« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

مـُرشد بلقيس

اغلب شبهاي جمعه، براي اداي نذر و نياز و يا به بهانه فاتحة اهل قبور، مادر بزرگم از صبح مرا با خود به حضرت عبدالعظيم  و يا گاهي به امامزاده عبداله، به همراه مي‌برد، چندان سني نداشتم. شايد ده، دوازده سال.
حضرت عبدالعظيم رفتن مادر بزرگم هم براي خودش، آداب و رسومي داشت، شب قبل از رفتن، براي روز بعد، غسل جزو واجبات بود و بعد مهـّيا كردن غذاي ظهر فردا ، كه اغلب شامي نخودچي بود، آنرا در قابلمه‌اي گذارده، روي آن يك عدد نان سنگك خشخاشي تا كرده در بقچه‌اي مي‌پيچيد، اين غذاي ظهر پنجشنبه بود كه غالبا كنار جوي آب روان، زير درختان باغ طوطي جنب حرم مي‌خورديم،‌گاهي هم كه با خود غذا نمي‌برديم و مادر بزرگ هوس مي‌كرد، در بازار حضرت عبدالعظيم – كه ما تهراني ها به آن شابدولعظيم مي گوييم – دكان اصغر كبابي كه بهترين كباب كوبيده را داشت مي‌رفتيم و پشت تيجير – پاراوان مخصوص خانواده – كباب كوبيده را با ريحان معطر و گوجه فرنگي مي‌خورديم.
ديگر ملزومات اين سفر، سجاده و بياز دعا بود كه از ضروريات سفر به حضرت عبدالعظيم محسوب مي‌شد.
بدليل جثّه سنگين مادر بزرگ، و راه رفتن با طمأنينه او، هيچكس با او همسفر نميشد، خاله‌هايم مي‌گفتند او در سفر دست و پا گير است، بنابراين او مرا كه كوچكترين فرد منزل بودم با ترفندهايي براي اين همسفري به همراه مي‌برد، و يا درست تر اينكه، با قول خريد اسباب بازي، ماشين حلبي و استكان نعلبكي و قوري كوچك سفالي، كه در آن زمان جزو سوقات و صنايع حضرت عبدالعظيم بود، و سوار شدن به ماشين دودي – قطار تهران، حضرت عبدالعظيم – به دنبال خود مي‌كشيد، ولي او نميدانست  كه من به علاقه صدا و نـَقل مرشد بلقيس به دنبال او مي‌رفتم.
صبح اول وقت، با بار و بنديل از منزل خارج ميشديم و پا به پاي مادر بزرگ تا سه راه امين حضور كه مسير اتوبوس بود پياده مي‌رفتم. در آنجا منتظر اتوبوس‌هاي دماغ دار، داخل سيل جمعيت مي‌شديم. با رسيدن اتوبوس،  جمعيت كه هركدامشان انواع و اقسام بار را به دنبال خود داشتند، بدون توجه و مراعات حال زن و بچه و بزرگسال بطرفش هجوم ميآوردند و از سر و كول هم بالا مي‌رفتند و با زور آرنج و لگد و فشار خود را از پلة بلند و در تنگ اتوبوس به داخل مي‌كشاندند، و شاگرد راننده كه روي ركاب اتوبوس بحالت يك پايي ايستاده بود يكدستش بالاي در را چسبيده و دست ديگرش در خورجين پول خـُرد كمرش صداي پول ها را در مي‌آورد. با متلك و گاهي با ناسزا مردم را هول مي‌داد و به مسافران داخل اتوبوس نهيب ميزد كه راه باز كنند تا مردم سوار شوند،  كه جايي در اتوبوس نبود.
گاهي براي سوار شدن به اتوبوس، ما بين دو سه نفر دعوا و كتك كاري ميشد، كه بعد از حركت اتوبوس تا آمدن اتوبوس بعدي، همچنان اين مرافعه ادامه داشت، كه سرگرمي منتظرين اتوبوس بود  و مادر بزرگ ميگفت جلونرو كه اين دعواها اغلب ساختگي است و جيب بـُرها براه مي‌اندازند كه در آن ميانه از شلوغي استفاده كرده و جيبي را ببـُرند.
