيئي مشكوك كه در چمدانش بود از او سؤال كند.
در چمدانش قلوه سنگي با لكه هاي سياهي روي آن بود، كه لاي پارچه اي پيچيده شده و مأمور گمرك پرسان او را نگاه مي كرد، او جلو آمد آرام و با لبخندي قلوه سنگ را در دست گرفت و به مأمور گمرك گفت « اين سنگي است كه پدرم لاي شكاف پنجره مي گذاشت كه باد آنرا نبندد و لكه هاي روي آن مركبي است كه از قلم ني خوش نويسي خود روي آن مي چكانيد»، اين يك سنگ معمولي نيست، اين سنگ يك عمر خاطره در خود دارد.
واقعاً كه بعضي اوقات چه چيزهائي براي آدم مهم مي شود كه قبلاً هيچ اهميتي نداشته!…