« مطالب موجود در سایت اعم از مقالات و نقاشی ها و ... فقط با ذکر ماخذ قابل استفاده عموم می باشد. »
Error
پیغام سیستم
4
  • Your server has Suhosin loaded. Please follow this tutorial.

قصه آقا دیوه بد کار و کفش دوزک خوش کردار

•  پـرده اول
یکی بود یکی نبود ، غیر از خدا فقط خودش بود .
روایت است ، زمانی که آقا دیوه و خانواده اش که مدتهای طولانی آرزوی آمدن به آن شهر قشنگ را می کشیدند ، از آسمان تنوره کشان وارد شهر شدند ، اهالی شهر ، چشمانشان را به آسمان دوخته بودند و منتظر معجره جدیدی بودند ، چرا که خیلی از آنها از جور و ستم حاکم قبلی به ستوه آمده بودند و امکانات ورود آقا دیوه و دارو دسته اش را فراهم کرده بودند .
واقعاٌ هم معجزه شد ، با ورود آقا ديوه ، رنگ همه چيز در شهر عوض شد ، همه چيزها به رنگ سياه و سفيد در آمد ، رنگ ديگر ، مفهومی نداشت ، بعدش ، لبخند از روی لب ها محو شد ، ديگر کسی نمی توانست بخندد ، چون آق ديوه گفته بود ، بجای خنده بايد گريه کرد ، چون گريه دل را باز می کنه !... بعد از اون شادی را منع کرد ، اهالی شهر نمی توانستند ، سازی بزنند ، حتی موسيقی گوش کنند ، اگر صدای آهنگ ، خنده از منزلی به گوش ميرسد ، اهالی آن منزل مجازات می شدند و اسمشون درجائی ثبت ميشدکه بعداً به حسابشون رسيدگی بشه . بعدش باور مردم شهر را از اونا گرفت و اونا رو به شکل مردمان مسخ شده در آورده ، که هر کاری آقا ديوه و دار و دسته اش بکنند ، مردم شهر به آنها اعتراض نکنند و بشکل يک نوع عادت روزمره با اون برخورد کنند.
آقا ديوه ، خانواده و دار و دسته اش که بعضی ها شونو با خود به همراه آورده بود و بعضی ها شونو از ميان ، جاهل های گول خورده اهالی شهر انتخاب کرده بود ، با انجام اين معجزه ها  ، ديگر چندان مشکلی برای اجرای مقاصدی که در نظر داشتند ، نبود ، هر کاری دلشون ميخواست ، می توانستند انجام دهند ، که دادند ....
چيزهای مورد علاقه آقا ديوه ، که مردم شهر را هم برای آن منظور مسخ کرده بود ، خوردن اهالی چاق و چله بود ، که آنها را به بهانه های مختلف ، بوسيله بچه ديوها ( ديوک ) دستگير کرده ، به قصر خودشان می بردند و با آنها غذای ديوی درست می کردند و خود و ساير
دار و دسته شان ميل می کردند و اموال آنها را نيز برای خود برميداشتند .
برای اين منظور و نگهداری افراد چاق و چله ، مشکوک که به جرم خنديدن ، و حتی گريه نکردن ، موسيقی گوش دادن ، و  احساس اينکه هنوز بکلی مسخ نشده باشند ، در اطراف شهر زندان هائی در غارها ، بشکل مخوفی درست کرده بودند ، که آنها را با غل و زنجير در آنجا نگهداری ميکردند ، تا زمانيکه وقتشان برسد و آمادگی لازم از آنها برای غذای ديوان و ديوکان بدست بياورند .