اگر در اين مبارزه شانس مي‌آورديم، اتوبوس سوم ، چهارم نصيب ما مي‌شد كه يادم نمي آيد جايي براي نشستن پيدا كرده باشيم، با اين تفاصيل بندة لاغر و نحيف، جثة مادر بزرگ فربه‌ام را از پلة بلند و در تنگ اتوبوس كه نيمي از آن را شاگرد راننده ليچارگو – متلك پران -  براي جلوگيري از فرار مسافري بدون دادن كرايه اشغال كرده بود، بداخل اتوبوس مي‌كشيديم.
حركت اتوبوس و سوار و پياده شدن مسافران در جابجاي خيابان ري تا ميدان شاه كه ايستگاه آخر بود براي خودش داستانها داشت،‌كه در آنجا با تن عرق كرده و كوفته پياده ميشديم و تاگارِ ماشين – ايستگاه ماشين دودي را گارت ماشين مي‌گفتند – چندان راهي نبود، ولي پا به پاي مادر بزرگ خسته از فشار جمعيت داخل اتوبوس، براي من كلي راه بود كه با بقچة غذا و بار و بنديل مادر بزرگ كه چون جان شيرين بمن سپرده و در بغل داشتم، اين مسير را پياده طي مي‌كرديم.
محوطه ورودي گارت ماشين، بصورت نيم دايره و بطرز زيبا و ماهرانه‌اي با آجر ساخته و بالاي در ورودي بزرگ آنرا كه به سالن انتظار راه داشت با آجر هـّره چيني و تزيين كرده بودند، در آن محوطه پنجرة باجه بليط فروش بود كه بليط مقوايي ماشين دودي در آن زمان را به قيمت  هر نفر 5/1ريال ميفروخت.
قطارتهران – حضرت عبدالعظيم بعلت خرافات و كهنه پرستي و عقايد بعضي از روحانيون، به سختي افتتاح و راه اندازي شد و به اين علّت اين قطار، ماشين دودي ناميده ميشد كه به هنگام حركت از دودكش لكوموتيو بخار و دود غليظي بر مي‌خاست. عرض واگن‌ها حدود 5/1متر  و بعضي از واگن‌ها مسقف و بعضي ديگر نيمه مسقف بود كه اطراف آنرا با حفاظي از نرده ايمن سازي كرده بودند، صندلي‌ها چوبي در دو رديف در واگن‌هاي مسقف تعبيه شده بود. اين قطار آهسته حركت ميكرد، بخصوص سر دوراهي – پل سيمان در تقاطع ريل قطار مشهد – حركتش آهسته تر مي‌شد، بنابراين در اين محل ولگردهاي كنار خط آهن همين كه سر و كله ماشين دودي پيدا مي‌شد، از ديواره‌هاي  آن بالا مي‌رفتند و بالاي سقف آن مي‌دويدند و حركات نمايشي مي‌كردند.
در موقع خريد بليط،  مادر بزرگ جلو ميرفت و تقاضاي خريد يك بليط مي‌كرد و مدتي با بليط فروش در باجه براي اثبات كودكي من و نخريدن بليط اضافي كلنجار ميرفت كه غالبا موفق بود، در اين زمان ناخودآگاه من احساس كوچكي و خـُردي ميكردم، ولي عشق سوار شدن به ماشين دودي و شنيدن نقل و حكايات مرشد بلقيس در سالن انتظار كه صدايش از لاي در سالن به بيرون انعكاس داشت،‌خستگي و هر احساس بد ديگري را بدست فراموشي ميسپرد.
داخل سالن انتظار ماشين دودي كه عده ‌اي از قبل منتظر سوار شدن بودند. سر و صدا و بوي عرق و دَم عجيبي با هم عجين شده بود، در گوشة سالن مرشد بلقيس نقالي مي‌كرد و عده زيادي در اطراف او حلقه زده بودند، صداي رساي او حاكم بر همه صداهاي ديگر بود، و من با زحمت و خواهش فراوان تلاش مي كردم تا دستم را از لاي پنجه‌هاي پر زور مادر بزرگ كه براي جلوگيري از گم شدن من در آن جمعيت آن را محكم مي فشرد خلاص كرده و از لاي جمعيت خود را به جلوي حلقه اطراف مرشد بلقيس برسانم.
