« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

ساعت عليخان

در اتاق زاويه منزلمان کمد ايستاده مستعملي داشتيم که خنذر پنذر هاي ساليان دراز در آن تلمبار شده بود ، از کلاه پوستي و جليقه و کمربند و طاس و مشربه گرفته تا روزنامه هاي قديمي نسيم شمال ، بابا شمل و لباس هاي قديمي .
در يک لته آن کليد نداشت و قفلش هرز شده بود ، زياد هم با اين کمد کاري نداشتيم ، شده بود انبار ملزومات بدرد نخور ، اگر احياناً درش بسته بود ، با يک فوت مَکش باز ميشد و بالعکس . براي همين به آن مي گفتيم کمد فوتي . من بيشتر از ده سال نداشتم ، پسرکي لاغر اندام و زبر و زرنگ ، اثاثيه داخل اين کمد شده بود اسباب بازي من ، سرم را با زير و رو کردن لوازم داخل اين کمد در آن اتاق تنگ و تاريک زاويه گرم ميکردم ، يکي از روزهاي گرم تابستان از داخل خنذر پنذرهاي داخل کمد، ساعتي مچي که بند چرمي مستعملي داشت و دسته کوک و عقربه هاي آنهم کنده شده بود پيدا کردم و با شوق و ذوق بند آنرا اندازه دستم کردم و به کوچه رفتم ، بچه هاي محل دورم را گرفتند و منهم ساعت بدون عقربه خود را به آنها نشان ميدادم ، آخه آن زمان کمتر کسي ساعت دستش ميکرد و ساعت داشتن خودش نوعي مّزيت بود .
سرکوچه محّله مان مغازه سمساري آقاي خالقي بود که همه جور لوازم و وسائل دست دوم خريد و فروش ميکرد ، فرداي آن روز ساعت را با يک جعبه مداد رنگي که بعضي از رنگ هايش هم کم بود ، عوض کردم ، چون از اول عاشق نقاشي بودم .
پنجم هر ماه قمري منزل مادر بزرگم که ما هم با او زندگي ميکرديم ، روضه خواني بود ، دو نفر آخوند مي آمدند ، يک نفر سيد که نامش آقاي عندليب بود و يک نفر شيخ که حسين شله به او مي گفتند ، چون يکي از پاهايش کوتاه تر از ديگري بود و موقع راه رفتن مي شليد. مجلس روضه خواني زنانه بود ، زنهاي محل و خانم هاي فاميل به بهانه حضور در روضه خواني ولي براي رد و بدل کردن اخبار در اين جلسه روضه خواني شرکت ميکردند .  عندليب روضه خوان خوبي بود ، روضه اش را ميخواند ، اشک همه را در مي آورد و دم در کوچه اسکناس پنج ريالي در يک نعلبکي تعارفش مي کردم ميگرفت و ميرفت ، اما شيخ حسين اينطوري نبود مي آمد ، دهنه الاغ سفيدش را به در قلباب منزل مي بست و لنگان و با سختي از پله هاي  حياط بالا ميرفت و با يک يا الله گفتن بلند وارد مجلس زنانه ميشد و يکسر ميرفت گوشه سالن که برايش صندلي گذارده بودند ، بقيه خانم ها روي زمين نشسته بودند و بمجرد ورود آقا روي خودشان را با چادر ميگرفتند ، شيخ حسين شروع به روضه خواني ميکرد ولي من ميديدم که دائم حواسش به خانم هاست ، بعد از ختم روضه خواني من موظف به آوردن چاي براي آقا بودم و سپس دم در کوچه تعارف اسکناس پنج ريالي در نعلبکي .
روز واقعه بعد از که يکي از پنجم ماههاي قمري بود و مجلس روضه خواني منزلمان .
تعداد مهمانها زيادتر از حد معمول بود و يادم مي آيد فروغ خانم ، دختر خاله مادر بزرگم ،  تکيه داده به کمد فوتي نشسته بود و حسين شله هم در حين روزه خواندن تمام هوش و حواسش بطرف فروغ خانم که زيبا و بروروئي داشت و چندان رغبتي هم به پوشش خود نداشت ، بود .
چند روزي از اين مجلس روضه خواني گذشته بود و من عصر از مدرسه ، سر راه نان منزل را خريده و به خانه آمدم . اوضاع خانه دگرگون و بهم ريحته بود ، اثاثيه داخل کمد فوتي بيرون ريخته بود و مادر بزرگ با قُرو لُند دنبال چيزي ميگشت که نميافت و ناله و نفرين مي کرد ، به چه کسي معلوم نبود ، ولي همه اهل منزل ناراحت اين موضوع بودند ، کسي چيزي از من نمي پرسيد ، يکي از خاله هايم ميگفت ، فکر نمي کنم کار فروغ باشد !..... 