مدتی گذشت ، شهر در هاله ای از دود خاکستری پيچيده شد ، مردم شهر از غم و اندوه و بی رنگی همديگر را حتی نمی ديدند ، علاقه خود را بيک ديگراز دست داده بودند ، بی تفاوتی غوغا ميکرد ، نفرت زبانه ميکشيد ، حتی يادشان رفته بود که قبلاً اين شهر رنگی بوده ، رنگ تابش خورشيد ، آبی آسمان ، سبز ينگی درختان ، رنگهای قرمز و زرد و بنفش گل ها ، که اگر گلی می روئيد به رنگ مشگی و يا خاکستری بود ، و اگر ديوی ، ديوکی اشخاص را دستبند زده نمی بردند و يا حرفی ، سخنی مشابه گفتار قبلی از دهان ساکنان شنيده ميشد ، همه اهالی با تعجب همديگر را نگاه می کردند ، عادت کرده بودند ، همه ... عادی شده بود ظلم و ستم .
راستی ، پرندگان هم از آسمان اين شهر فرار کرده بودند ، همه پرندگان رنگی بخصوص سخنگو هايشان ، مانند طوطی ، و خوش آوازهايشان ، بلبلان ، قمری و قناری ، فقط کلاغ ماند و زاغ و وزغ و انواع جمنده ها که از بيابان ها و کوه های اطراف ، به شهر سرازير شدند و کرکس و لاشخورها ! ... از اهالی شهر هم معدود عده ای که معجزه مسخ شده کمتر به آنان اثر کرده بود ، با هزار صدمه از حصار کشيده شده به دور اطراف شهر بيرون زده ، به شهر های اطراف گريختند ديوها و دارو دسته شان از اينکه ، بعضی از اهالی از سوراخ سمبه های حصار شهر بيرون زده و رفته بودند ، ظاهراً عصبانی شده ، خرناس و عربده ميکشيدند و چند نفری را هم به جرم آنان به غذای روزانه خود اضافه کردند ، ولی بدشان هم نمی آمد که مزاحم هائی از اين دست که معجزه مسخ در آنان کم اثر بوده به نحوی ، گم و گور شوند .

•  پـرده دوم
حدود دهسالی از ورود مهمان های خودخوانده به شهر ميگذشت ، ديگر در شهر آدم چاق و گوشت داری که باب ميل ديوان و ديوکان باشد ، يافت نمی شد ، آدم های چاق را يا ديوها ميل کرده بودند و يا در غل و زنجير در قفس ها منتظر روز خورده شدن بودند و افراد ديگر شهر نيز در اثر ظلم و بيداد و نبود نور و غذا لاغر و تکيده در شهر سرگردان بودند .
يکی از اين روزها که در اثر نبود آدم های چاق و چله ، بچه ديوها تصميم می گيرند بروند به سراغ لاغرها و لاغرترها و تکيده ها ، نميدانم ، چطوری يکی از اهالی شهر برای فرار از دست ديوکان ، رفته بود بالای بلندترين جای حصار شهر و آن دور دورها را نگاه می کنه ، اولش اصلاً حاليش نميشده که انتهای دشت درختانی است به رنگ ديگر ، خورشيد که اون دورها در حال غروب کردن بوده ، شکل و شمايلی ديگه داشته ، آخه او رنگها را فراموش کرده بوده و نميدانسته که رنگ اصلی درخت ، رنگ سبزه و رنگ غروب خورشيد نارنجی و زرده ، او با ديدن دشت سبز و درختان و غروب خورشيد با رنگ های  نارنجی و زرد ، مفتون طبيعت بدون ديو ميشه ، با اين وضع و هتره کنان به شهر بر ميگرده و يکسربخانه ميره و اوّل ماجرا را برای خانواده شرح ميده که باورشان نميشه ، ولی شب که به قهوه خانه محل ، برا ی ترنا بازی ميره ، به چند نفری ماجرا را تعريف ميکنه که دهن به دهن ميگرده و از طريق دارو دسته آقا ديوه ، به گوش ديو بزرگ ميرسه که او بسيار عصبانی ميشه و غُرشش به هفت آسمان می پيچه ، بطوری که تمام خال های سياه روی بدنش ، خاکستری ميشه و دستور بگير و ببند و کُشت و کشتار و زندان و بند ، لاغر و لاغرترها و تکيده و حتی نوجوانان را صادر ميکنه شهر غوغا ميشه ، هيچکس امنيت نداره ، مدتها اهالی شهر از ترس ديوها در خانه ها خودشان را پنهان کردند تا آبها از آسياب بيفتد و ديوها طبيعت خون آشام خود را تسکين دهند ، که دادند .
