« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

عباس شپش

منزلشان بر خيابان عباس آباد دروازه دولاب بود و سه باب مغازه هم داشتند که بعلت موقعيت آن کمتر کسي رغبت به اجاره آن ميکرد ، عباس پسر بزرگ رخشنده خانم ، يکي از مغازه ها را دوچرخه سازي کرده بود ، عباس چاق ، با شکم قلمبه و کوتاه قد و کمي هم شَر ، اهل محل براي شناسائي بهتر به او عباس شپش مي گفتند ، و مادرش رخشنده خانم که خودش يک پا در محل کلانتر و برو بيائي داشت ، براي اينکه عباسش ، دنبال شَر نرود و جلوي چشمش باشد ، يکي از مغازه هاي خالي را در اختيار او گذارده بود که هم سرش گرم باشد و هم شايد کاسب شود .
عباس بجز تعميرات ، دوچرخه هم کرايه ميداد ، سه عدد دوچرخه يک تنه هرکولس داشت ، که تا صبح ها کرکره مغازه را بالا ميزد ، مي آوردشان بيرون و کنار جوي آب به تنها درخت آنجا تکيه ميداد .

داخل مغازه اش ، از لاستيک هاي مستعل و توئي دوچرخه آويزان شده با سيم از سقف گرفته تا طوقه و تنه مستعل که نمره بدنه آن دستکاري شده ، پُر بود . خودش هم دائم با آن هيکل قلمبه و  فرز ، عرق ريزان در مغازه فعال بود ، وسط روز گاهي رخشنده خانم مادرش از داخل منزل براي عباسش چاي مي آورد و مدتي کنج ديوار مغازه با چادر سفيدش او را ورانداز ميکرد .
 

تابستانها که مدرسه تعطيل ميشد ، کاسبي عباس رونق پيدا ميکرد ، عده اي از بچه هاي محل دوچرخه هايشان را براي تعمير و رُموت مي آوردند و عده ديگري دوچرخه هاي عباس را ساعتي کرايه مي کردند ، چون دوچرخه سازي عباس تنها مغازه دوچرخه  سازي محل بود ، براي کرايه کردن دوچرخه غالبا نوبت وصف بود ، و گاهي هم دعوا و مرافعه و دخالت والدين بچه ها که اکثرا پاي رخشنده خانم هم به ميان مي آمد . بيشترين اعتراض بچه ها از ميزان ساعت کرايه اي بود که عباس از آنها مطالبه ميکرد ، محمد قمي که مدت زماني نزد عباس شپش شاگردي مي کرد و با کتک اخراج شده بود مي گفت : عباس پس از تحويل دوچرخه عقربه دقيقه شمار ساعتي که روي طاقچه مغازه براي تعيين زمان کرايه است بنا به وضعيت مالي کرايه کننده ، جلو ميکشيد . اعتراض ها که غالبا با دخالت بزرگترها به دعوا مي انجاميد ، تنها در مورد اضافه درخواستي عباس نبود ، بلکه اکثراً دوچرخه هاي مستعمل اجاره شده در راه پنچر و يا زنجير پاره ميکرد که علاوه براينکه با زحمت و مرارت دوچرخه را به مغازه يدک ميکشيدند ، عباس علاوه بر دريافت کرايه تا آن ساعت ، تقاضاي خسارت به دوچرخه را نيز مطالبه ميکرد ، که اگر نمي گرفت ديگر به آن بچه دوچرخه کرايه نمي داد ، که اين خودش با نبود هيچگونه سرگرمي ديگري در آن محل دردناک بود .

عباس ظهر ها که کرکره مغازه را پائين ميکشيد ، از نانوائي سنگکي محل نان ميخريد و به منزل ميبرد ، در همانجا بود که با طاهره که اتفاقا ، هم زمان با او به نانوائي مي آمد دورا دور آشنا شد ، ملاقات هاي داخل نانوائي ، مبدل به صحبت کردن در کوچه پس کوچه هاي محل کشيد و خبر آن به گوش رخشنده خانم ، که پسرت را دارند غُر ميزنند . يک بار که طاهره با چادر مشکي و رو گرفته در مغازه عباس با او صحبت ميکرد ، رخشنده خانم با چادر به کمر بسته وارد مغازه شد و هرچه از دهنش در مي آيد بار طاهره بيچاره مي کند که فلان فلان شده ، ميخواهي پسر مرا از راه بدر کني که طاهره بيچاره گريه کنان پا به فرار مي گذارد و عباس تا يک هفته کرکره مغازه را پائين مي کشد و مغازه دوچرخه سازي تعطيل مي شود . بعد از آن ماجرا عباس از آن شَر و شور افتاد و اکثر به مغازه نمي آمد . بالاخره رخشنده خانم براي دل عباسش راضي شد به خواستگاري طاهره برود اينجا بود که عباس بعد از عروسي با طاهره ، بقول رخشنده خانم کاسب شد و سر براه ....