« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

ولي ديوانه

ولي با هيکلي درشت و زبان الکن کم عقل بود ، گاهي هم آدم شک ميکرد که عقل ندارد ، اکثراً آرام بود و توي کوچه پس کوچه هاي محله ها پَرسه ميزد ، آنقدر آرام و قابل اعتماد بود که غالب اهالي محل کارهاي سنگين منزل خود را به او ميسپرند ، از جابجائي و اثاثيه سنگين ، حمل بارهاي ناقوار تا تکانيدن فرش و خالي کردن آب حوض منازل .
در قبال انجام اين کارها ، نديدم که او وجهي دريافت کند ، غذائي و ناهاري که ته مانده آنرا در دستمال ميپيچيد و در جيبش مي گذارد که مي گفتند براي مادرش خاور مي بَرَد ، و زماني که به او مي خواستند وجهي بدهند ، امتناع ميکرد و با زبان الکنش ميگفت ، بطري و شيشه شکسته بجايش بدهيد . لذت ميبرد از اينکه بطري و شيشه را ببرد و در مغازه خنذر پنذر فروشي لب خندق بفروشد و پولش را بگيرد .
بچه هاي محل سربسرش مي گذاشتند و دسته جمعي با صداي بلند او را مسخره مي کردند ، ولي ديوونه ، ولي ديوونه و او دنبالشان ميدويد و بچه ها فرار ميکردند و مقداري که از او دور ميشدند ، دوباره او را با همان نام صدا مي کردند و ولي با آن هيکل درشت ، نفس نفس زنان بدنبالشان ميدويد تا آنها را بگيرد ، ولي من نديدم که ولي کسي را کتک بزند ، آنقدر اين بازي و گريز ادامه داشت تا ولي از نفس مي افتاد و گريه کنان با صداي بلند در کناري مي نشست و بچه ها متفرق ميشدند ، اوج واقعاً ديوانگي ولي زماني بود که بچه ها تُخس محل با هم يکصدا فرياد ميزدند ، ولي ، خاور مُرد و پا به فرار مي گذارند ، چون ميدانستند ولي، واقعاً عصباني و ديوانه ميشود ، زمانيکه راجع به مادرش خاور حرفي زشت زده شود ، که ميشد ولي ، هر آنچه دم دستش ميرسيد ، از پاره آجر و سنگ برميداشت و سر به دنبال بچه ها و سنگ و پاره آجر را با شدت تمام ولي بدون هدف بطرف آنها پرتاب مي کرد ، بچه ها  هم از اين کوچه به کوچه ديگري فرار مي کردند و با تاملي دوباره جمله ، ولي خاور مُرد را تکرار کرده و دوباره دسته جمعي فرار مي کردند و ولي با هيکل تنومندش به دنبال آنها ميدويد ، گاهي با وساطت بزرگتري بچه ها متفرق ميشدند و ولي در کناري روي پله اي مي نشست و هاي هاي گريه مي کرد .
يک روز او براي خالي کردن آب حوض به منزل عرفاني ها ميرود ، خانم عرفاني وسائل کار ولي، سطل و جارو را دم دست او ميگذارد و خود براي انجام کارهايش به آشپزخانه ميرود ، ولي آب حوض را با سطل داخل باغچه هاي حياط ريخت و وقتي همه درختان سير آب شدند ، سطل پر آب را به کوچه مي بَرَد و داخل جوي آب مي ريخت ، نزديک ظهر بود که آب حوض به ته رسيد و لجن هاي کف حوض نمايان شد ، حال ميبايست لجن هاي داخل حوض را به کوچه برده و در پشت ديوار منزل بريزد ، در اين موقع صداي مهيي از طرف ساختمان به گوش رسيد که صدايش در تمام محل پيچيد ولي در حياط گيج و وحشت زده شده بود ، نميدانست بفهمد که صدا از کجا و چگونه ايجاد شده که آتشي از دهانه آشپزخانه به بيرون جهش کرد و او را متوجه محل حادثه کرد ، از در حياط که بوسيله ولي باز گذارده شده بود چندين نفر از همسايه ها داخل شدند و با هيجان به دنبال محل انفجار و صدا بودند ، از ولي که ميپرسيدند ، جواب درست و حسابي نمي گرفتند ، شعله آتش از آشپزخانه به بيرون زبانه ميکشيد و از خانواده عرفاني که داخل ساختمان بودند خبري نبود ، ولي با پاچه هاي بالا زده شلوار و پاهاي لجني ، سطل بدست ، به آتشي که هر دقيقه مشتعل تر ميشد چشم دوخته بئد ، فرياد کمک همسايه ها ، اورا ملتهب تر کرده بود ، هيچکس ياراي جلو رفتن نداشت . يک دفعه ولي سطل را به طرفي انداخت و ديوانه وار و پُر هيب به طرف دهانه آشپزخانه دويد و داخل آتش شد ، فرياد و جيغ و دادهاي همسايه ها افزايش يافت ، از ولي چند دقيقه که به ساعت ها ميمانست خبري نبود ، يک باره او با جسمي که بر دوش گرفته بود و از سرو پايش آتش زبانه مي کشيد از دهانه آشپرخانه بيرون زد و بطرف حوض لمالم از لجن دويد و با بارش داخل حوض پُر لجن پريد .
آنقدر سريع اين کار انجام شده بود که همسايه ها که تعدادشان هر دقيقه زيادتر ميشد ، متوجه حرکت ولي و توده آتش غلتان داخل لجن نشدند ، ولي که سراپايش لجن آلود شده بود ، خانم عرفاني را روي دست بلند کرده با زبان الکنش از داخل حوض به همسايه ها ميگفت : بيائيد خانم را بگيريد . با کمک زن هاي همسايه خانم عرفاني را داخل منزل بردند . معالجه زخم هاي خانم عرفاني مدتها طول کشيد ولي چندان صدمه اي نديده بود ، ولي جانِ خانم عرفاني را که حامله هم بود نجات داده بود . دکتر لقمان الدوله که مطبش سرچشمه بود ، ميگفت : ولي با پريدن داخل حوض لجن جان خانم عرفاني را نجات داده ، لجن خودش نوعي ضد عفوني کننده بوده ، حادثه با ترکيدن چراغ خوراکپزي پريموس و انتشار نفت و آتش حادث شده بود .
گاهي شک ميکردم ولي عقل نداشته باشد !...