اين بگير و ببندها که ضربه بزرگی به شهر وارد کرد ، حُسنی که داشت ، يواش يواش سر و صدا و نجوای بعضی از مردم شهر که درست و حسابی مسخ نشده بودند و يا آنها که خود را به خواب خرگوشی زده بودند در اثر اين يورش ، در آمد . آخه اين چه وضعيتيه ؟
با بچه های کوچک ما چيکار دارند ؟ برای اعتراض که نه ! ... برای آرام کردن آقا ديوه تصميم گرفتند ، بروند سراغ آقا ديوه و برا ی پيدا کردن راه حل مناسبی که هم آقا ديوه راضی باشه و هم مردم شهر کمتر صدمه ببينند ، تبادل نظر و مشورت کنند ، که بالاخره آقا ديوه از  خر شيطان پائين آمده ، اجازه ملاقات داد .
آخه اين را هم بگويم که آقا ديوه خودش هم ترسيده بود ، ولی مردم شهر از اين موضوع اطلاع نداشتند .
بالاخره روز ملاقات رسيد ، تعدادی از مردم شهر با يکی از ريش سفيدان شهر که خودش هم دردعوت ديو بزرگ وخانواده و دارو دسته اش به اين شهر دستی داشته و کمک های فراوانی در اين مورد کرده بود ، بطرف قصر آقا ديوه رفتند حالا چه جوری و با چه ترس ولرز و با چه بگير و ببند ها ، نگو و نپرس ! ...
اوّل از راهروهای پيچ در پيچ که سرهر پيچش ، دو سه تا بچه ديو چاقالو و شکم گنده ، لخت لخت که تمام هيکلشون خال خال مشکی داشت و تنها لباسی که تنشان بود پارچه پيجازی سياه و سفيد بود که در  اطراف کمر و لای پايشان پيچيده بودند با دو عد شاخ روی سر با چماق و شمشير و زنجير ايستاده بودند و اهالی شهر را که مضطرب از کنار آنها می گذشتند ، به شکل غذای متحرک نگاه می کردند . تا رسيدند به يک محوطه هشتی مانند بزرگ ، با سقف بلند گنبدی شکل ، اطراف هشتی ، دهليزهای متعددی بود با درهای آهنی ضخيم که با زنجير و قفل بسته شده بود ، دَرِ يکی از دهليزها که نيمه باز بود و انتهای آن از تاريکی ديده نمی شد ، از درون آن دهليز ، بوی تعفن
و نمناکی به مشام ميرسيد ، صدای مردم شهر که زندانی شده بودند و ديو بچه ها آنها را برای آماده شدن به غذای ديوها شکنجه ميدادند به گوش ميرسد . صدای ضجه و ناله و فرياد های وحشت زا .
آنان در نوبت سرنوشت وحشت انگيز خود که در انتها ميبابد غذای ديوان و بچه ديوها باشد ، بودند . کنار دَرِ هر دهليز ، ديو بچه هائی چاقالو سرا پا مسلح به شمشير و چماق و زنجير و با چشمهائی از حدقه در آمده ، اهالی شهر را با دقت ورانداز می کردند .
اهالی شهر ، حتی خود ريش سفيد از ترس مثل بيد ميلرزيدند ، ديگر نه راه پس داشتند و نه راه پيش ، احساس ميکردند ، خودشان با دست خودشان به سلّاخ خانه آمده اند .