مرشد بلقيس كه اهل يكي از بنادر جنوبي ايران بود، با قدي متوسط، چشمان بهم فشرده و تنگ و نابينا، چاق و سيه چرده با روپوشي از اورمك، و گاهي هم با چادري كه به كمر بسته بود و چوبي در دست كه اغلب دختري كوچك با او بود، در سالن انتظار گارت ماشين نقل ميگفت و مدتي كه مسافران و زوّار منتظر ماشين دودي بودند، او با شاهنامه‌خواني و نقل سر آنها را گرم مي‌كرد و يا به مناسباتي با صداي رسا و دلنشين نوحه خواني مي‌كرد.
راستش من از نقالي و داستانسرايي او كه با صداي گرفته و دلنشين ميخواند، خيلي لذت ميبردم و تمام خستگي و مرارت اين مسافرت را براي شنيدن نقالي مرشد بلقيس – كه در آن زمان به علت تنها مرشد زن ايراني به او مرشد ماّده هم مي‌گفتند – بجان مي‌خريدم
مرشد بلقيس با كمترين صداي اعتراض در آن همهمه عجيب، رويش را دقيقا به طرف صاحب صدا بر مي‌گردانيد و چوب دستي را به طرف او نشانه مي‌رفت و جوابش را با متلك و شوخي و با صداي بلند مي‌داد.
زبد گوهــران بد نباشد عجـب           نشايد ستـردن سياهي ز شب
بــه ناپاك زاده مداريــد اميــد         كـه زنگي به شستن نگردد سپيـد
زبــد اصــل چشم بهي داشتــن           بود خــاك در ديده  انباشتـن
در ميانة نقل و يا مرثيه خواني، او تقاضاي وجه و نياز ميكرد و دختر كوچك با چشماني تنگ و پف آلود با كاسة مسين دوران ميزد – دور ميگشت - و هركس به بضاعت خود مقداري پول خُرد در كاسة مسين او مي انداخت، و من دهشاهي عزيزم را كه مدتها براي اين منظور در جيبم پنهان كرده بودم در كاسة دخترك ميگذاشتم. مرشد بلقيس با صداي خش دار و گرفته همچنان مي‌خواند.
چه گويـم از اين گنبد تيـز گـِرد   كه  هرگز نياسايد از كار كـِرد
يكـي را همي تاج شــاهي دهـد  يك را به دريا به ماهــي دهد
يكي را  برهنه  سر و پاي و دست  نه آرام خورد و نه جاي نشست
يكي را دهد توشه از شهد و شير  بپوشد به  ديبــا و خّـز و حرير
سرانجـام هر دو  بخـاك اندرند  به تاريك دام هـلاك  انـدرند
از بيرونِ سالنِ انتظارِ دَم كرده از بوي عرق بدن و گرما، صداي سوت ماشين دودي بلند ميشد، و در همان زمان، ولوله و جنب و جوشي در سالن ايجاد ميشد، مادر بزرگ دستم را به سختي ميفشرد و درهاي بزرگ سالن انتظار باز مي‌شد و جمعيت از بزرگ و كوچك از در سالن بطرف محل توقف ماشين دودي هجوم مي آوردند تا زودتر  جايي براي نشستن بيابند، فريادها، صدا كردن همديگر، گريه بچه‌ها، صداي فش‌فش لكوموتيو، جزئي از سنفوني سوار شدن بر اين ترن بود،كه ما هم با هزار زحمت سوار مي‌شديم و قطار با زدن دو سوت ممتد بطرف شابدولعظيم  به آهستگي حركت مي كرد.
و من از لاي نرده‌هاي واگن روباز، چشمم بدنبال مرشد بلقيس  بود كه بساط جمع مي‌كرد و با كمك دختر كوچكش – كه بعدها سوسن خواننده خوش صدا و مردمي ايران شد – بطرف در خروجي ايستگاه مي‌رفتند.