مادرم گفت : از او بعيد است ، بچه درد او ميخورد ، اون ساعت شکسته قديمي .
نام ساعت که آمد ، من بهت زده کناري ايستادم و نميدانستم چکار کنم ،گويا من مسبّب همه اين ماجرا بودم ، ميدانستم که فروغ خانم بيچاره گناهکار نيست و ساعت هم آنچنان که مادر بزرگ ميگويد طلا نبود و واقعا ارزشي نداشته ، حالا چرا و چگونه در اين همه مدت اکنون بفکر و صرافت ساعت عليخان که شوهر دوم مادر بزرگ بود و مدت زماني قبل به رحمت خدا رفته بود ، افتاده اند ، خدا ميداند .
نان زير بغلم را لاي سفره پيچيدم و با شتاب به سر وقت سمساري که ساعت را با يک جعبه مداد رنگي عوض کرده بود ، رفتم ، جعبه مداد رنگي را جلويش گذاردم و گفتم مادرم موافقت با تعويض ساعت نکرده و تقاضاي پس گرفتن ساعت عليخان را کردم ولي آقاي خالقي گفت آنرا فروخته است ، از من اصرار و از او انکار که اشک ريختن منهم اثري در پس گرفتن ساعت عليخان نداشت . از فرداي آنروز کار زنهاي خانه ما صحبت در مورد سرقت ساعت طلاي عليخان بوسيله فروغ خانم بود ، هر روز قيمت و ارزش ساعت بيشتر ميشد ،کوس رسوائي فروغ خانم در فاميل زده شد ، که حتما او بوده که با ترفند رفته دم کمد فوتي نشسته و قصدش برداشتن ساعت عليخان بوده و بس ، او بوده که ميدانسته ساعت در آنجاست و فقط از دست او اين کارها برميايد ، زيبائي و لوندي فروغ خانم بلاي جان او در فاميل شده بود !....
کبري خانم زن برادر مادر بزرگ ، پا در مياني کرد و گفت : بهترين راه حّل آئينه بين است ، آدرس مرد رمّالي را که محلش ، بالاتر از خيابان شکوفه بود ، داد و گفت : کارش حرف ندارد ، در آئينه گذشته را ميبيند و دزد ساعت عليخان را کت بسته به شما معرفي ميکند ، ولي داخل آئينه را حتما  بچه نابالغي بايد ببيند ، که در آن خانه بجز من بچه نابالغي نبود . پس قرار و مدارها براي رفتن به محّل کسب مرد رمال گذاشته شد و قرعه فال به نام من  افتاد که همراه آنان بروم و در آئينه نگاه کنم و سارق ساعت عليخان را به آنان معرفي کنم . هزار فکر و خيال به سرم افتاده بود ، نميدانستم داستان آينه چيست ؟ حساس شده بودم اگر عکس خودم را در آينه ببينم چه ميبايست بگويم ، تا روز موعود دلشوره اي داشتم که نگو ... مريض شده بودم ، هزار بهانه آوردم که با آنها نروم ، ولي مگر ميشد ، همه زنهاي فاميل يکصدا مي گفتند که مگر بجز تو بچه نابالغي در منزل داريم که او را ببريم ، حتما بايد تو با ما همراه شوي ، که شدم .
يادم مي آيد بعد از ظهر گرمي بود ، مادرم و مادر بزرگم و دو نفر از خاله ها و کبري خانم که معرف رمّال بود ، پياده به بطرف خيابان شکوفه که آن زمان بر عکس اسمش خشک و بي درخت بود و انتهايش سر به بيابان داشت روانه شديم و پرسان پرسان منزل رمّال را پيدا کرديم ، اتاق کار رمّال يک ميز کوچک پايه کوتاه که رويش تعدادي کتاب له و لورده جلد چرمي گذارده بودند و تک صندلي و زيلوئي در کف بود که خانم ها خسته از راه تکيه به ديواري روي زيلو نشستند ، منهم گوشه اي بهت زده ايستادم و خشکم زده بود ، دل پيچه و اضطراب و نگراني کلافه ام کرده بود ، خانم ها با هم صحبت ميکردند و راجع به ماجرا اختلاف نظر داشتند که رمّال وارد شده با سلامي غليظ روي صندلي نشست ،رمال مردي لاغر با ريشي تُنُک و لباس چرکمرد ، سراپاي خانم ها را ورانداز کرد و  کبري خانم که از همه خوش صحبت تر بود گفت : حاج آقا سرقتي در منزل شده که ميخواهيم شما با آئينه سارق را پيدا کنيد ، حاج آقا سري به عنوان تائيد تکان داد و و  گفت : نياز اين آينه بيني پنج تومان است ، که با اعتراض مادر بزرگ به سه تومان تقليل يافت سپس مادر بزرگ از گوشه چارقد سفيدش سه عدد اسکناس ده ريالي مچاله شده را بيرون آورده صاف کرد و به آينه بين را داد .