با اشاره يک از ديوکان ، از در آهنی يکی از دهليزها با قدم های لرزان وارد شدند که با مشعل های متعددی که با روغن بدن اهالی شهر ميسوخت و بوی متعفی ميداد بطرف اقامتگاه ديو بزرگ روانه شدند .
وارد محوطه سرسرای آقا ديوه شدند ، ديو بزرگ با بدنی تنومند که با پشم سياه و سفيدی پوشانيده شده بود و خال های بزرگ سياه در تمام بدنش بچشم می خورد روی تختی که چندين پلکان داشت بر مخده ای تکيه  داده بود ، از چشمانش شراره آتش زبانه ميکشيد و با ناخن های تيز و بلندش شکم برجسته خود را می خاراند . در چپ و راست او ديوکان ديگری بستگی به منصبی که در دستگاه او داشتند جای گرفته بودند ، بعضی شاخ های بزرگتری روی سرشان بود و بعضی ديگر شاخ های کوچکتری ، ولی همگی همان شکل و شمايل ديو بزرگ را تقليدکرده بودند ، در بدو ورود گويا بحث ديو بزرگ با ديوان مشاور ، در مورد پختن غذای جديدی با گوشت آدم های لاغر و نوجوان بود ، که اهالی شهر ترسان و لرزان وارد شدند .
ريش سفيد شهر که همپای مردم آمده بود ، با صورتی رنگ پريده جلو آمد ، زمين ادب بوسيد و اظهار بندگی کرد ، آقا ديوه او را خوب ميشناخت ، بنابراين با صدای رعد آسا که تمام مشعل های اطراف سرسرا به لرزه در آمدند ، گفت چه ميخواهی از ما . ؟
او ميخواست صحبت کند ، ولی زبان به سقف دهانش چسبيده بود ، از ترس و از زبانه های آتش چشم های آقا ديوه ، اين و آني بود که نقش زمين شود ، او ميدانست که بدموقعی بديدار آقا ديوه آمده اند ، آنهم موقع تقسيم غذا و غنائم که تنها علاقه ديوهاست .
آقا ديوه که داشت صبرش تمام ميشد از اين همه مزاحمت ، خرناسی کشيد که بوی تعفن دهانش ، نفس مردم شهر را که در انتظار صحبت های ريش سفيدشان بودند ، به شمارش انداخت . آقا ديوه ، آقا ديوه بعد از خرناس دوباره فرياد زد ،  چه ميخواهی از من ؟
بلاخره اون آقا ريش سفيده ، با هر مرارتی که بود لب به سخن گشود و گفت سرورم ، ما اهالی شهر ، همه ميدانستيم که نبايستی مزاحم اوقات گرانبهای شما ميشديم ، و آرامش شما را بهم می ريختيم ، اما ... اما روز اول قرار ما اين نبود ، ما که وقتی شما از آسمان تنوزه کشان به شهر ما آمديد ...
در اين جا خُرخُر ديو که نشانه اعتراضش بود ، پرده گوش مردم شهر را ناراحت کرد و ديوهای اطراف ديو بزرگه  را به جنبش در آورد .
بطوريکه صدای زنجير و تبر ، بهوا برخاست . آقا ريش سفيده ، آب دهنش را قورت داد و لحن کلامش را عوض کرد و خواست لبخندی بزند ، ولی لبخند نيامد . با هر جان کندنی در آن بلوا ، گفت: معذرت ميخواهم ، به شهر ما دعوت شديد و ما را از شر حاکم قبلی خلاص فرموديد ، قرار شد خودمان آدم های چاق  چله را برای تناول جنابعالی و مشاوران محترم ، معرفی و پيشنهاد کنيم و حتی در گرفتار کردن آنها نيز با شما همکاری و ياری کرديم ، خوب نوش جانتان ، حالا با تمام شدن چاق و چله ها به سراغ لاغر و لاغر ترها آمده ايد ، باز ما صدايمان در نيامد و مخالفتی نکرديم و از کمک های ما نيز بهره برديد . بعنوان قراول ويساول و نگهبان ، جوانهای ما را خواستيد ، تقديم کرديم و بعد ديديم که آنها را نيز نوش جان فرموديد و لب به اعتراض نگشوديم ، حالا می بينيم شما به سراغ نوجوانان و بچه های نابالغ آمده از آنها استفاده می کنيد ، برای همين موضوع ، همراه اهالی شهر آمده ام به دست بوسی شما که خواهش کنم که از استفاده نوجوان ها و کودکان نابالغ ، تا رسيدن بسن بلوغ خود داری کرده و يا اقلاً روزانه اين کار انجام ندهيد و کمی صرفه جوئی کنيد در خورد و
خوراکتان ...
