« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

هميشه ، چه ديرتر !....

مامان بزرگ و پدر بزرگ سالها با هم زندگی کرده بودند ، نميدانم چرا تازه يادشان افتاده بود که می توانند از هم طلاق بگيرند ، سر کوچکترين چيزها با هم تفاهم نداشتند ، آخه مامان بزرگ از جوانی رمانتيک بود و رويائی و هميشه سودای يک عشق داغ را داشت ، عشقی که در آن مردش برای رسيدن به او دست به هر کاری بزند . مامان بزرگ عاشق گُل نرگس بود و بارها با پدر بزرگ دعوا و آشتی کرده بود ، باميد آنکه شايد پدر بزرگ درک کند و برود دسته گل نرگسی بخرد و از او تقاضای آشتی کند . امّا نه تنها پدر بزرگ اين کار را نکرده بود بلکه گفته بود « قهر ميکنه که بُکنه ، به جهنم ، خسته ميشه ، مياد آشتی ميکنه . » مامان بزرگ وقتی ميديد از اين آتش آبی گرم نميشود ، ذره ذره با زيرکی خاص و بطوريکه غرور رويائيش جريحه دار نشود از در آشتی وارد ميشد و پدر بزرگ هم مثل هميشه ناز ميکرد و دست بالا ميگرفت .
برای همين مسائلی از اين دست ، بعد از سالها زندگی در کنار هم ، مامان بزرگ پايش را کرده بود توی يک کفش و ميخواست هر طور شده از پدر بزرگ جدا شود . اوّل همه خنديديم و فکر کرديم اين هم سناريوی جديدی است برای دلبری . امّا اينطوری نبود ، موضوع آنچنان جّدی بود که پدر بزرگ که سابقه نداشت از مامان بزرگ ناز بکشد ، به موضع ضعف و استيصال افتاد که او از خر شيطان بيايد پائين ، نشد که نشد . مامان بزرگ پايش را در يک کفش کرده بود که الا و بلّا می خواهم جدا شم .
وقتی چند نفر از بزرگترهای فاميل از جمله پدر و مادرم جمع شدند تا مشکلات مامان بزرگ را بشنوند و موضوع را حّل و فصل کنند ، نکاتی گفته شد که حّل آن را بغرنج تر کرد ، يکی از مشکلات مامان بزرگ اين بود که پدر بزرگ زيادی توی توالت می نشيند و گاه چنان سر و صدائی راه می اندازد که دل و روده آدم را بالا ميآورد . وقتی پدر بزرگ اين انتقاد را شنيد ، تمام گردن پُر چين و چروکش قرمز شد و گفت « خانم عزيز مگه شما توی توالت چه ميکنی ؟ » مامان بزرگ دماغش را بالا گرفت و جوابی نداد و اين نشان می داد که اگر قرار باشد صلحی صورت گيرد به اين آسانی ها نخواهد بود . يک نفر از فاميل طرف مامان بزرگ را گرفت و خواست با زيرکی و مصلحت انديشی کار را فيصله دهد ، گفت : « مامان بزرگ ، پدر بزرگ قول ميده موقع رفتن به دستشوئی احتياط لازم را بُکنه . » و مامان بزرگ گفت : « تو دستشوئی ، مبادی آداب شد ، موقع غذا خوردن چی ؟ »
مشکل پدر بزرگ موقع غذا خوردن واقعاً بغرنج بود ، او با ملچ و ملوچ غذا ميخورد و اگر احياناً غذا آبکی بود گاهی از زير چانه اش ، روی لباسش می ريخت و مامان بزرگ وادار ميشدکه جعبه دستمال کاغذی را جلوی او بگيرد .