آينه بين ازروي طاقچه اتاق ، آينه کوچک مستطيل شکلي را برداشت و با گوشه آستين خاک رويش را تميز کرد ، رو به کبري خانم مرا نشان داد و گفت : بچه نابالغ همين است ، با تائيد کبري خانم ، رمّال مرا که از اضطراب پابه پا ميشدم ، صدا کرد و گفت : آينه را طوري جلوي صورتت ميگيري و تا زماني که من ورد مي خوانم ، تو در آينه داخل چشمان خود نگاه ميکني ، دقت کن ، مژه بر هم نزن ، هر چه ديدي با صداي بلند براي من تعريف کن ، حتما دزد را در آينه خواهي ديد .
آينه را بدست من که از نگراني قدرت صحبت نداشتم داد و دستم را گرفت بطرف خودش کشيد که روي صندلي نشسته بود . مرا روي زانو چپش نشانيد و يکي از کتابهاي لهيده روي ميز را برداشت و بمن دستور داد که آينه را صاف جلوي صورتم بگيرم و داخل چشمان خود م را نگاه کنم ، که کردم ، بعد رو به خانم ها کرد و گفت در آينه همزاد سارق که اجنه اند به کوچکي برنجي در چشم ظاهر ميشود که بايد شناسائي شوند، از روي کتاب با کلمات و الفاظي مبهم و غريبه شروع به خواندن اورادي کرد ، اول از ترسم در آينه چشمان خودم را نگاه نمي کردم که نکند خودم را در چشمانم ببينم ، رمّال در حين خواندن اوراد که با صداي بلند ميخواند از من ميپرسيد ، چيزي مي بيني ، اگر ميبيني بگو ، من که در صورت خود داخل چشمانم در آينه چيز غير عادي نمي ديديم ، ميگفتم : چيزي نميبينم ، و رمّال تَشَر ميزد که خوب نگاه کن ، و اوراد را به صداي بلندتري مي خواند ، دهان رمّال کنار گوش من و الفاظي که مفهومي نداشت وبوي بد دهان او دلشوره اي که تبديل به دلدرد شده بود و گير دو دستم به آينه ، نا استواري و احساس بدي که از روي زانو نشستن رمال به من دست داده بود ، بر کلافه گيم مي افزود ، ولي سقلمه هاي رمّال به پهلويم که ميگفت ، زني نمي بيني که چادر سفيد بسر دارد ، که هيچ نمي ديدم . مادرم ، خاله هايم ، مادر بزرگ و کبري خانم هم به هيجان آمده ، دائم بمن نهيب ميزدند که حواست کجاست ؟ خوب نگاه کن ، چنان گيج و مبهوت و سر درگم شده بودم که حتي شکل خودم را هم در آن آينه مات و کدر نمي ديدم چه برسد به اينکه داخل عدسي چشمانم زني به اندازه يک برنج ببينم که چادر سفيد بسر کرده و براي رضايت همگي بگويم  که شکل فروغ خانم است ، منهم که تنها شاهد و بازيگر اصلي اين ماجرا بودم ، براي خلاصي از اين همه عذاب ، با هيجان فرياد زدم ، ميبينم ، ميبينم ، بله ديدم ، شکل فروغ خانم است ، بله خود فروغ خانم است که کنار کمد فوتي نشسته ، مادر بزرگ از آنور اطاق رمّال با ناله گفت : ميدانستم کار کارِ اون پتياره است ، از اول او دست کج بود ، ميدانم باهاش چکار کنم !.... انشاله تقاص پس بدي !....
خاله ها هر کدام در مذمت فروغ خانم چيزي گفتند و رو بمادر من که گفته بود ، از فروغ بعيداست به چه درد او ميخورد ساعت شکسته قديمي ، و رمّال از اينکه در کارش موفق بوده ، با لبخند غرور آميز آينه را از دست من گرفت و مرا از شر بوي دهان و فشارهاي زانوي خودش آزاد کرد و من براي نفس کشيدن و برون ريختن اين همه فشار به سرعت به حياط دويدم و با فريادي نفسي عميق کشيدم . 
در اطاق آينه بين ما بين خانم ها بحث و اختلاف نظر بود و آينه بين بود که داد سخن مي گفت : که کارم حرف ندارد ، هر وقت مقامات بالا کارشان گير مي کند ، دنبال من ميفرستند ، و من بودم که مبهوت اين همه ماجرا در حياط خانه رمّال نفس تازه ميکردم .