آقا ديوه ، ديگه نتونست طاقت بياورد و با نعره ای که سقف گنبدی سرسرا به لرزه درآمد حرفهای آقا ريش سفيده را قطع کرد ، با نعره آقا ديوه ، خال های سياه روی بدن ، تمام ديوها به خاکستری تبديل شد ، خاکستری خاکستری ، و ديو بچه ها همه قمه ها را از پرشال پيجازی که دور کمرشان گره زده بودند ، بيرون کشيدند ، و آن دسته از اهالی شهر که برای صحبت و اصلاحات راه ديگری  ، در مورد بگير و ببند و کم بخور ، آمده بودند ، از ترس در آستانه در سرسرا  نزديک  به زهره ترک شدن بودند .
آقا ديوه که محيط را با نعره و عربده کشی خود آماده يافت با فرياد رو به آقا ريش سفيده کرد و گفت :
خجالت نمی کشيد ، شماها ، من را با التماس و درخواست به اين شهر آورده ايد و من اين افتخار را به شما داده ام که بيايم شر حاکم فاسد قبلی را از سرتان کوتاه کنم ، شماها را تبديل به ديوک کنم ، ولی متأسفانه ميبينم هنوز که هنوز است خوی کثيف آدمی در وجودتان وجود دارد . برای همين ، هنوز نفهميده ايد که اين طبيعت يک ديوه که آدم بخوره ، گو اينکه از اول ميدانستيد برای همين همکاری کرديد ، حالا آمده ايد که چه ؟ که ما آدم نخوريم ، يا صرفه جوئی کنيم از خوردن آدمهائی مثل تو ... واقعاً خجالت آوره اين حرفهای شما . آخه اين آدمها چه ارزشی دارند ؟ که حالا ما بيائيم برای نخوردن آنها ، بخودمان فشار بياوريم و صرفه جوئی کنيم از خوردنشان ، اينم شد حرف ! ...
از گوشها و سوراخ های دماغ آقا ديوه ، دود عصبانيت فوران ميکرد و چشمانش از حدقه داشت بيرون ميزد .
از تاريکنای دهليز ها ، صدای سُم پاهای ديو بچه ها که با شتاب
بهر طرف ميدويدند بگوش ميرسيد ، عربده های ديو بزرگ کار خودش را کرده بود و همه را به هيجان درآورده بود ، ديوک ها دست به قمه و زنجير ، خودشان را آماده برای هر حادثه ای کرده بودند ، آقا ديوه که از عصبانيت شده بود مثل يک کوره آتش ، از روی تشکچه برخاست و از پله های تخت پائين آمده با عربده و نعره فرمان داد که همه اهالی و آقا ريش سفيده که فضولی کرده به سرا پرده آقا ديوه آمده اند دستگير کرده به غل و زنجير بکشانند و به سيا ه چال های مخصوص ببريد که بعداً خورده شوند .
ديو بچه ها به درون سرسرا ريختند و با چماق و زنجير ، همه را به بند کشيدند و بردند بطرف دهليزهای نمناک ومتعفن هشتی .