پدر بزرگ عصبانی شد و گفت : « مگر سالها داروها تو اينور و اونور جا ميذاری کسی ناراحت ميشه ، در ثانی مگه موهای وز شدة تو ، روی مبل ها ، توی سفره و کف حمام و دستشوئی می ريزی کسی ناراحت ميشه ، يا بعد از اين همه سال به مجرد کمترين انتقادی از فاميل هايت ، هفته ها قهر ميکنی و حرف نمی زنی ، نبايد ناراحت شد . »
مامان بزرگ درباره دارها حرفی نزد ، که برايش مهم نبود ، امّا انتقاد و آنهم از موهايش ، چقدر سنگين بود که فرياد کشيد : « موهای من وزوزيه ؟ . »
مادرم که در جلسه بود و ديد کار دارد خراب ميشود ، دست روی موهای مامان بزرگ کشيد و گفت : « وا ، الهی قربونت برم ، پدر دلت مياد به اين خرمن نقره يی بگی وز . » مامان بزرگ که احساساتی شده بود و اشک از گوشه چشمانش سرازير شده بود گفت : « هميشه اينطوريه ... نشسته جلوی تلويزيون و ماهواره رو تماشا ميکنه ، زُل ميزنه به تن و بدن و هيکل زنای کانال فاشن ، منو با اون زنای توی ماهواره مقايسه ميکنه . » پدر بزرگ كه آرام شده بود ، سعی ميکرد با سکوت موضوع را خاتمه دهد تا باز زندگی مشترک را از سر بگيرند .
پدر چشمکی به پدر بزرگ زد و گفت : « بلند شو ، بلند شو ، مامان بزرگ رو ببوس . »
پدر بزرگ تعلل کرد و اين دست و آن دست کرد که بی گدار به آب نزند و کار را خراب تر نکند ، امّا همين تعلل مامان بزرگ را عصبانی تر کرد و گفت : « صد سال سياه ديگه نمی ذارم منو ببوسه . » بعد پدر بزرگ اُفتاد روی دنده لجبازی و گفت اصلاً آشتی نمی کند که هيچ طلاقش ميدهم تا اين آخر عمری نفس راحتی بکشد .
جلسه آشتی کنان به جای باريکی کشيد و پدر و مادرم تصميم گرفتند مدتی آنها را از هم جدا کنند . اين بود که مامان بزرگ يکماه به خانه دخترش آمد و از آن طرف هر روز پدرم مجبور بود به پدر بزرگ سرکشی کند ، در اين يک ماه بيماری های مامان بزرگ شديدتر شد ، امّا نمی خواست به خانه اش برگردد ، دلش کشش نداشت ، پدر بزرگ که عقب نشينی کرده بود ، گاه پيام های محبت و عاشقانه از طريق پدرم ميفرستاد تا دل مامان بزرگ را نرم کند تا او برگردد ، امّا انگار برای حرفهای عاشقانه خيلی دير شده بود .
مامان بزرگ ميخواست انتقام روزهای بی محبتی و انتظار حّتی يک حرف عاشقانه را از پدر بزرگ بگيرد .
بالاخره با وساطت مادرم ، دل مامان بزرگ رمانتيک و رويائی نرم شد و تصميم گرفت ، ظهر جمعه به خانه برگردد . وسائلش را جمع کرد و همگی قابلمه ناهار را برداشتيم و رفتيم بطرف خانه پدر بزرگ .
مامان بزرگ کليد انداخت و در حياط را باز کرد ، پدر بزرگ حياط را آب پاشی کرده بود و گلدان ها را آب داده بود ، حوض لمالم از آب صاف , موج ميخورد ، مادرم خنديد ، مامان بزرگ گونه هايش سرخ شد ، در هال را باز کرديم و رفتيم تو ، ماهواره روشن بود و ويگن داشت ميخواند .
روی ميز پر از گلهای نرگس بود ، مامان قابلمه را بُرد توی آشپزخانه ، صورت مامان بزرگ پُر از شادی و شعف و خنده بود ، مثل پرنده ای بود که ميخواست از قفس بَپَرد ، به خانه خودش آمده بود ، مامان از آشپزخانه برگشت و مامان بزرگ را بوسيد و پدر بزرگ را صدا کرد .
پدر بزرگ روی کاناپه نشسته بود و سرش به بغل کج شده بود ، انگاری که صد سال خوابيده بود .
هميشه چه دير! .....