 • پـرده سوم
خبر به گوش مردم شهر رسيد ، که چه نشسته ايد ، آقا ريش سفيده و همه آن دسته از اهالی شهر که بديدن آقا ديوه برای پيشنهاد اصلاحات رفته بودند ، به آتش خشم آقا ديوه گرفتار شده و در بند شده اند . و در سياه چال منتظر خورده شدن هستند .
خوب حالا فکر ميکنيد مـردم شهـر چکـار می کنند ؟ ! ...
حتمـاً فکر ميکنيد ، تمـام مـردم بسيج ميشونـد ، لبـاس رزم تنشـان می کنند و را ه می افتند بطرف قلعـه آقـا ديـوه و دمـار از روزگـار آقـا ديوه درمياورند و زندانيان را آزاد کرده ، جشن و شادمانی برقرار
می کنند ؟
و يا دسته جمعی ، همگی ، جمع ميشوند در ميدان شهر و اعتراض
می کنند به اين همه بی عدالتی و همه اهالی شهر به عنوان اعتراض بطرف قلعه آقا ديوه حرکت می کنند و با اعتراض صلح جويانه ، دوباره می خواهند که جناب آقا ديوه و دارو دسته اش تجديد نظر کنند به اين همه بی عدالتی !... نه خير ! ... 
مردم شهر ، بداخل منازلشان پناه گرفتند ، قفل و کلون های پشت در را محکم بستند و نشستند به مشورت با هم ، که تنها راه حل اين موضوع ، اينست که هر روز صبح هر منزلی يکی از فرزندان خود را ، کنار در کوچه بگذارد ، تا ديو بچه ها او را ببرند برای خورد و خوراک روزانه شان ، و تا او را نبرده اند ، پای از خانه بيرون نگذارند و به آن راضی شدند ! ...
ميدانيد چرا ؟ آخه اونا بکلی مسخ شده بودند ، رنگ ها را فراموش کرده بودند ، فکر ميکردند رنگها فقط سفيد و سياه و خاکستری است ، راه حل ديگری به فکرشان نمی رسيد .
نميدانم چقدر طول کشيد ، فقط خدا ميداند و بس ، مردم همه اون حوادث را از ياد برده بودند ، عادتشون شده بود يا تقريباً فراموشش کرده بودند ، آخه تقريباً چندين نسل از اين ماجرا گذشته بود ، خبر رسيد رفت و آمد های مشکوکی که از دِيد خبر چين های آقا ديوه و دارو دسته اش پنهانه در قهوه خانه سر سه راه امين حضور ، همانجائی که مرشد محبوب شبها قبل از تُرنا بازی نقال شاهنامه است ، بچشم می خورد و ميگويند شبها برای شنيدن نقالی مرشد جای سوزن انداختن نيست ، از خدا  پنهون نباشه از شما چه پنهون ، ما هم رفتيم و از آنچه ديدم دهانم بازماند .
مردم شهر از سر و کول هم بالا ميرفتند تا آنچه شايع شده بود بچشم خود ببينند ، از لابلای جمعيت راهم را بطرف تختی که مرشد محبوب با هيبت مخصوص خود ، کلاه گلابتون دوزی مرشدی ، قبای آرخلوق که تا روی گيوه های کرمانشاهی آمده بود و چوب دستی که در هوا با ضرب کلماتش تکان ميداد ، باز کردم ، نگاهم از روی سبيل های مرشد که به بالا تابانده شده بود ، به سر شانه او رفت ، در آنجا با منظره ای عجيب روبرو شدم که در خواب هم تصور نمی کردم . کفشدوزک زيبای درشتی با بالهای قرمز و خال های مشکی روی شانه راست مرشد محبوب بال بهم ميسائيد . در اين فضای بی رنگی ،  تشعشع رنگ قرمز بالهای کفشدوزک اثر عجيبی روی مردم نموده بود ، مرشد ، مردم را به سکوت و خويشتن داری دعوت کرد و آغاز سخن کرد . گويا چند روزی بود که اين جلسات برگزار ميشد ، چون که مرشد در مورد ، آمدن کفشدوزک و مسافرتش به اين شهر و رنگ بال های او و رنگ های ديگری که در جهان بيرون از اين شهر است سخن گفته بود و حالا قرار بود امشب عجيب ترين واقعه اتفاق بيفتد ، صحبت کفشدوزک به زبان آدميان ، ولوله در قهوه خانه افتاد ، که مرشد محبوب با چندين بار تذکر مردم شهر را دعوت به سکوت کرد ، سکوت ، حتی صدای بهم خوردن استکان و نعلبکی که مش رضا در زمان شستن بهم ميزد قطع شد .
کفشدوک چندين بار بالهايش را بهم زد و با گفتاری سليس بمانند
آدميان آغاز سخن کرد : حکايت من حکايت غريبی است ، من نويسنده ای بودم که با ديوها همکاری نکردم بدين دليل مرا با افسون تبديل به کفشدوزک کردند ، سالها از شهر خود دور بوده ام و منتظر ، اکنون من از شهری دور به اين شهر سفر کرده ام ، حکايت شهر ما در همه شهرها دهان به دهان می چرخد و همگی متأسف هستند از اين همه ستمی که بر ما رفته و ميرود . همه اهالی شهرهای ديگر ميدانند که شادی ، لبخند از شما گرفته شده ،
رنگ های شاد از زندگانی شما حذف شده و بجای آن رنگ سياه و سفيد جايگزين شده ، موسيقی و حتی شنيدن آهنگ منع گرديده و از آن مهم تر ، باور ، خود باوری از شما گرفته شده و بحالت مسخ شده در آمده ايد ، اينها همه درست ، متأسفم که شما همگی حتی کوچکترين تلاشی برای مبارزه و بدست آوردن يکی از آنچه که از شما گرفته شده نکرديد حتی بعضی از شما نيز با ديوها همکاری کرده و از آن طريق آخورهای خود را پر از علوفه کرده ايد .
اگر به تاريخ خود مراجعه کنيد ، داستان نياکان خود را بررسی کنيد ، پيدا خواهيد کرد ، که ديوان نيز شيشه عمری دارند که با سعی ، کوشش ، اتحاد و همدلی و استفاده از رنگها و سپس باور مندی خود
می توانيد به ديوها غلبه کنيد ، برای هر اشتباهی بايد تاوان داد ، تاوانی که از مغز استخوان بگذرد همت از شما ، راهنمائی از من . کليد شيشه عمر ديوها در رنگ آميزی روی بال های من است ، زيرا رنگ قرمز روی بالهايم نشانه درايت ، هوش و مبارزه است در زمانيکه وارد اين شهر شدم همچنان پايدار ماند .
بهتر است بدانيد که چرا نسل گذشته و پدران شما به اين بليه گرفتار آمدند ، که واگذار ميکنم به سخنان مرشد محبوب و پس از آن راز رنگ بالهای خود را می گشايم .
مرشد محبوب بپاخاست و با آن صدای دورگه دلنشين خود گفت : بقول استادم که ميگفت ، هر کس تاريخ گذشته خود را نداند زودتر فريب ميخورد ، آغاز سخن ميکنم از زمان جمشيد که بزرگترين پادشاه پيشدادی بود . اسم او جم و لقبش شيد به معنی درخشان است که در اثر کارهای بزرگی که کرد او را ملقب به اين نام کردند ، او هفتصد سال پادشاهی کرد و چون از برکاتی که خداوند بدو عرضه کرده بود ، ناسپاسی کرد ، فر ايزدی از او دور شد و سرزمين های او بدست ضحاک افتاد .

به يزدان هر آنکس که شد ناسپاس                        دلش انـدر آيد زهـر سو هـراس
   به جمشيد بر تيـره گون گشت روز                      همی کـاست زو فــر گيتی فـروز  
 
با ناسپاسی جمشيد ، سرزمين های او بدست ضحاک که مادرش از اخلاف اهريمن بود افتاد ، او مخالفان خود را در سياه چال ها می انداخت ، بزرگان و انديشمندان را می کشت ، لبخند و خوشحالی را از مردم گرفت و برای تغذيه ماران دوش خود از مغز سر جوانان شهر استفاده ميگرد .

نهـان گشت آئيـن فـرزانگان                                پـراکنـده شـد کـام ديوانگان
هنر خوار شد ، جادوئی ارجمند                                نهـان راستی آشکـارا گـزنـد
شـده بر بدی دست ديوان دراز                             زنيکی نبودی سخـن جـز به راز
 
در طول زمان تسلط ضحاک ، به مردم آنچنان بد گذشت که زمان حکمرانی او را به هزار سال ثبت نموده اند . در اين زمان بود که کاوه آهنگر و پسرانش به آن مقدار خود باوری رسيده بودند که ميشود با اهريمن و ديوان مبارزه کرد و با اين باور بر او مسلط گرديدند .
پس از شاهنامه خوانی مرشد محبوب ، کفشدوزک روی شانه مرشد بالهايش را بهم زد و گفت هر کس به اين باور رسيده باشد و برسد که ميتواند با همبستگی ، اتحاد و درايت و پشتکار اين مشکل را رفع کند ، امشب از اين قهوه خانه دگرگون بيرون ميرود ، بنابراين مأموريت من فقط به مدت سه روز ديگر ادامه خواهد داشت تا کمکتان کنم و سپس کفشدوزک ، به پرواز در آمد و در اطراف قهوه خانه گشتی زد و دوباره روی شانه مرشد محبوب نشست ، قهوه خانه رنگی شده بود ، سماور برنجی با رنگی طلائی برق ميزد ، لباس اکثر مردم در قهوه خانه به رنگهای مختلف در آمده بود ، قهوه ای ، سرمه ای ، حتی لباس مرشد محبوب از رنگهای مختلف برق ميزد ، کفشدوزک رو به مردم کرد و گفت ، در سراسر شهر پخش شويد ، آهنگ بنوازيد ، سرودهای حماسی بخوانيد و البته شما به هر چه دست بزنيد به رنگ اصلی خودش باز ميگردد و ديوها که بسيار هم ضعيف هستند از ديدن رنگها و صدای موسيقی ، حتماً طاقت نخواهند آورد ، زيرا اگر رنگ بدنشان با رنگدانه ها تماس پيدا کند نابود خواهند شد .
مردم که از اين همه تغيير ، رنگ آميزی بهيجان آمده بودند ، آوازخوان به خيابان ها و کوچه ها می دويدند  وبهر چه که سر راهشان بود ، دست می ماليدند و در همان آن برگ درختان سبز ميشد ، روی چمن های سياه می دويدند و تبديل به سبز چمنی ميشد ، تا صبح روز بعد تمام شهر رنگ اصلی خود را بدست آورد ، مردم با لباس های رنگارنگ به خيابان ريخته بودند و ديوهائی را که با عجله تنوره کشان به آسمان فرار می کردند نظاره می کردند ، بعد از آن اهالی شهر درهای دهليزها و زندان ها را باز کرده ، زندانی ها را آزاد کردند و دارو دسته آقا ديوه را که از اهالی همان شهر بودند در زندان ها جا دادند ، تا به سزای خيانتشان برسند . کفشدوزک در شهر به پرواز در آمد و تمام درختان و بوته ها را گلدار کرد ، مردم نيز بپاس زحمات مرشد محبوب او را حاکم شهر خود کرده ، مدتها به خوبی و خوشی زندگی کردند و به همديگر قول دادند که هميشه با هم متحد باشند و مانند افراد زود باورگول حرفهای فريبنده ديگران را نخورند .
قصـه مـا بـه سـر رسيـد ، کلاغه داستـان مـا  کـه تـو اون شهـر گیـر افتـاده بـود هم بـه خـونـه اش رسیـد  .